bloody mansion
p=6
در با صدای بلندی باز شد و اخرین چیزی که دید چهره نگران سرپرست پارک بود و بعد با ضربه محکمی روی زمین افتاد
...................................
کتشو روی تختش انداخت و کرواتش رو شل کرد و به ظاهر ژولیدش توی آینه نگاهی انداخت.. و بعد بیخیال از اتاقش بیرون رفت و دستاشو داخل جیب شلوارش فرو کرد و از پله ها به سمت سالن بزرگ پذیرایی که الکس اونجا منتظرش بود پایین رفت خودشو روی مبل مقابل الکس ولو کرد یجی با با سینی که داخل دوتا لیوان قهوه که یکی به تلخی سم بود و اون یکی به شیرینی خامه به سمت اون دو نفر رفت الکس سرشو کج کرد و گفت: واوووو کدومش مال منه نمیخوام اون قهوه سمی تهیونگ و بخورم احتمالا یه روزی بلاخره از شدت تلخیش میمیره وقتی یجی به سمت تهیونگ رفت تهیونگ نیم نگاهی به یجی انداخت و گفت: امروز سرپرست پارک و اون دختر جدیده اسمش چی بود.....
یجی با صدای آرومی گفت: هانا
تهیونگ بیخیال گفت: حالا هر کی مهم نیست اونا رو نمیبینم...
یجی با حالت دست پاچه ای گفت: راستش ارباب...
تهیونگ صاف تر نشست و گفت: لفتش نده من تا ابد وقت ندارم بگو چیشده
...........................
چشماشو آروم باز کرد اتاق سفیدی که توش قرار داشت رو انالیز کرد و متوجه شد تو بیمارستانه خواست تکون بخوره که از شدت درد تو تخت میخکوب شد متوجه ماسک اکسیژن روی صورتش شد و با دستای ضعیفش که هنوز کمی لرزش داشت از روی صورتش برش داشت و سعی کرد هوای طبیعی رو وارد ریه هاش کنه که با فرو رفتن بوی استریل و الکل بیمارستان حالش به هم خورد با صدای باز شدن در نگاهش به سمت در کشیده شد مرد قد بلند و جدی ای با روپوش سفید که مشخص بود دکتر و پشت سرش سرپرست پارک و دوتا زن دیگه که مشخص بود پرستارن درد شدیدی تو سرش پیچید که باعث شد پلکاشو روی هم فشار بده با به گوش رسیدن صدای دکتر چشماشو آروم باز کرد
دکتر با لحنی تقریبا ملایم اما جدی شروع به توضیح دادن کرد : خانم یانگ خوشبختانه الان دمای بدنتون ثابته و بدنتون داره کم کم از شوکی که بخاطر سرما بهش وارد شده در میاد و خبر بد اینکه.... یکی از کلیه هاتون اسیب دیده یعنی دردی که الان دارید طبیعه ما بهتون دارو میدیم و زیر نظرتون میگیریم امکانش کمه اما سعی میکنیم و اما اگر حالتون بدتر شد بهتره که دنبال یه گزینه خوب برای پیوند باشید و در غیر اون صورت ما کلیه اسیب دیده رو بر میداریم و مجبورید با یه کلیه زندگی کنید
هانا از شدت شوک فقط به دکتر خیره شده بود نه گریه میکرد و نه امیدوارم بود فقط شوکه شده بود دکتر ادامه داد : باید مدتی استراحت مطلق باشید از این به بعد کارای سنگین و طولانی مدت نباید انجام بدید و نباید به خودتون فشار وارد کنید و ممکنه مدتی خونریزی داشته باشید و این طبیعیه
هانا با صدای ضعیفی گفت: یعنی مثل عادت زنانه؟ دکتر سری تکون داد و گفت: آره
هانا اروم ادامه داد : ببخشید.... هزینه های درمان.....
سرپرست پارک سریع جلو اومد و گفت: خیلی ممنون دکتر دکتر سری تکون داد و گفت: شما مادرش هستید؟
قبل از اینکه سرپرست پارک بتونه جوابی بده دکتر گفت: باید مراقب دخترتون باشید اون به توجه ویژه احتیاج داره اون جوونه و این مشکل میتونه روش تاثیر بزاره سرپرست پارک نگاهی به هانا انداخت که شوکه به دیوار روبروش خیره شده بود نگاهش نرم شد و گفت: باشه هر کاری لازم باشه انجام میدم
..................
یک هفته گذشته بود با کلی تلاش موفق شده بود سرپرست پارک و دکتر رو راضی کنه تا مرخص بشه دستش رو پهلوش بود لاغر تر از قبل شده بود لباش بی رنگ و چشماش بی حال بود که نشان دهنده حال بدش بود آروم با کمک سرپرست پارک وارد عمارت شد همه خدمتکارا به سمتش دویدن
...........
در با صدای بلندی باز شد و اخرین چیزی که دید چهره نگران سرپرست پارک بود و بعد با ضربه محکمی روی زمین افتاد
...................................
کتشو روی تختش انداخت و کرواتش رو شل کرد و به ظاهر ژولیدش توی آینه نگاهی انداخت.. و بعد بیخیال از اتاقش بیرون رفت و دستاشو داخل جیب شلوارش فرو کرد و از پله ها به سمت سالن بزرگ پذیرایی که الکس اونجا منتظرش بود پایین رفت خودشو روی مبل مقابل الکس ولو کرد یجی با با سینی که داخل دوتا لیوان قهوه که یکی به تلخی سم بود و اون یکی به شیرینی خامه به سمت اون دو نفر رفت الکس سرشو کج کرد و گفت: واوووو کدومش مال منه نمیخوام اون قهوه سمی تهیونگ و بخورم احتمالا یه روزی بلاخره از شدت تلخیش میمیره وقتی یجی به سمت تهیونگ رفت تهیونگ نیم نگاهی به یجی انداخت و گفت: امروز سرپرست پارک و اون دختر جدیده اسمش چی بود.....
یجی با صدای آرومی گفت: هانا
تهیونگ بیخیال گفت: حالا هر کی مهم نیست اونا رو نمیبینم...
یجی با حالت دست پاچه ای گفت: راستش ارباب...
تهیونگ صاف تر نشست و گفت: لفتش نده من تا ابد وقت ندارم بگو چیشده
...........................
چشماشو آروم باز کرد اتاق سفیدی که توش قرار داشت رو انالیز کرد و متوجه شد تو بیمارستانه خواست تکون بخوره که از شدت درد تو تخت میخکوب شد متوجه ماسک اکسیژن روی صورتش شد و با دستای ضعیفش که هنوز کمی لرزش داشت از روی صورتش برش داشت و سعی کرد هوای طبیعی رو وارد ریه هاش کنه که با فرو رفتن بوی استریل و الکل بیمارستان حالش به هم خورد با صدای باز شدن در نگاهش به سمت در کشیده شد مرد قد بلند و جدی ای با روپوش سفید که مشخص بود دکتر و پشت سرش سرپرست پارک و دوتا زن دیگه که مشخص بود پرستارن درد شدیدی تو سرش پیچید که باعث شد پلکاشو روی هم فشار بده با به گوش رسیدن صدای دکتر چشماشو آروم باز کرد
دکتر با لحنی تقریبا ملایم اما جدی شروع به توضیح دادن کرد : خانم یانگ خوشبختانه الان دمای بدنتون ثابته و بدنتون داره کم کم از شوکی که بخاطر سرما بهش وارد شده در میاد و خبر بد اینکه.... یکی از کلیه هاتون اسیب دیده یعنی دردی که الان دارید طبیعه ما بهتون دارو میدیم و زیر نظرتون میگیریم امکانش کمه اما سعی میکنیم و اما اگر حالتون بدتر شد بهتره که دنبال یه گزینه خوب برای پیوند باشید و در غیر اون صورت ما کلیه اسیب دیده رو بر میداریم و مجبورید با یه کلیه زندگی کنید
هانا از شدت شوک فقط به دکتر خیره شده بود نه گریه میکرد و نه امیدوارم بود فقط شوکه شده بود دکتر ادامه داد : باید مدتی استراحت مطلق باشید از این به بعد کارای سنگین و طولانی مدت نباید انجام بدید و نباید به خودتون فشار وارد کنید و ممکنه مدتی خونریزی داشته باشید و این طبیعیه
هانا با صدای ضعیفی گفت: یعنی مثل عادت زنانه؟ دکتر سری تکون داد و گفت: آره
هانا اروم ادامه داد : ببخشید.... هزینه های درمان.....
سرپرست پارک سریع جلو اومد و گفت: خیلی ممنون دکتر دکتر سری تکون داد و گفت: شما مادرش هستید؟
قبل از اینکه سرپرست پارک بتونه جوابی بده دکتر گفت: باید مراقب دخترتون باشید اون به توجه ویژه احتیاج داره اون جوونه و این مشکل میتونه روش تاثیر بزاره سرپرست پارک نگاهی به هانا انداخت که شوکه به دیوار روبروش خیره شده بود نگاهش نرم شد و گفت: باشه هر کاری لازم باشه انجام میدم
..................
یک هفته گذشته بود با کلی تلاش موفق شده بود سرپرست پارک و دکتر رو راضی کنه تا مرخص بشه دستش رو پهلوش بود لاغر تر از قبل شده بود لباش بی رنگ و چشماش بی حال بود که نشان دهنده حال بدش بود آروم با کمک سرپرست پارک وارد عمارت شد همه خدمتکارا به سمتش دویدن
...........
- ۷.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط