عشقی از نوع اجبار. پارت۱۸
Part:18 عشقی از نوع اجبار
کوک ویو:
<سلام عشقم
_سو....سویی
<جانم عشقم
_اینجا چیکار میکنی؟
<خب دختر عموت هستم و بابات گفت واسه یو ماه بیام از اوضاع اینجا باخبر بشم
+گاومون دو قلو زایید
<عشقم ببین چه بی تربیته
_ات
+چیه؟
_سویی بیا تو ، بفرما
<مرسی عشقم
+آروم در گوش کوک:این همون دوست دخترته؟
_آره اسمشم سویی دختر عموم هم میشه
+اهان خب راستی منم واسه ساعت ۵ یا ۶ عصر مهمون دارم دوستام و دوست پسرم میان لطفا کاری به کار هم نداشته باشیم
_باش خب ولی الان میری یا نه؟فکر نکنم بتونی واسه ۲ هفته بری چون بابام سویی رو به عنوان جاسوس فرستاده و مثل اینکه یا یک ماه هم موندگار هست
+من میمونم اما با اجبار و بعد از یکی ماه میخوام برم
_منم امروز دوستم تهیونگ و جیمین رو دعوت میکنم
+چی جیمین؟
_آره میشناسیش
+داداشمه ، پارک جیمین
_وایسا راست میگی چرا خودم دقت نکرده بودم پارک ات و پارک جیمین
+سویی کجاست حالا؟
_رفته تو پذیرایی بیا بریم
+سویی دوست دخترته پس نیازی به وانمود کردن نداریم
_آره
+پس بذار خودم بگم بهش
سویی من و جونگ کوک هیچ رابطه ای باهم نداریم من میدونم شما تو رابطه هستید منم دوست پسر دارم و ازدواج ما به اجبار بوده من کاری به کار شما ندارم و تو شما هم میتونید همینجا هم باهم باشید و راحت باشید تنها کافیه بری به بابای جونگ کوک بگی که رابطه ی ما خوبه و مشکل خاصی نداریم
<قبوله
_خب پس سویی بیا بریم تو اتاق من
<مگه اتاق تو و ات یکی نیست؟
+چرا هست اما من بیرون کار دارم میرم
_کجا؟
+نیازی به توضیح هست؟
<بای ات
رفتم تو اتاقم و لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون حالا جایی رو واسه رفتن نداشتم پس به ات و فکیلس زنگ زدم گفتم بیاین کافهی......
بعد ۱۰ مین رسیدم کافه که دیدم اون ها هم رسیدن
÷سلام ات
ن:هِلو ات
+سلام بچه ها
÷چرا پکر و ناراحتی
ن:آره خیلی ناراحت به نظر میای
+بچه ها امروز دوست دختر و دختر عموی کوک اومد خونمون و قراره یک ماه بمونه و من فکر کنم عاشق کوک شدم وقتی میبینمش قلبم تند میزنه و بابام کوک سویی رو به عنوان جاسوس فرستاده و گفته از اوضاع ما بگه من جلوشون گفتم که میتونن باهم باشن منم کاری به اونا ندارم فقط باید به بابای کوک بگه رابطه ی ما خوبه و به کوک الکی گفتم مهمون و دوست پسرم رو دعوت کردم آخه این چه گوهی بود من خوردم الان دوست پسرم کجا بود اصلا مگه من دوست پسر دارم خداا😖
ن:من و فکیلس و ناجین اون دوست دوران بیرستانمون همون دختره که میگفتی خیلی کیوته اونم میاد آخه من تازه دیدمش گفتم یادی از قدیما بشه
+فکر خوبیه اما دوست پسر رو چیکار کنیم؟
÷ات من میتونم پسرت بشم؟
+واقعا؟
÷آره
+زحمت نشه برات؟
÷نه بابا از خدامم هست
ن:خوله پس مشکل حل شد فقط میمونه......
این پارت رو فقط به خاطر اونایی که حمایت میکنن میزارم و من پارت های بعد هم اپ میکنم امت لایک و مخصوصااااااا کامنت یادتون نره💟
کوک ویو:
<سلام عشقم
_سو....سویی
<جانم عشقم
_اینجا چیکار میکنی؟
<خب دختر عموت هستم و بابات گفت واسه یو ماه بیام از اوضاع اینجا باخبر بشم
+گاومون دو قلو زایید
<عشقم ببین چه بی تربیته
_ات
+چیه؟
_سویی بیا تو ، بفرما
<مرسی عشقم
+آروم در گوش کوک:این همون دوست دخترته؟
_آره اسمشم سویی دختر عموم هم میشه
+اهان خب راستی منم واسه ساعت ۵ یا ۶ عصر مهمون دارم دوستام و دوست پسرم میان لطفا کاری به کار هم نداشته باشیم
_باش خب ولی الان میری یا نه؟فکر نکنم بتونی واسه ۲ هفته بری چون بابام سویی رو به عنوان جاسوس فرستاده و مثل اینکه یا یک ماه هم موندگار هست
+من میمونم اما با اجبار و بعد از یکی ماه میخوام برم
_منم امروز دوستم تهیونگ و جیمین رو دعوت میکنم
+چی جیمین؟
_آره میشناسیش
+داداشمه ، پارک جیمین
_وایسا راست میگی چرا خودم دقت نکرده بودم پارک ات و پارک جیمین
+سویی کجاست حالا؟
_رفته تو پذیرایی بیا بریم
+سویی دوست دخترته پس نیازی به وانمود کردن نداریم
_آره
+پس بذار خودم بگم بهش
سویی من و جونگ کوک هیچ رابطه ای باهم نداریم من میدونم شما تو رابطه هستید منم دوست پسر دارم و ازدواج ما به اجبار بوده من کاری به کار شما ندارم و تو شما هم میتونید همینجا هم باهم باشید و راحت باشید تنها کافیه بری به بابای جونگ کوک بگی که رابطه ی ما خوبه و مشکل خاصی نداریم
<قبوله
_خب پس سویی بیا بریم تو اتاق من
<مگه اتاق تو و ات یکی نیست؟
+چرا هست اما من بیرون کار دارم میرم
_کجا؟
+نیازی به توضیح هست؟
<بای ات
رفتم تو اتاقم و لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون حالا جایی رو واسه رفتن نداشتم پس به ات و فکیلس زنگ زدم گفتم بیاین کافهی......
بعد ۱۰ مین رسیدم کافه که دیدم اون ها هم رسیدن
÷سلام ات
ن:هِلو ات
+سلام بچه ها
÷چرا پکر و ناراحتی
ن:آره خیلی ناراحت به نظر میای
+بچه ها امروز دوست دختر و دختر عموی کوک اومد خونمون و قراره یک ماه بمونه و من فکر کنم عاشق کوک شدم وقتی میبینمش قلبم تند میزنه و بابام کوک سویی رو به عنوان جاسوس فرستاده و گفته از اوضاع ما بگه من جلوشون گفتم که میتونن باهم باشن منم کاری به اونا ندارم فقط باید به بابای کوک بگه رابطه ی ما خوبه و به کوک الکی گفتم مهمون و دوست پسرم رو دعوت کردم آخه این چه گوهی بود من خوردم الان دوست پسرم کجا بود اصلا مگه من دوست پسر دارم خداا😖
ن:من و فکیلس و ناجین اون دوست دوران بیرستانمون همون دختره که میگفتی خیلی کیوته اونم میاد آخه من تازه دیدمش گفتم یادی از قدیما بشه
+فکر خوبیه اما دوست پسر رو چیکار کنیم؟
÷ات من میتونم پسرت بشم؟
+واقعا؟
÷آره
+زحمت نشه برات؟
÷نه بابا از خدامم هست
ن:خوله پس مشکل حل شد فقط میمونه......
این پارت رو فقط به خاطر اونایی که حمایت میکنن میزارم و من پارت های بعد هم اپ میکنم امت لایک و مخصوصااااااا کامنت یادتون نره💟
- ۲۵.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط