رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل سی‌وسوم: وقتی بیدار شدم...

اتوبوس در جاده پیش می‌رفت و صدای آرام صحبت بچه‌ها از ردیف‌های عقب شنیده می‌شد.

ملیسا کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد. چند لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست.

بعد متوجه شد سرش روی شونهٔ کسی قرار گرفته.

نگاهش رو بالا آورد.

کایزن.

ملیسا فوراً صاف نشست.

ـ وای... ببخشید! من خوابم برده بود؟

کایزن که بالاخره می‌تونست شونه‌اش رو حرکت بده، گفت:

ـ آره.

ملیسا با خجالت به کیفش نگاه کرد.

ـ چرا بیدارم نکردی؟

ـ خواب بودی.

همین.

نه توضیح بیشتری داد و نه حتی نگاهش کرد.

اما ملیسا متوجه شد گوش‌های کایزن هنوز کمی قرمزن.

چیزی نگفت. ترجیح داد وانمود کنه متوجه نشده.

چند لحظه بعد، بطری آبش رو برداشت و جرعه‌ای نوشید.

ـ شونه‌ات درد نگرفت؟

کایزن بالاخره نگاهش کرد.

ـ نه.

ـ مطمئنی؟

ـ ملیسا، خوبم.

ملیسا سر تکون داد.

ـ باشه. بازم ببخشید.

کایزن نگاهش رو به پنجره برگردوند.

ـ لازم نیست هر بار عذرخواهی کنی.

ملیسا ساکت شد.

این جمله، با اینکه ساده بود، باعث شد احساس کنه کایزن برخلاف ظاهر سردش، از خوابیدن او روی شونه‌اش ناراحت نشده.

***

چند ردیف جلوتر، ایومی برگشت.

ـ بالاخره بیدار شدی؟

ملیسا لبخند کوچیکی زد.

ـ آره. چقدر خوابیدم؟

ـ تقریباً سه ساعت!

ملیسا با تعجب چشم‌هاش رو گرد کرد.

ـ سه ساعت؟!

ایومی نگاهی به کایزن انداخت و لبخندش رو پنهان کرد.

ـ ظاهراً خیلی راحت بودی.

ـ ایومی...

ـ من که چیزی نگفتم!

ملیسا نگاه کوتاهی به کایزن انداخت. او کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما این بار دفترش رو باز کرده بود و بدون اینکه چیزی بخونه، به صفحه خیره شده بود.

ملیسا تصمیم گرفت بحث رو ادامه نده.

***

سه ساعت بعد، اتوبوس وارد محوطهٔ هتل شد.

بچه‌ها با هیجان از پنجره‌ها بیرون رو نگاه می‌کردن. اطراف هتل درخت‌های بلند و مسیرهای سنگ‌فرش‌شده‌ای دیده می‌شد که به سمت منطقهٔ جنگلی می‌رفتن.

وقتی اتوبوس متوقف شد، معلم از جاش بلند شد.

ـ خب، رسیدیم! اول چمدون‌هاتون رو بردارین. بعد از تحویل گرفتن کلید اتاق‌ها، ساعت یک در لابی جمع می‌شیم تا برنامهٔ اردو رو توضیح بدم.

ملیسا کیفش رو برداشت و منتظر موند تا بقیه از اتوبوس پیاده بشن.

کایزن کنار در ایستاده بود.

وقتی ملیسا بهش رسید، چمدونش رو از قسمت بار برداشت و به سمتش گرفت.

ـ این مال توئه؟

ـ آره، ممنون.

ملیسا دستهٔ چمدون رو گرفت.

برای چند لحظه، نگاهشون به هم افتاد.

ـ کایزن؟

ـ چیه؟

ـ بابت مسیر... ممنون که بیدارم نکردی.

کایزن مکث کوتاهی کرد.

ـ استراحت لازم داشتی.

بعد چمدون خودش رو برداشت و به سمت ورودی هتل رفت.

ملیسا چند ثانیه همون‌جا موند.

رفتارش هنوز سرد بود؛ اما حالا ملیسا می‌دونست پشت اون سکوت، همیشه بی‌تفاوتی وجود نداره.

و شاید همین موضوع باعث می‌شد بیشتر از قبل بخواد کایزن رو بشناسه.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 29ویولت و هوسوک از مهمان‌خانه بیرون ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

« دختر کوچولوی من »پارت6

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_29فصل چهاردهم |...

چند پارتی بازیچه

چند پارتی جیمین پارت چهارم

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط