♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۰

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۰


برج ایفل این نماد پاریس در شب به طرز خیره‌کننده‌ای می‌درخشد. از ساعت ۸ شب تا ۱ بامداد، هر ساعت به مدت پنج دقیقه، رقصی از نور روی سازه فلزی برج به نمایش در می‌آید که منظره‌ای جادویی ایجاد می‌کند.
پل الکساندر سوم و رودخانه سن از میان شهر می‌گذرد و پل‌های زیبا و تماشایی، از جمله پل معروف الکساندر سوم، در شب با نورپردازی‌هایشان جلوه خاصی پیدا می‌کنند. قایق‌سواری در امتداد رودخانه سن در شب یکی از بهترین فعالیت‌های پاریسه
هویون دست تو جیب شلوار مشکی پسرانه گشاد اش کرد و به برج ایفل چشم دوخت روی پل الکساندر سوم ایستاده بود، دقیقاً پشته برج ایفل
آرامش،سکوت،جای بی‌دردسر،بدون حضور نحس نایون،بدون فکر انتقام،
هیچی در آنجا نبود بوی درخت‌های تازه آبیاری شده به مشامش می‌رسید
هویون نفس عمیقی کشید هوای صاف شب خیلی زیبا بود، به حدی که هیچی حال اعصابش را بهم نمی‌زد، زیر لب زمزمه کرد : همینه چه چیزی بهتر از این...... اما ثانیه ای نگذشت که صدای جیمین باعث نگاه کردن به سمته چپ شد : زن من اینجا تنهایی چیکار می‌کنه
نگاه دختر آرام بود مانند دریایی که به آرامی تکان میخورد نه موجی نه طوفانی تنها چند کلمه را بدون خشم از روی آرامی بیان کرد : پسریه دیونه
جیمین که از آرامش زنش باخبر شد نفس عمیقی کشید و با بطری های سوجو که در داخل نایلون بود به سوی او قدم برداشت ‌تا وقتی بهش می‌رسید نگاه هویون رویش می‌چرخید، در نجوا کرد « اگه من تو رو نداشتم چیکار میکردم... دیونه میشدم »
لحظه ای با شنیدن ویبر گوشی اش همانجا ایستاد از جیبش گوشی را خارج کرد با دیدن اسم کارگاه لی سریع به هویون چشم دوخت اگه با خبر میشد که درموردش تحقیق کرده دیگر هیچوقت تو صورتش هم نگاه نمی‌کرد
دکمه سبز را زد و گوشی را روی گوشش گذاشت و جدی گفت : می‌شنوم کارگاه لی
مرد پشت خط بعد از مکث کوتاهی جواب داد : من به تو چی گفتم کارگاه پارک هاا .. پارک هویون هیچ ربطی به سایه شب نداره اون دختر خاله تنی توعه نه دشمنته نه دختر دشمنته تمام این مدت داشتی اشتباه میکردی پدرتو پدر اون نکشته پدر تو سکته مغزی کرده هیچ ربطی بهم ندارن حالا راضی شدی
جیمین خشکش زد یعنی تمام این مدت رو اشتباه میکرد، اما چرا مادرش از دختر خواهر خودش متنفر بود، « یعنی دیگه میتونم به هویون بگم که عاشقش هستم دیگه هیچ مانعی جز مادرم نیست...اما نباید هویون بفهمه که درموردش تمام این مدت تحقیق میکردم..دیگه تموم شد میتونم بهش اعتراف کنم ..»
دیدگاه ها (۵)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 30{...ا} همین یک حرف...تمام چیزی...

holaaaaaaaa

### پارت دوازدهم: طوفان پیش از نبردنور کم‌نورِ چراغ‌های کافه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

| **تک‌پارتی | آخرین شب قبل از رفتن** || ---------- | ------...

💋فیلیکس و می سان 💋

هم‌سلولی خطرناک (Part 4)آن شب، بعد از ساعت‌ها سکوت، جونگین ر...

𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.ـ «خب؟ چر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_61فصل بیست‌وهفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط