fallible love(عشق خطاپذیر)

part:17

چون هیچ کدوم از اون کلمات تمی تونن منو توصیف کنن...
حالا یورا رو چی کار کنم خدای من... همینطور داشتم گریه می کردم و دستم روی شیشه بود دکتر اومد سمت و در رو برام باز کرد و گفت اگه بخواید می تونین چند لحظه ببینیدش ولی قبلش لباس مخصو۱ص رو بپوشید
ات:(لبخند تلخ)واقعا به نظرتون الان وقتشه؟(گریه)
دکتر سرشو انداخت پایین و رفت اونور با قدمای لرزون به سمت تختش رفتم اروم دستش که پر زخم و خراش بود رو گرفتم دستم و بوسیدم خیلی سرد بود پتو رو کامل کشیدم روش و روی لبش بعد چشماش رو بوسیدم و با گریه گفتم
ات:کوکیه من! خوشگلم! میوه ی دلم! زندگیم!بانی کوچولوی من!دلت به حالم نمی سوزه؟
جونگ کوکم مگه نگفتی قول می دی زندگی خیلی خوبی برام درست کنی؟ پس چی شد؟! مگه نگفتی عاشقمی پس چرا ترکم کردی؟! برمی گردی دیگه نه؟ می دونی که من نابود می شما!ازت خواهش می کنم خیلی زود برگرد(گریه و صدای گرفته)....
یهو یه صدایی اومد اونطرف رو که نگاه کردم یورا بود که لباس مخصوص تنش بود و با گریه به شیشه می کوبید دکتر در رو براش باز کرد اونم بدو بدو اومد پیشم و بغلم کرد
یورا:مامانی بابایی حالش خوب می شه دیجه؟( گریه و لحن بچه گونه)
ات: اره عزیزم معلومه که خوب می شه خوشگلم بابا رو نگاه کن نمی بینی عضله هاشو اون یه ورزشکار خیلی خوبه مطمئن باش بدنش تحمل می کنه و خوب می شه(پاک کردن اشکای خودش و لبخند به یورا)
هنوز یه دستم توی دست جونگ کوک بود و بود و با یه دستم یورا رو بغل کرده بودم




جونگ کوک:ی...یعن...نی ....هن...نوزم...همون....قد...ر.....دو..س...م دا..ری..؟
با تعجب عین چی برگشتم سمت جونگ کوک به قطره اشک از چشمش داشت میومد و چشماش به زور نیمه باز بود و از زیر ماسک اکسیژن به سختی حرف می زد دوباره چشمام پر شد و یورا رو ول کردم و خودمو اروم و خیلی با احتیاط روی جونگ کوک انداختم و محکم بغلش کردم
ات:جونگ کوکممم ممنونم ممنونم که تنهام نداشتی عشقم فرشته من معلومه که عاشقتم من می پرستمت مرتیکه(گریه ی شدید)
کوک:آخخخخخ یعن..نی...باید...در.هر...شرا..یطی...تخ...ریب کنی..
زود از روی جونگ کوک پاشدم و اشکام رو پاک کردم یورا هم جونگ کوک رو بغل کرد رفتم بیرون و دکتر رو صدا زدم دکتر اومد و جونگ کوک رو معاینه کرد منو یورا هم توبغل هم اونور وایستاده بودیم خیلی دوق داشتم و خوشحال بودم ولی خیلی برام عجیب بود که اینقدر زود بهوش اومده البته من که از خدامه
ات:ببخشید اقای دکتر احیانا عجیب نیست که اینقدر زود بهوش اومده؟!مشکلی براش پیش نیاد
دکتر سرش رو چرخوند سمتم و از بالای عینکش بهم نگاه می کرد
دکتر:ببخشید خانم از نظر شما ۲۷ روز کمه؟!
ات:چیییی؟؟؟
دکتر:شما زن و شوهر ۲۷ روز تمام توی کما بودین و این بچه این وسط جون به لب شده بودتازه با سگای نگهبان بیمارستان هم دوست شده
ات:(خنده)خدای من حق با شماست(روبه یورا) دیدی خانم کوچولو الان هم من هم بابا سالم سالم هستیم(سر یورا رو بوسید)
کوک:...مگه...ا..ت هم....تو..ی...کم..ما....بود؟
دکتر :بله اقای جئون زن شوهر توی همین اتاق پیش هم توی کما بودین ولی همسرتون صبح از کما دراومده و الان نمی فهمم چرا تمام دستگاه ها و سرم ها رو از بدنش جدا کرده و پا برهنه اومده اینجا
ات:(خنده) نه اقای دکتر من حالم الان کاملا خوبه مخصوصا از وقتی ایشون بیدار شدن(لبخند)
دکتر:هعی چی بگم.... خب خانم جئون همسرتون هم حالش خوبه ولی نیاز به مراقبت داره الان هم می گم بیان ایشون رو ببرن اتاق خودتون و جفتتون هم توی اون اتاق وی ای پی می مونید(رفت)
ات:ممنون اقای دکتر
یورا رو روی صندلی نشوندم و به سمت جونگ کوک رفتم و همون دست قبلیش رو توی دستم قفل کردم
ات:ج..جونگ کوک چرا خودتو سپر من کردی می دونی ممکن بود چه اتفاق هایی بیوفته اخه(عصبانی و بغض)
کوک:عش..قم...ار...وم ...باش....مه..هم.....نی..ست...من...با....ید...همجوره....از..ت...مراق...بت...می..کرد...دم(لبخند و  نوازش دست ات)
ات:احمق!(عصبانی و قورت دادن بغضش)
یورا:وایییی الان جیلی خوشحالم چه هردوتون سالمین(وای الان خیلی خوشحالم که هردوتون سالمید)(ذوق و خنده)
یورا همنطور که نشسته بود روی صندلی و پاهاش رو تا می داد می خندید و با ذوق با ما حرف می زد ولی خوب جونگ کوک خیلی سخت می تونست حرف بزنه
یورا:دلمممم چیلی (خیلی)براتون تنگ شده بودددددد
دیدگاه ها (۰)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

چندپارتی جونگ کوک

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

پارت ۱۹۵

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط