وارث تاریکی
«پارت هفتم»
فروشگاه اسباب بازی ۱۵:۳۰
با ورودشون به فروشگاه جیهون بلافاصله دستشو از دست دختر بیرون کشید و دوید بین قفسه ها..
دختر فقط لبخندی زد و سبد خریدی برداشت و دنبال پسربچه راه افتاد..
اما جیهون انقدر شوق داشت و سریع بین قفسه ها میدوید که کم مونده بود دختر کاملا گمش کنه.
ا/ت: جیهون.. اروم برو میخوری زمین!
اما بیشتر شبیه این بود که جیهون داشت روی زمین سرمیخورد تا اینکه وایسه و نگاهی به اسباب بازیا بکنه.. جالبیش این بود که از این بیشتر راضی بود و لذت میبرد تا برداشتن اسباب بازی!
ا/ت یک لحظه چشمش به عروسکی که ترند شده بود افتاد و ایستاد.
ا/ت: جیهون اینو ببین!
عروسک رو برداشت و نگاهی به سر و شکلش کرد.. خواست چیزی بگه که با صدای باز شدن در و به صدا دراومدن زنگوله ای که کنارش اویزون بود نگاهشو به بیرون داد اما قبل از اینکه متوجه چیزی بشه…
جیهون: ایییییی…
دختر بلافاصله برگشت سمت صدای پسرک و دید که بالاخره لیز خورده و افتاده زمین.
عروسک رو سر جاش گذاشت و رفت پیش پسربچه..
ا/ت: گفتم ندو اخه مگه گوش میکنی..
دختر داشت سر تا پای پسرک رو چک میکرد تا ببینه اسیبی دیده یا نه اما جیهون استین مادرش رو نگه داشت و بلند شد و سریع به طرف دیگه قفسه ها دوید و کاملا از دید دختر خارج شد.
ا/ت کلافه ولی با اسودگی بلند شد و برگشت تا عروسکی که دیده بود رو برداره و گذاشت پسرک یکم ازاد باشه..
جیهون همچنان داشت به کار قبلیش ادامه میداد تا اینکه به اخرین و دورترین قفسه نسبت به مادرش رسید..
اینبارم خواست دوباره همون کارو تکرار کنه اما بعد از اینکه متوجه اخرین قفسه شد مات و مبهوت ایستاد و نگاهی به تف^نگ های روبهروش کرد..
انواع و اقسام تف^نگ ها به ردیف از بالا تا پایین کنار هم چیده شده بودند..
اما کی میدونست که اونا اسل^حه واقعی باشن و بار های مخفی سفارشی از یه مافی^ا…؟!
#وارث_تاریکی #فیک #سناریو #فیک_جیهوپ
فروشگاه اسباب بازی ۱۵:۳۰
با ورودشون به فروشگاه جیهون بلافاصله دستشو از دست دختر بیرون کشید و دوید بین قفسه ها..
دختر فقط لبخندی زد و سبد خریدی برداشت و دنبال پسربچه راه افتاد..
اما جیهون انقدر شوق داشت و سریع بین قفسه ها میدوید که کم مونده بود دختر کاملا گمش کنه.
ا/ت: جیهون.. اروم برو میخوری زمین!
اما بیشتر شبیه این بود که جیهون داشت روی زمین سرمیخورد تا اینکه وایسه و نگاهی به اسباب بازیا بکنه.. جالبیش این بود که از این بیشتر راضی بود و لذت میبرد تا برداشتن اسباب بازی!
ا/ت یک لحظه چشمش به عروسکی که ترند شده بود افتاد و ایستاد.
ا/ت: جیهون اینو ببین!
عروسک رو برداشت و نگاهی به سر و شکلش کرد.. خواست چیزی بگه که با صدای باز شدن در و به صدا دراومدن زنگوله ای که کنارش اویزون بود نگاهشو به بیرون داد اما قبل از اینکه متوجه چیزی بشه…
جیهون: ایییییی…
دختر بلافاصله برگشت سمت صدای پسرک و دید که بالاخره لیز خورده و افتاده زمین.
عروسک رو سر جاش گذاشت و رفت پیش پسربچه..
ا/ت: گفتم ندو اخه مگه گوش میکنی..
دختر داشت سر تا پای پسرک رو چک میکرد تا ببینه اسیبی دیده یا نه اما جیهون استین مادرش رو نگه داشت و بلند شد و سریع به طرف دیگه قفسه ها دوید و کاملا از دید دختر خارج شد.
ا/ت کلافه ولی با اسودگی بلند شد و برگشت تا عروسکی که دیده بود رو برداره و گذاشت پسرک یکم ازاد باشه..
جیهون همچنان داشت به کار قبلیش ادامه میداد تا اینکه به اخرین و دورترین قفسه نسبت به مادرش رسید..
اینبارم خواست دوباره همون کارو تکرار کنه اما بعد از اینکه متوجه اخرین قفسه شد مات و مبهوت ایستاد و نگاهی به تف^نگ های روبهروش کرد..
انواع و اقسام تف^نگ ها به ردیف از بالا تا پایین کنار هم چیده شده بودند..
اما کی میدونست که اونا اسل^حه واقعی باشن و بار های مخفی سفارشی از یه مافی^ا…؟!
#وارث_تاریکی #فیک #سناریو #فیک_جیهوپ
- ۱۶.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط