پارت9”تیدا زاده نور یا تاریکی”
اندک اندک به یقین خواهی رسید فرزندم ، بیا تا تو را به دوستانت معرفی کنم .
پیردانا دست اش را پشت تیدا گذاشت و کنار دارا ایستاد . رو به جمع گفت :
_ اینان اسطوره های ملتت هستند ، کدامین اسطوره ها را به خاطر داری ؟!
همه نگاه ها به روی تیدا ثابت ماند . تیدا که این همه توجه را معطوف خود دید چند اسطوره ای را هم که می
شناخت از یاد برد !!! بعد مکثی نچندان طولنی گفت :
_ هیچی بخاطر ندارم پیردانا !!!
همه سکوت کرده بودند و تنها صدای برخود موج ها به صخره ها سکوت را می شکست . کوشیار با ناراحتی
از جمع جدا شد و باز روی تخته سنگی که قبل نشسته بود رفت و مشغول صیغل دادن شمشیرش شد و سنگ
دستش را محکم و عصبی به تیغه شمشیرش می کشید ! تیدا او را برانداز کرد لباس قهوه ای به تن داشت که
آستین های فراخ اش تا آرنج می رسید موها و چشم و ابروی مشکی لب و بینی متناسب ، درکل قیافه جذاب و
مردانه ای داشت .
پیردانا _ کوشیار ؟! ... فرزندم ، این دور از ادب پارسیان است !
کوشیار بی توجه به حرف پیردانا رو به تیدا گفت :
_ چگونه خود را پارسی می دانی ، درحالی که هیچ از ما نمی دانی ؟! ... نمی دانی که تنها نام ایران خاتمه
تمام جنگ هاست ... نامی از بنیانگذار سرزمینت نیاوردی ! مردی که تنها نـامش لرزه به دل دشمنان جهان
می اندازد همه در مقابل هوش و سیاست و حکومت داری و اخلق نیکوی اش سر تسلیم فرو می آورند !!! ..
شاید هم از داشتن ما شرم دارید ؟! در حالی که جهان آرزو دارد به تمدنی چون ما ! ...
تیدا سکوت کرد و سر به زیر انداخت ، چه حرفی داشت برای گفتن ؟! ... کوشیار با تنفری که در عمق صدای
اش بود ادامه داد :
_ متنفرم از کسانی که ریشه خود را از یاد برده اند ! ... (رو به پیردانا) .. احترام زیادی برایتان قائلم
پیرفرزانه ولیکن دوست ندارم با پارسی چون او آشنا شوم ... (پوزخندی زد) .... پــارســی !!!
زنی در جمع در کنار کوشیار ایستاده بود . با ابروهای زیبای کمانی و چشمان درشت سیاه و بینی کشیده و لب
های ظریف و خوش فرم سرخ که با صورت سفیدش تضاد زیبایی داشت . پیراهن فیروزه ایی زیبا با آستین
های فراخ که تا مچ دستش می رسید و شال بلندی که بر سرش انداخته بود . در مقابلش دختر و پسر دوقلوی
حدودا پنج ساله ای ایستاده بودند ، هر دو بی نهایت شبیه هم ، موهای فر مشکی صورت گرد و چشمان درشت
و مشکی مادر را به ارث برده بودند و لب های گرد پدر !
دو کودک بعد از حرف های پدرشان نگاه از پدر گرفته و به مادرشان خیره شدند . این بار نگاه ها به آنان
جلب شد زن با لبخند دستی به سر کودکانش کشید و به همراهشان به طرف کوشیار رفت .
پیردانا _ فرزندم یوشیتا ؟!
یوشیتا ایستاد و بعد از مکثی به طرف پیردانا برگشت و گفت
#رمان
پیردانا دست اش را پشت تیدا گذاشت و کنار دارا ایستاد . رو به جمع گفت :
_ اینان اسطوره های ملتت هستند ، کدامین اسطوره ها را به خاطر داری ؟!
همه نگاه ها به روی تیدا ثابت ماند . تیدا که این همه توجه را معطوف خود دید چند اسطوره ای را هم که می
شناخت از یاد برد !!! بعد مکثی نچندان طولنی گفت :
_ هیچی بخاطر ندارم پیردانا !!!
همه سکوت کرده بودند و تنها صدای برخود موج ها به صخره ها سکوت را می شکست . کوشیار با ناراحتی
از جمع جدا شد و باز روی تخته سنگی که قبل نشسته بود رفت و مشغول صیغل دادن شمشیرش شد و سنگ
دستش را محکم و عصبی به تیغه شمشیرش می کشید ! تیدا او را برانداز کرد لباس قهوه ای به تن داشت که
آستین های فراخ اش تا آرنج می رسید موها و چشم و ابروی مشکی لب و بینی متناسب ، درکل قیافه جذاب و
مردانه ای داشت .
پیردانا _ کوشیار ؟! ... فرزندم ، این دور از ادب پارسیان است !
کوشیار بی توجه به حرف پیردانا رو به تیدا گفت :
_ چگونه خود را پارسی می دانی ، درحالی که هیچ از ما نمی دانی ؟! ... نمی دانی که تنها نام ایران خاتمه
تمام جنگ هاست ... نامی از بنیانگذار سرزمینت نیاوردی ! مردی که تنها نـامش لرزه به دل دشمنان جهان
می اندازد همه در مقابل هوش و سیاست و حکومت داری و اخلق نیکوی اش سر تسلیم فرو می آورند !!! ..
شاید هم از داشتن ما شرم دارید ؟! در حالی که جهان آرزو دارد به تمدنی چون ما ! ...
تیدا سکوت کرد و سر به زیر انداخت ، چه حرفی داشت برای گفتن ؟! ... کوشیار با تنفری که در عمق صدای
اش بود ادامه داد :
_ متنفرم از کسانی که ریشه خود را از یاد برده اند ! ... (رو به پیردانا) .. احترام زیادی برایتان قائلم
پیرفرزانه ولیکن دوست ندارم با پارسی چون او آشنا شوم ... (پوزخندی زد) .... پــارســی !!!
زنی در جمع در کنار کوشیار ایستاده بود . با ابروهای زیبای کمانی و چشمان درشت سیاه و بینی کشیده و لب
های ظریف و خوش فرم سرخ که با صورت سفیدش تضاد زیبایی داشت . پیراهن فیروزه ایی زیبا با آستین
های فراخ که تا مچ دستش می رسید و شال بلندی که بر سرش انداخته بود . در مقابلش دختر و پسر دوقلوی
حدودا پنج ساله ای ایستاده بودند ، هر دو بی نهایت شبیه هم ، موهای فر مشکی صورت گرد و چشمان درشت
و مشکی مادر را به ارث برده بودند و لب های گرد پدر !
دو کودک بعد از حرف های پدرشان نگاه از پدر گرفته و به مادرشان خیره شدند . این بار نگاه ها به آنان
جلب شد زن با لبخند دستی به سر کودکانش کشید و به همراهشان به طرف کوشیار رفت .
پیردانا _ فرزندم یوشیتا ؟!
یوشیتا ایستاد و بعد از مکثی به طرف پیردانا برگشت و گفت
#رمان
- ۱۳.۹k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط