رمان سوکوکو 18
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 18:
دازای: فقط بخاطر خستگی بود..
اتسوشی: حداقلش دیگه خیالم راحته که چیزیتون نیس..
چشمامو باز کردم و پاهامو اوردم پایین
صورتمو بردم نزدیک تر و لبخند زدم: اتسوشی..تو خیلی مهربونی ولی..لازم نیست انقدر نگران من باشی چون چند روز دیگ قراره با پیشخدمت کافه توی رودخونه کنار پل قرار بزارم و همونجا به این زندگی..اخخخ سرمم
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
کونیکیدا(باداد): تو هنوز ادم نشدی؟ نمیخای دست از سر اون پیشخدمت بدبخت برداری اخه من چقد باید به تو...
رانپو سان: اوو کونیکیدا بیخیال شو دیگ..فعلا بیا اینجا یه کار فوق سری برات دارم..
کنیکیدا: چیشده رانپو سان؟
رانپو: خب..ذخیره خوراکیم داره...
همینطور که اینا حرف میزدن از جام بلند شدم و رفتم بیرون تا یه کم هوا بخورم چشمامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم
لبخند تلخی زدم: هه..فکر نمیکردم لحظه به لحظه نفس کشیدن هم برام سخت بشه.. باید یجوری فکرمو مشغول کنم تا یادم بره..
«ویو چویا»
+ نه رییس من نمیرم بهش بگم
- اون فقط به تو کار نداره
+ ای بابا موری سان..من دوست ندارم خبر بد به کسی برسونم
- یخورده زخمی شده.خبر بد نیست که
+ هووف بله چشم
از دفتر رییس اومدم بیرون و رفتم پیش اکوتاگاوا
- امم چویا سان..چی شده شما اومدین اینجا..
چهره نگرانمو که دید یخورده به هم ریخته شد
+ فک کنم حدس زدی که چیشده
- چطوری؟ اخه تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بوده..الان کجاست؟
+ نگران نباش خیلی جدی نیست. موری سان میگفت بری مرخصی تا چند روزی مراقبش باشی..
اکو نمیدونست چی بگه
بحث گین که پیش میومد دیگه به عنوان ماهرترین چاقوکش نمیشناختش..اون خواهر کوچولوش بود
سعی کرد چهره خودشو حفظ کنه
بیشتر از این نموندم و رفتم پیش رییس..
+ من بهش گفتم که..
- خوبه ممنون
از جاش بلند شد و با جدیت بهم نگاه کرد
- چویا؟
+ بله
- میدونی..ما نباید بزاریم کسی فکر کنه که ما بدون تشکر بیخیال میشیم
+ منظورتون..
- اره دقیقا..چطوره یه تشکر حسابی ازشون بکنیم
نیشخند زدم
+ خب..من که خیلی پایه ام...
دازای: فقط بخاطر خستگی بود..
اتسوشی: حداقلش دیگه خیالم راحته که چیزیتون نیس..
چشمامو باز کردم و پاهامو اوردم پایین
صورتمو بردم نزدیک تر و لبخند زدم: اتسوشی..تو خیلی مهربونی ولی..لازم نیست انقدر نگران من باشی چون چند روز دیگ قراره با پیشخدمت کافه توی رودخونه کنار پل قرار بزارم و همونجا به این زندگی..اخخخ سرمم
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
کونیکیدا(باداد): تو هنوز ادم نشدی؟ نمیخای دست از سر اون پیشخدمت بدبخت برداری اخه من چقد باید به تو...
رانپو سان: اوو کونیکیدا بیخیال شو دیگ..فعلا بیا اینجا یه کار فوق سری برات دارم..
کنیکیدا: چیشده رانپو سان؟
رانپو: خب..ذخیره خوراکیم داره...
همینطور که اینا حرف میزدن از جام بلند شدم و رفتم بیرون تا یه کم هوا بخورم چشمامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم
لبخند تلخی زدم: هه..فکر نمیکردم لحظه به لحظه نفس کشیدن هم برام سخت بشه.. باید یجوری فکرمو مشغول کنم تا یادم بره..
«ویو چویا»
+ نه رییس من نمیرم بهش بگم
- اون فقط به تو کار نداره
+ ای بابا موری سان..من دوست ندارم خبر بد به کسی برسونم
- یخورده زخمی شده.خبر بد نیست که
+ هووف بله چشم
از دفتر رییس اومدم بیرون و رفتم پیش اکوتاگاوا
- امم چویا سان..چی شده شما اومدین اینجا..
چهره نگرانمو که دید یخورده به هم ریخته شد
+ فک کنم حدس زدی که چیشده
- چطوری؟ اخه تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بوده..الان کجاست؟
+ نگران نباش خیلی جدی نیست. موری سان میگفت بری مرخصی تا چند روزی مراقبش باشی..
اکو نمیدونست چی بگه
بحث گین که پیش میومد دیگه به عنوان ماهرترین چاقوکش نمیشناختش..اون خواهر کوچولوش بود
سعی کرد چهره خودشو حفظ کنه
بیشتر از این نموندم و رفتم پیش رییس..
+ من بهش گفتم که..
- خوبه ممنون
از جاش بلند شد و با جدیت بهم نگاه کرد
- چویا؟
+ بله
- میدونی..ما نباید بزاریم کسی فکر کنه که ما بدون تشکر بیخیال میشیم
+ منظورتون..
- اره دقیقا..چطوره یه تشکر حسابی ازشون بکنیم
نیشخند زدم
+ خب..من که خیلی پایه ام...
- ۱۴.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط