پارت ۸ زندگی شیرین

سلام 😇
راستش رو باید پارت ۸ این پارته من سری پیش باید می‌نوشتم پارت ۷ حواسم نبود نوشتم پارت ۸ ولی این پارت پارت ۸ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید 🙏
خب بریم شروع
.
.
.
ویو رینا :
یه مایکی لبخند زدم و گفتم
رینا : خواهش میکنم
مایکی : 😊
معلم اومد سر کلاس مایکی یواشکی گفت :
مایکی: برای امتحان امروز خوندی ؟
رینا : امتحان مگه امتحان داشتیم ?
مایکی : آره دیگه امتحان ریاضی
رینا : نه من لای کتاب رو هم باز نکردم
مایکی : منم همینطور فوقش باهم صفر میشیم
رینا : یعنی چی صفر میشیم خنگه اینطوری این ترم کلا میوفتیم
مایکی : من که همیشه میوفتم
رینا : ولی من فکر نکنم بیوفتم آخه ریاضیم خوبه
مایکی : خوش به حالت
رینا : غمت نباشه میدونم چیکار کنم
مایکی : چیکار؟
رینا : هیس حرف نزن دارن برگه ها رو پخش می کنن
مایکی : باشه
برگه هارو بهمون دادن
من و مایکی‌ شروع کردیم به نوشتن نگاهم به برگه مایکی افتاد دیدم ۵ تا سوال اول رو رید...... ببخشید گند زده خوشبختانه ما میز آخر بودیم به محض اینکه معلم حواسش پرت شد برگم رو با برگه مایکی عوض کردم و شروع کردم به نوشتن مایکی خوشحال شد و لبخند زد و ادای نوشتن در آورد بعد از چند دقیقه برگه مایکی رو تموم کردم و دوباره برگه هامون رو عوض کردیم و من شروع کردم به نوشتم برگه خودم و بعد از چند دقیقه تموم شد بعد زنگ خورد و معلم برگه ها رو جمع کرد و من و مایکی بلند شدیم بریم دنبال دراکن .
مایکی : وای دستت درد نکنه رینا
رینا : خواهش میکنم کاری نکردم
و بعد دراکن رو پیدا کردیم
دراکن : سلام
من و مایکی : سلام
مایکی : بیاین با هم بریم پیش باجی
دراکن : باشه
رینا : اوکی
و رفتیم توی کلاس ۱/۳
مایکی : باجی بیا اینجا
باجی داشت با یک پسر که روی گردنش تتو پلنگ داشت حرف می‌زد
مایکی : عه کازو تو هم اینجایی خوبه تو هم بیا
و بعد جفتشون اومدن
باجی و اون پسره : سلام
مایکی : سلام
دراکن : سلام
رینا : س..لام سلام
کازوتورا : مایکی این دختره کیه
باجی : آره این ریزه میزه از کجا اومده
مایکی : دوستمه هایتانی رینا
رینا : سلام من هایتانی رینا هستم خوشبختم
باجی : سلام من کیسوکه باجی هستم من هم خوشبختم
کازوتورا : سلام من هانمیا کازوتورا هستم خوشبختم
مایکی : راستی بچه ها امروز رینا هم با ما میاد
کازو و باجی: باش
مایکی من گشنمهه
رینا : من هنوزم دورایاکی دارم و بعد به باجی ، کازوتورا ، دراکن و مایکی دورایاکی داد
دراکن : پس خودت چی ؟
رینا : نگران نباش من تو خونه خوردم
باجی : مطمئنی
رینا : آره مطمئنم
باجی : باشه پس ... ممنون
زینگ زینگ .. صدای زنگ ...
مایکی : اه گندش بزنن زنگ خورد
دارکن : من میرم سر کلا بای
کازو : منم کلاسم از اینجا جداست منم میرم جانه
باجی : منم میرم
رینا : مایکی بجنب ما هم باید بریم
بعد دست مایکی رو کشیدم و رفتیم سر کلاس
بچه ها وقتی من و مایکی رو با هم دیدن شکه شدن و دوباره پچ پچ ها شروع شد
. عا این دختره چطوری با اون هیولا جور شده ، حتما دختره هم مثل خودش هیولاست ، نکنه دلش رو برده .
من و مایکی هیچ اهمیتی ندادیم و نشستیم سر جامون
بعد از چند دقیقه معلم اومد و درس داد و بعد از یک ساعت عذاب کشیدن
زینگ زینگ .. صدای زنگ ..
مایکی : بالاخره این جهنم تموم شد
رینا : آره
و بعد باهم رفتیم پایین توی حیاط و دیدیم
.
.
.
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه ○
تا پارت بعد جانه ♧
دیدگاه ها (۰)

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

داستان

سناریو خط قرمز پارت ۲

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

سناریو در خواستیییی چیفویو

پارت ۴ زنگ خورد داشتم وسایل رو مرتب میکردم و داخل کیفم میزاش...

عشق بی قید و شرط پارت ۳

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط