سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۶۲
صدای سیاه پوش سرد و بی روح بود . به نظر می رسید که هیچ کدام از سیاه پوشان انسان نبودند این را زمانی فهمیدم که به سمت پاهایشان نگاه کردم هیچ چیز وجود نداشت آنها اندکی از سطح زمین فاصله داشتند . هیچ انسانی توانایی پرواز نداشت
ملکه با صدایی خشک و بی روح در جواب گفت:
- اینجا چکار دارید !؟
سیاه پوش در جواب گفت:
- من حامل درود ملکه آرمیتا برای شما هستم ایشان از شما خواستند که اجازه لازم برای ورود هیئت همراهشان را به این دنیا صادر فرمایید
ملکه که به نظر میرسید که از قبل انتظار چنین درخواستی را داشته گفت:
- قبلاً اجازه صادر شده است زمانی که سه چشم در امتداد هم قرار بگیرند هیئت همراه ایشان می توانند بدون هیچ مشکلی وارد این دنیا شوند
سپس ملکه به سیاه پوش اشاره کرد و گفت:
- بهتره دیگه برید
سیاه پوش تعظیمی کرد و گفت:
- من صحبت های شما را به اطلاع ملکه آرمیتا می رسانم
ملکه آرارا با دست سیاه پوشان را مرخص کرد آنها درحالیکه در مقابل ملکه تعظیم کرده بودند در دودی سیاه ناپدید شدند با شگفتی به محلی که سیاه پوشان قرار داشتند نگاه می کردم دیگر اثری از آن ها درون تالار نبود صدای ملکه را شنیدم که گفت :
- آلفرد جلوتر بیا ؟!
در تمام مدت سامارون در سکوت من را نگاه می کرد زمانیکه به سمت ملکه رفتم او به سمت یکی از افراد درون تالار برگشت و گفت:
- هارمن ، شما مسئول مراقبت از این پسر جوان هستید شما میتوانید گنجینه این دنیا را به این پسر جوان نشان دهید به نظر می آمد که افراد حاضر تعجب کرده بودند سامارون که در کنار من قرار داشت جلوتر آمد و درحالیکه تعظیم می کرد گفت:
- بانوی من گستاخی مرا ببخشید اما هیچ انسان فانی حق حضور در چنین قسمت هایی را ندارد حتی اگر شما هم موافق باشید باید نظر ملکه آرمیتا هم پرسیده شود
ملکه آرارا لبخندی زد و گفت:
- طوری حرف می زنی که انگار من از قوانین اطلاع ندارم
سپس با زبانی که من از آن سر در نمی آورم ، مطالبی را برای سامارون بازگو کرد که سبب شگفتی او شد به نظر می رسید که دیگر نگهبانان از صحبت های میان آن دو سر در آورده باشند به نظر این یک نوع بی احترامی به من بود که من هیچ جایگاهی نداشتم اما سخن گفتن آن هم اینگونه دور از ادب بود بالاخره سامارون گفت:
- فکر می کردم که شما باید اولین فردی باشید که از این موضوع خبردار می شوید
سپس انگار فکری به ذهنش رسیده باشد گفت:
- فکر کنم بهتر باشه که شما به جای هارمن این کار را انجام دهید
در مقابل سامارون تعظیمی کرد و گفت:
- هر چه شما امر بفرمایید
ملکه درحالیکه به من نگاه میکرد گفت:
- من باید به جلسه برگردم جناب سامارون همراهیت می کنه
او به همراه افرادی که درون سالن بودند به سمت راهرو حرکت کردند نزدیک به یک ساعت شاید هم بیشتر مشغول بازدید از قسمت های مختلف قصر بودیم . قصر ملکه به مراتب بزرگتر از آنی بود که من تصورش را داشتم چندین بار خواستم از پنجره هایی که داخل راهرو های طویل قصر وجود داشت نگاهی به بیرون بیاندازم اما هر دفعه سامارون مانع از این کار من می شد
این کار سامارون سبب شده بود تا من به هر نحو ممکن به پنجره ها نزدیک شوم می خواستم بدانم بیرون چه چیزی وجود دارد که سامارون مانع من می شود ، سامارون کمی جلوتر از من بود و من به پنجره ای نگاه می کردم که توسط شیشه هایی رنگی ساخته شده بود . به آرامی به سمتش رفتم دیگر فاصله زیادی نمانده بود که ...
- آقای واینر ، گفتم فعلا اجازه نداری ، بیرون رو نگاه کنی
سپس درحالیکه به قیافه گرفته و بهت زده من می خندید گفت:
- بیا سر فرصت بیرون رو هم می بینی
صدای سیاه پوش سرد و بی روح بود . به نظر می رسید که هیچ کدام از سیاه پوشان انسان نبودند این را زمانی فهمیدم که به سمت پاهایشان نگاه کردم هیچ چیز وجود نداشت آنها اندکی از سطح زمین فاصله داشتند . هیچ انسانی توانایی پرواز نداشت
ملکه با صدایی خشک و بی روح در جواب گفت:
- اینجا چکار دارید !؟
سیاه پوش در جواب گفت:
- من حامل درود ملکه آرمیتا برای شما هستم ایشان از شما خواستند که اجازه لازم برای ورود هیئت همراهشان را به این دنیا صادر فرمایید
ملکه که به نظر میرسید که از قبل انتظار چنین درخواستی را داشته گفت:
- قبلاً اجازه صادر شده است زمانی که سه چشم در امتداد هم قرار بگیرند هیئت همراه ایشان می توانند بدون هیچ مشکلی وارد این دنیا شوند
سپس ملکه به سیاه پوش اشاره کرد و گفت:
- بهتره دیگه برید
سیاه پوش تعظیمی کرد و گفت:
- من صحبت های شما را به اطلاع ملکه آرمیتا می رسانم
ملکه آرارا با دست سیاه پوشان را مرخص کرد آنها درحالیکه در مقابل ملکه تعظیم کرده بودند در دودی سیاه ناپدید شدند با شگفتی به محلی که سیاه پوشان قرار داشتند نگاه می کردم دیگر اثری از آن ها درون تالار نبود صدای ملکه را شنیدم که گفت :
- آلفرد جلوتر بیا ؟!
در تمام مدت سامارون در سکوت من را نگاه می کرد زمانیکه به سمت ملکه رفتم او به سمت یکی از افراد درون تالار برگشت و گفت:
- هارمن ، شما مسئول مراقبت از این پسر جوان هستید شما میتوانید گنجینه این دنیا را به این پسر جوان نشان دهید به نظر می آمد که افراد حاضر تعجب کرده بودند سامارون که در کنار من قرار داشت جلوتر آمد و درحالیکه تعظیم می کرد گفت:
- بانوی من گستاخی مرا ببخشید اما هیچ انسان فانی حق حضور در چنین قسمت هایی را ندارد حتی اگر شما هم موافق باشید باید نظر ملکه آرمیتا هم پرسیده شود
ملکه آرارا لبخندی زد و گفت:
- طوری حرف می زنی که انگار من از قوانین اطلاع ندارم
سپس با زبانی که من از آن سر در نمی آورم ، مطالبی را برای سامارون بازگو کرد که سبب شگفتی او شد به نظر می رسید که دیگر نگهبانان از صحبت های میان آن دو سر در آورده باشند به نظر این یک نوع بی احترامی به من بود که من هیچ جایگاهی نداشتم اما سخن گفتن آن هم اینگونه دور از ادب بود بالاخره سامارون گفت:
- فکر می کردم که شما باید اولین فردی باشید که از این موضوع خبردار می شوید
سپس انگار فکری به ذهنش رسیده باشد گفت:
- فکر کنم بهتر باشه که شما به جای هارمن این کار را انجام دهید
در مقابل سامارون تعظیمی کرد و گفت:
- هر چه شما امر بفرمایید
ملکه درحالیکه به من نگاه میکرد گفت:
- من باید به جلسه برگردم جناب سامارون همراهیت می کنه
او به همراه افرادی که درون سالن بودند به سمت راهرو حرکت کردند نزدیک به یک ساعت شاید هم بیشتر مشغول بازدید از قسمت های مختلف قصر بودیم . قصر ملکه به مراتب بزرگتر از آنی بود که من تصورش را داشتم چندین بار خواستم از پنجره هایی که داخل راهرو های طویل قصر وجود داشت نگاهی به بیرون بیاندازم اما هر دفعه سامارون مانع از این کار من می شد
این کار سامارون سبب شده بود تا من به هر نحو ممکن به پنجره ها نزدیک شوم می خواستم بدانم بیرون چه چیزی وجود دارد که سامارون مانع من می شود ، سامارون کمی جلوتر از من بود و من به پنجره ای نگاه می کردم که توسط شیشه هایی رنگی ساخته شده بود . به آرامی به سمتش رفتم دیگر فاصله زیادی نمانده بود که ...
- آقای واینر ، گفتم فعلا اجازه نداری ، بیرون رو نگاه کنی
سپس درحالیکه به قیافه گرفته و بهت زده من می خندید گفت:
- بیا سر فرصت بیرون رو هم می بینی
- ۱.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط