سکوت میان تپیدن دل ها
یسنا همیشه عاشق کتاب بود. کتابخونهی کوچیک دانشگاه، گوشهی خلوتی که بوی کاغذ ، خاطره میداد، پناهش بود. توی همون کتابخونه بود که برای اولین بار جیمین رو دید. یه پسر با موهای تیره و خطچشم لطیف شرقی، که داشت با دیکشنری دستوپنجه نرم میکرد. دنبال معنی کلمهای بود: "دلتنگی".
یسنا جلو رفت و با لبخند گفت:
– دنبال معنی اش نگرد، باید حسش کنی.
جیمین نگاهش کرد. چند لحظه سکوت، بعد لبخند.
– تو حسش کردی؟
یسنا سرش رو پایین انداخت.
– شاید… یهبار. وقتی کسی رفته بود که نباید میرفت.
از اون روز، کتابخونه جای قرارهای عجیبشون شد. گاهی فقط کنار هم مینشستن، بدون هیچ حرفی. فقط بودن. فقط نفس کشیدن کنار هم. یسنا برای جیمین شعر فارسی میخوند،و جیمین برای یسنا قطعههای پیانویی که خودش ساخته بود، با موبایلش پخش میکرد.
هر دو زخمی داشتن. یسنا از گذشتهای که قول داده بود دیگه بهش برنگرده. جیمین از غربتی که بهش عادت نکرده بود. اما کنار هم، زخمهاشون نه پنهان میشد، نه انکار؛ فقط کمکم ترمیم میشد.
یه شب زمستونی، وقتی سئول زیر برف خوابیده بود، جیمین دست یسنا رو گرفت و با صدای آروم گفت:
– تو مثل سکوتی هستی که قلبم توش آروم میگیره.
یسنا با تعجب نگاهش کرد.
– سکوت؟ نه شعر؟ نه موسیقی؟
جیمین لبخند زد.
– نه. "سکوت". چون فقط توی سکوتِ با تو بودن، من میفهمم چی میخوام. تویی که حرف نمیزنی، ولی همهی جوابهام رو میدی.
و اون شب، هیچ کدومشون دیگه چیزی نگفتن. فقط نشستن، کنار هم، با دو فنجون چای و دوتا دل که دیگه نمیترسیدن.
پایان......
یسنا جلو رفت و با لبخند گفت:
– دنبال معنی اش نگرد، باید حسش کنی.
جیمین نگاهش کرد. چند لحظه سکوت، بعد لبخند.
– تو حسش کردی؟
یسنا سرش رو پایین انداخت.
– شاید… یهبار. وقتی کسی رفته بود که نباید میرفت.
از اون روز، کتابخونه جای قرارهای عجیبشون شد. گاهی فقط کنار هم مینشستن، بدون هیچ حرفی. فقط بودن. فقط نفس کشیدن کنار هم. یسنا برای جیمین شعر فارسی میخوند،و جیمین برای یسنا قطعههای پیانویی که خودش ساخته بود، با موبایلش پخش میکرد.
هر دو زخمی داشتن. یسنا از گذشتهای که قول داده بود دیگه بهش برنگرده. جیمین از غربتی که بهش عادت نکرده بود. اما کنار هم، زخمهاشون نه پنهان میشد، نه انکار؛ فقط کمکم ترمیم میشد.
یه شب زمستونی، وقتی سئول زیر برف خوابیده بود، جیمین دست یسنا رو گرفت و با صدای آروم گفت:
– تو مثل سکوتی هستی که قلبم توش آروم میگیره.
یسنا با تعجب نگاهش کرد.
– سکوت؟ نه شعر؟ نه موسیقی؟
جیمین لبخند زد.
– نه. "سکوت". چون فقط توی سکوتِ با تو بودن، من میفهمم چی میخوام. تویی که حرف نمیزنی، ولی همهی جوابهام رو میدی.
و اون شب، هیچ کدومشون دیگه چیزی نگفتن. فقط نشستن، کنار هم، با دو فنجون چای و دوتا دل که دیگه نمیترسیدن.
پایان......
- ۹.۶k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط