فیک : همسر قراردادی آقای جئون

پارت ۸۴

صبح روز بعد...

هانا تازه وارد شرکت شده بود که منشی پاکتی سفیدرنگ را به دستش داد.

ـ یه نفر گفت فقط خودتون بازش کنین.

هانا با تعجب پاکت را باز کرد.

داخل آن...

چند عکس بود.

در عکس‌ها، جونگ‌کوک و سئورا کنار هم دیده می‌شدند.

یکی از عکس‌ها طوری گرفته شده بود که انگار سئورا دست جونگ‌کوک را گرفته است.

روی برگه‌ای که داخل پاکت بود، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«هنوز هم فکر می‌کنی فقط تویی که کنارشه؟»

هانا چند ثانیه به عکس‌ها خیره ماند.

اگر این اتفاق چند ماه قبل افتاده بود...

شاید بدون فکر ناراحت می‌شد.

اما حالا...

فقط یک سؤال در ذهنش بود.

«واقعیت چیه؟»

...

بدون معطلی به طبقه‌ی مدیرعامل رفت.

در زد.

ـ بیا تو.

جونگ‌کوک سرش را از روی پرونده‌ها بلند کرد.

همین که چهره‌ی جدی هانا را دید، از جایش بلند شد.

ـ چی شده؟

هانا پاکت را روی میز گذاشت.

ـ اینا امروز به دستم رسید.

جونگ‌کوک عکس‌ها را برداشت.

چند ثانیه بعد، اخم‌هایش در هم رفت.

ـ لعنتی...

هانا آرام پرسید:

ـ واقعی‌ان؟

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

ـ عکس‌ها واقعی‌ان...

ولی چیزی که می‌خوان نشون بدن، دروغه.

او یکی از عکس‌ها را جلو آورد.

ـ این روزی بود که سئورا تعادلش رو از دست داد.

من فقط نگهش داشتم که زمین نخوره.

عکس از زاویه‌ای گرفته شده که انگار...

هانا حرفش را کامل کرد.

ـ انگار صمیمی بودین.

ـ دقیقاً.

چند لحظه سکوت شد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ اگه ازم ناراحت شدی...

حق داری.

اما یه چیز رو بدون.

از وقتی قرارداد رو امضا کردیم...

حتی یه لحظه هم به سئورا به چشم کسی که بخوام وارد زندگیم بشه نگاه نکردم.

هانا لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ می‌دونم.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

ـ یعنی... باورم کردی؟

هانا چند قدم جلو آمد.

ـ آره.

چون اگه قرار بود بین حرف تو و نقشه‌های سئورا یکی رو انتخاب کنم...

این بار، تو رو انتخاب می‌کنم.

جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.

چشمانش پر از احساسی شده بود که دیگر به سختی می‌توانست پنهانش کند.

او آرام گفت:

ـ ممنون...

هانا خواست چیزی بگوید که ناگهان...

جونگ‌کوک خیلی آرام مچ دستش را گرفت.

نه محکم...

فقط به اندازه‌ای که مانع رفتنش شود.

هانا برگشت و به چشمانش نگاه کرد.

جونگ‌کوک با صدایی آرام گفت:

ـ نمی‌دونی این اعتمادت...

چقدر برای من ارزش داره.

هانا لبخند زد.

ـ پس کاری نکن از بین بره.

جونگ‌کوک با اطمینان گفت:

ـ هیچ‌وقت.

نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند...

اما هر دو احساس می‌کردند که چیزی در قلبشان، دیگر قابل انکار نیست.

در همان لحظه...

آقای چوی با عجله در را باز کرد.

ـ آقای جئون!

جونگ‌کوک سریع دست هانا را رها کرد.

ـ چی شده؟

ـ سئورا ناپدید شده...

و قبل از اینکه بره، فقط یه پیام گذاشته.

ـ چه پیامی؟

آقای چوی با نگرانی گفت:

ـ نوشته...

«وقتی برگردم، همه‌چیز رو از هانا می‌گیرم.»

هانا و جونگ‌کوک هم‌زمان به هم نگاه کردند.

هر دو می‌دانستند...

طوفان اصلی، تازه در راه است.



#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۷)

LESSON

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

چند پارتی بازیچه

THE BLACK CONTRACT قرارداد سیاهP.02 | چیزی که نباید برمی‌گشت...

سناریو

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط