ملاقات او ....
1
پسرا را خواهی دید
من ، پیر مردی با موهای کاملا سفید ، آن روز چقدر خوشحال بودم که قرار بود این پدر سگ رو ببینم .
نمیدانم چرا آنقدر مرا منتظر گذاشته بود ، اما میدانستم که بالاخره به دیدنم می آید .
و آن روز بود .
روی صندلی های نرم اتاق انتظار نشستم .
تمام دوستانی که در سالمندان پیدا کردم ، عاشق بوی کمیاب این سالن هستند ، زیرا نزدیک ترین بویی هست که به حضور عزیزانشان نزدیک ...
و عاشق تابیدن آفتاب در هر آسمانی حتی بارانی ، برای لحظه ای قبل از دستیابی به عزیزانشان که آنها را بغل کنند ، ببوسند و لمسشان کنند .
امروز ، روزِ من بود .
باید پسرم را میدیدم ، کسی را که شدیدا ندیده بودمش !
نیمی از ساعت در اتاق انتظار گذشت ، زمانی که روی صندلی نشسته در سینه ام دردی احساس کردم ، فهمیدم این درد مرموز چیست ، گویی تمام عضلات قلب بود که به یکدیگر پیچیده میشدند .
دردی که فشار می آورد اما من مجبور بودم با وجود آن درد که سینه ام را داشت سوراخ میکرد ، وزن بدنم را تحمل کنم .
سرم کج شد و روی صندلی افتادم ، در حالی که دیگر یادم نم آمد کیستم و کجا هستم ، نگاه هایم به آبسرد کن کنار اتاق انتظار افتاد .
آب با فشار قدرتمندی از حفرهٔ پلاستیکی خارج شده و به دیوارهٔ بشکه پلاستیکی آبی رنگ شفاف مستقر روی آبسرد کن کوبیده شده و حباب های ریزی تراوش میکرد و در حالی که میلرزیدند به سطح آب آمده و از بین میرفتند .
بوی گازِ آب معدنی در سراسر بشکه پیچیده بود .
و ناگهان درد قلبم آنقدر فجیع شد ، که دیگر نمیتونستم نفس بکشم و وقتی از نفس افتادم ، وارد یک خلسه عجیب شدم .
آنگاه مرگ را فهمیدم !
2
پسر کجاست
آنقدر به یکی از آن افسر ها خیره شده بود که اعصابش بهم ریخت .
پس مثل بعضی از آنها که فریب اسلحه شان را میخورند ، من هم فریب اسلحه ام را خوردم .
و پشت سرش ، زمانی که مقدار قابل توجهی از ما دور شده بود ، با تردید فریاد زدم : به چی نگاه میکنی ؟
اما برنگشت که به من نگاه کند ، بلکه به راه خودش رفت .
به یکی دو تا از مامور های جلو هم توهین کرد ، یکی از آنها که لباس نظامی خاکی پوشیده بود او را نگاه کرد و به سمتش رفت ، اما دیگری فقط یک هان در پاسخ به من تحویل داده بود ، که لباسی تمام سیاه پارچه ای پوشیده و صورتش را با ماسک سیاه رنگ اسکی پوشانده بود ، او را گرفت .
و ناگهان صدای وحشتناکی پشت سرم شنیدم و تیر خورد به کمرم .
3
بیمارستان
امروز نتوانست پدر را ببیند ، صدایش گرفته است ، از پشت خون می آید صدایش .
در یک اتاق ایزوله یا چند تا از دوستانش جلوی درب گیر افتاده .
آنها عمرا بذارم او برود تا پدرش را ببیند چون فکر میکنند که توی خیابون همینجوری خونریزی میکنه تا توی جوی افتاده و اونجا هم خون بریزه و بمیره ، پاسنمانش باز میشه و از سوراخ گلوله که تقریبا روی کتفش هست ، همینجوری خون میریزه و دوستانش نمیتونن پیداش کنند که اون داره کجای این شهر غریب جان میده و آنها مجبورند بر سر مزارش گریه کنند و برای خرید دسته گل به غمگین ترین گلفروشی بروند .
پس او آرنجش را روی صورتش گذاشت و میخواست بخوابد ولی نقش هایش داغ بود و دماغش را سوزاند پس دهانش را باز کرد تا از آن نفس بکشد ولی ته گلویش پر از خلط بود و او در واقع توی ریه هایش هیچ هوایی احساس نمیکرد .
نبضش هم طوری میزد که نمیتونست نادیده اش بگیرد ، تمامِ گردنش را بالا و پایین میکرد .
باید اما امروز پدرش را میدید.
4
لاشه
پدر را نتوانستند بفهمند که مُرده ، طوری افتاده بود روی صندلی که همه فکر میکردند خوابیده .
منشی هم یک پیر زن ایف ایفو بود .
تنها مسئول ملاقات یک دختر ۱۷ ساله بود که از پشت پنجره ای رو شیشه ای خانواده های ملاقات کننده را رصد میکرد ، و مدت زیادی به پیر مرد نگاه کرده بود که فهمید نفس نمیکشد ، اما چیزی نگفت که برشا دردسری درست نشه .
در آخر وقتی یکی از نظافتچیان ...
پسرا را خواهی دید
من ، پیر مردی با موهای کاملا سفید ، آن روز چقدر خوشحال بودم که قرار بود این پدر سگ رو ببینم .
نمیدانم چرا آنقدر مرا منتظر گذاشته بود ، اما میدانستم که بالاخره به دیدنم می آید .
و آن روز بود .
روی صندلی های نرم اتاق انتظار نشستم .
تمام دوستانی که در سالمندان پیدا کردم ، عاشق بوی کمیاب این سالن هستند ، زیرا نزدیک ترین بویی هست که به حضور عزیزانشان نزدیک ...
و عاشق تابیدن آفتاب در هر آسمانی حتی بارانی ، برای لحظه ای قبل از دستیابی به عزیزانشان که آنها را بغل کنند ، ببوسند و لمسشان کنند .
امروز ، روزِ من بود .
باید پسرم را میدیدم ، کسی را که شدیدا ندیده بودمش !
نیمی از ساعت در اتاق انتظار گذشت ، زمانی که روی صندلی نشسته در سینه ام دردی احساس کردم ، فهمیدم این درد مرموز چیست ، گویی تمام عضلات قلب بود که به یکدیگر پیچیده میشدند .
دردی که فشار می آورد اما من مجبور بودم با وجود آن درد که سینه ام را داشت سوراخ میکرد ، وزن بدنم را تحمل کنم .
سرم کج شد و روی صندلی افتادم ، در حالی که دیگر یادم نم آمد کیستم و کجا هستم ، نگاه هایم به آبسرد کن کنار اتاق انتظار افتاد .
آب با فشار قدرتمندی از حفرهٔ پلاستیکی خارج شده و به دیوارهٔ بشکه پلاستیکی آبی رنگ شفاف مستقر روی آبسرد کن کوبیده شده و حباب های ریزی تراوش میکرد و در حالی که میلرزیدند به سطح آب آمده و از بین میرفتند .
بوی گازِ آب معدنی در سراسر بشکه پیچیده بود .
و ناگهان درد قلبم آنقدر فجیع شد ، که دیگر نمیتونستم نفس بکشم و وقتی از نفس افتادم ، وارد یک خلسه عجیب شدم .
آنگاه مرگ را فهمیدم !
2
پسر کجاست
آنقدر به یکی از آن افسر ها خیره شده بود که اعصابش بهم ریخت .
پس مثل بعضی از آنها که فریب اسلحه شان را میخورند ، من هم فریب اسلحه ام را خوردم .
و پشت سرش ، زمانی که مقدار قابل توجهی از ما دور شده بود ، با تردید فریاد زدم : به چی نگاه میکنی ؟
اما برنگشت که به من نگاه کند ، بلکه به راه خودش رفت .
به یکی دو تا از مامور های جلو هم توهین کرد ، یکی از آنها که لباس نظامی خاکی پوشیده بود او را نگاه کرد و به سمتش رفت ، اما دیگری فقط یک هان در پاسخ به من تحویل داده بود ، که لباسی تمام سیاه پارچه ای پوشیده و صورتش را با ماسک سیاه رنگ اسکی پوشانده بود ، او را گرفت .
و ناگهان صدای وحشتناکی پشت سرم شنیدم و تیر خورد به کمرم .
3
بیمارستان
امروز نتوانست پدر را ببیند ، صدایش گرفته است ، از پشت خون می آید صدایش .
در یک اتاق ایزوله یا چند تا از دوستانش جلوی درب گیر افتاده .
آنها عمرا بذارم او برود تا پدرش را ببیند چون فکر میکنند که توی خیابون همینجوری خونریزی میکنه تا توی جوی افتاده و اونجا هم خون بریزه و بمیره ، پاسنمانش باز میشه و از سوراخ گلوله که تقریبا روی کتفش هست ، همینجوری خون میریزه و دوستانش نمیتونن پیداش کنند که اون داره کجای این شهر غریب جان میده و آنها مجبورند بر سر مزارش گریه کنند و برای خرید دسته گل به غمگین ترین گلفروشی بروند .
پس او آرنجش را روی صورتش گذاشت و میخواست بخوابد ولی نقش هایش داغ بود و دماغش را سوزاند پس دهانش را باز کرد تا از آن نفس بکشد ولی ته گلویش پر از خلط بود و او در واقع توی ریه هایش هیچ هوایی احساس نمیکرد .
نبضش هم طوری میزد که نمیتونست نادیده اش بگیرد ، تمامِ گردنش را بالا و پایین میکرد .
باید اما امروز پدرش را میدید.
4
لاشه
پدر را نتوانستند بفهمند که مُرده ، طوری افتاده بود روی صندلی که همه فکر میکردند خوابیده .
منشی هم یک پیر زن ایف ایفو بود .
تنها مسئول ملاقات یک دختر ۱۷ ساله بود که از پشت پنجره ای رو شیشه ای خانواده های ملاقات کننده را رصد میکرد ، و مدت زیادی به پیر مرد نگاه کرده بود که فهمید نفس نمیکشد ، اما چیزی نگفت که برشا دردسری درست نشه .
در آخر وقتی یکی از نظافتچیان ...
- ۱.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط