فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۶۵
هانا تا چند دقیقه پشت درِ اتاق هیئتمدیره ایستاد.
صدای بحث اعضا هنوز به گوش میرسید.
اما دیگر چیزی نشنید.
آرام برگشت و به سمت آسانسور رفت.
فقط یک جمله توی ذهنش تکرار میشد...
«تا فردا...»
...
آن شب...
هانا دوباره دفترچهی کوچک آبیرنگش را باز کرد.
بالای صفحه نوشته بود:
شرایط ازدواج قراردادی
نگاهی به دو شرط قبلی انداخت.
بعد خودکار را برداشت و نوشت:
۳. هیچکس، حتی خانوادهها و رسانهها، نباید از مفاد قرارداد باخبر شوند.
چند لحظه فکر کرد.
بعد شرط چهارم را هم اضافه کرد.
۴. بعد از پایان قرارداد، هر دو بدون ایجاد مانع برای زندگی یکدیگر، آزاد خواهند بود.
دفترچه را بست.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «اگه قرار باشه وارد این بازی بشم... باید تا آخرش قوی بمونم.»
...
صبح روز بعد...
جونگکوک از ابتدای روز در جلسه بود.
هر ساعت، یکی از اعضای هیئتمدیره برای پرسیدن جواب نهایی به دفترش میآمد.
آقای چوی آهسته گفت:
ـ دارن فشار رو بیشتر میکنن.
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
ـ میدونم.
ـ اگه جواب منفی بشنوی چی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ مجبورش نمیکنم.
حتی اگه همهچیز رو از دست بدم.
آقای چوی لبخند محوی زد.
همین جواب...
نشون میداد جونگکوک چقدر تغییر کرده.
...
از طرف دیگر...
هانا در کافهی شرکت نشسته بود.
فنجان قهوهاش تقریباً سرد شده بود.
مینهو روبهرویش نشست.
ـ از صبح خیلی ساکتی.
هانا لبخند کمرنگی زد.
ـ فقط ذهنم شلوغه.
مینهو با تردید گفت:
ـ هانا...
یه سؤال بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ اگه یه روز مجبور بشی بین احساست و مسئولیتت یکی رو انتخاب کنی...
کدوم رو انتخاب میکنی؟
هانا لحظهای مکث کرد.
ـ نمیدونم...
امیدوارم هیچوقت مجبور نشم.
مینهو نگاهش را از او گرفت.
زیر لب گفت:
ـ منم امیدوارم...
...
بعدازظهر...
هانا مقابل دفتر مدیرعامل ایستاد.
این بار خودش درخواست ملاقات داده بود.
منشی لبخند زد.
ـ بفرمایید، آقای جئون منتظرن.
هانا نفس عمیقی کشید و وارد شد.
جونگکوک از پشت میزش بلند شد.
ـ هانا؟
هانا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ دربارهی پیشنهادتون...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط منتظر ماند.
هانا دفترچه را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ هنوز جواب نهاییم رو نمیدم...
اما...
اگه روزی قبول کنم...
فقط با این شرطها خواهد بود.
جونگکوک دفترچه را برداشت.
نگاهش روی عنوان صفحه ثابت ماند:
«شرایط ازدواج قراردادی»
بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
هانا واقعاً داشت به پیشنهادش فکر میکرد.
اما درست در همان لحظه...
صدای شکستن چیزی از بیرون اتاق آمد.
هر دو با تعجب به سمت در نگاه کردند.
در باز شد.
منشی با رنگ پریده وارد شد.
ـ آقای جئون...
مشکل بزرگی پیش اومده.
ـ چی شده؟
منشی با اضطراب گفت:
ـ خانم سئورا... جلوی خبرنگارها اعلام کرده که نامزد شماست.
سکوت مرگباری اتاق را فرا گرفت.
هانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
و برای اولین بار...
با خودش فکر کرد:
«حالا میخوای این وضعیت رو چطور درست کنی، آقای جئون؟»
پایان پارت ۶۵
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
هانا تا چند دقیقه پشت درِ اتاق هیئتمدیره ایستاد.
صدای بحث اعضا هنوز به گوش میرسید.
اما دیگر چیزی نشنید.
آرام برگشت و به سمت آسانسور رفت.
فقط یک جمله توی ذهنش تکرار میشد...
«تا فردا...»
...
آن شب...
هانا دوباره دفترچهی کوچک آبیرنگش را باز کرد.
بالای صفحه نوشته بود:
شرایط ازدواج قراردادی
نگاهی به دو شرط قبلی انداخت.
بعد خودکار را برداشت و نوشت:
۳. هیچکس، حتی خانوادهها و رسانهها، نباید از مفاد قرارداد باخبر شوند.
چند لحظه فکر کرد.
بعد شرط چهارم را هم اضافه کرد.
۴. بعد از پایان قرارداد، هر دو بدون ایجاد مانع برای زندگی یکدیگر، آزاد خواهند بود.
دفترچه را بست.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «اگه قرار باشه وارد این بازی بشم... باید تا آخرش قوی بمونم.»
...
صبح روز بعد...
جونگکوک از ابتدای روز در جلسه بود.
هر ساعت، یکی از اعضای هیئتمدیره برای پرسیدن جواب نهایی به دفترش میآمد.
آقای چوی آهسته گفت:
ـ دارن فشار رو بیشتر میکنن.
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
ـ میدونم.
ـ اگه جواب منفی بشنوی چی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ مجبورش نمیکنم.
حتی اگه همهچیز رو از دست بدم.
آقای چوی لبخند محوی زد.
همین جواب...
نشون میداد جونگکوک چقدر تغییر کرده.
...
از طرف دیگر...
هانا در کافهی شرکت نشسته بود.
فنجان قهوهاش تقریباً سرد شده بود.
مینهو روبهرویش نشست.
ـ از صبح خیلی ساکتی.
هانا لبخند کمرنگی زد.
ـ فقط ذهنم شلوغه.
مینهو با تردید گفت:
ـ هانا...
یه سؤال بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ اگه یه روز مجبور بشی بین احساست و مسئولیتت یکی رو انتخاب کنی...
کدوم رو انتخاب میکنی؟
هانا لحظهای مکث کرد.
ـ نمیدونم...
امیدوارم هیچوقت مجبور نشم.
مینهو نگاهش را از او گرفت.
زیر لب گفت:
ـ منم امیدوارم...
...
بعدازظهر...
هانا مقابل دفتر مدیرعامل ایستاد.
این بار خودش درخواست ملاقات داده بود.
منشی لبخند زد.
ـ بفرمایید، آقای جئون منتظرن.
هانا نفس عمیقی کشید و وارد شد.
جونگکوک از پشت میزش بلند شد.
ـ هانا؟
هانا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ دربارهی پیشنهادتون...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط منتظر ماند.
هانا دفترچه را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ هنوز جواب نهاییم رو نمیدم...
اما...
اگه روزی قبول کنم...
فقط با این شرطها خواهد بود.
جونگکوک دفترچه را برداشت.
نگاهش روی عنوان صفحه ثابت ماند:
«شرایط ازدواج قراردادی»
بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
هانا واقعاً داشت به پیشنهادش فکر میکرد.
اما درست در همان لحظه...
صدای شکستن چیزی از بیرون اتاق آمد.
هر دو با تعجب به سمت در نگاه کردند.
در باز شد.
منشی با رنگ پریده وارد شد.
ـ آقای جئون...
مشکل بزرگی پیش اومده.
ـ چی شده؟
منشی با اضطراب گفت:
ـ خانم سئورا... جلوی خبرنگارها اعلام کرده که نامزد شماست.
سکوت مرگباری اتاق را فرا گرفت.
هانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.
و برای اولین بار...
با خودش فکر کرد:
«حالا میخوای این وضعیت رو چطور درست کنی، آقای جئون؟»
پایان پارت ۶۵
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۶.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط