فرار من
۱۴
تیهونگ... بابا واسه خودش بد میشه. اگر خانواده ش پلیس خبر کرده باشن که صد در صد اسمش توی لیست مریض ها راحت در میارن
جنا یک ساعت سر این موضوع بحث کرد
دیگه هیچ نشنیدم
خانواده.... پلیس....فرار.... دون سوجون.....
یهو چشمام گرد شود تنم یخ بست
صحنه صورت دون سوجون که قهقهه میزد
جلو چشمام نقش بست
حرف هامون تموم شده بود سرم رو با وحشت بلند کردم و دوختم به چهره متعجب ترحم برانگیز پسره.. همون تیهونگ که نمیدونم چی کاره جنا بود
این چیزا ها واقعا الان مهم نیست
چشم سرگردونم رو چرخانده که یهو خورد به گوشه لبش که خون خشک شده بود.
آخرین صدایی که شنیدم صدای دعوا بود
دعوا!! دعوا؟! دون سوجون پیدام کرد؟!؟
یهو خیلی غیره منتظره اشکام مثل سیل جاری شد. حس دختری رو داشتم که به صورت وحشت ناکی بهش تجاوز شده. فوری توی آغوش جنا فشرده شدم اون هم میلرزید
سرم رو چسپاندم به لباسش تا میتونستم گریه کردم......
( جنگکوک)
واسه دهمین بار به جنا زنگ زدم.....
مشترک مورد نظر خاموش میباشد
با حرص گوشی رو پرت کردم روی مبل دستمو گذاشتم دو طرف سرم.....این دختر آخرش من رو روانی میکنه..آنقدر عصبی بودم که
قابلیت کشتن ده تا جنا و ده تا یوری رو باهم داشتم
فقط دستم بهشون برسه میگم دنیا دست کیه....
یکم مونده بود که گفتم فردا جواب مامانم رو چی بدم با صدای ماشین که توی حیاط میومد حواسم جمع شد
توی همون حالت موندم با عصبانیت پاهام رو تکون میدادم و به زمین ضرب میزدم دختره احمق نشونت میدم
صدای در رو که شنیدم اومدم رو سرشون خراب شم . که با چیزی که دیدم کاملاً شکه شدم
یوری بی حال به جنا تکیه داده بود دو تاشون گریه میکردم لباس های یوری که آبی بود خاکی شده بود
چیزی که بیشتر از همه تعجب برانگیز بود حضور تیهونگ بود .. اون هم با این سر وضع.
هیکل خاکی لب پاره شدش نمیدونم نشونه خوبی بود یا نه
به اخم های در هم نزدیکشون شدم اومدم چیزی بگم که تیهونگ دستش رو به علامت سکوت بالا آورد اصلا اون موقع درک نمی کردم و بی توجه به تیهونگ با صدای بلندی گفتم
جنگکوک.... معلوم هست کدوم جهنمی رفته بودید تا الان؟؟!
کسی چیزی نگفت فقط جنا با پشیمونی و ترس نگاهم می کرد اخماممم غلیظ تر شد با صدای بلند تری باز گفتم
جنگکوک....سوالم جواب نداشت؟؟
تیهونگ... بابا واسه خودش بد میشه. اگر خانواده ش پلیس خبر کرده باشن که صد در صد اسمش توی لیست مریض ها راحت در میارن
جنا یک ساعت سر این موضوع بحث کرد
دیگه هیچ نشنیدم
خانواده.... پلیس....فرار.... دون سوجون.....
یهو چشمام گرد شود تنم یخ بست
صحنه صورت دون سوجون که قهقهه میزد
جلو چشمام نقش بست
حرف هامون تموم شده بود سرم رو با وحشت بلند کردم و دوختم به چهره متعجب ترحم برانگیز پسره.. همون تیهونگ که نمیدونم چی کاره جنا بود
این چیزا ها واقعا الان مهم نیست
چشم سرگردونم رو چرخانده که یهو خورد به گوشه لبش که خون خشک شده بود.
آخرین صدایی که شنیدم صدای دعوا بود
دعوا!! دعوا؟! دون سوجون پیدام کرد؟!؟
یهو خیلی غیره منتظره اشکام مثل سیل جاری شد. حس دختری رو داشتم که به صورت وحشت ناکی بهش تجاوز شده. فوری توی آغوش جنا فشرده شدم اون هم میلرزید
سرم رو چسپاندم به لباسش تا میتونستم گریه کردم......
( جنگکوک)
واسه دهمین بار به جنا زنگ زدم.....
مشترک مورد نظر خاموش میباشد
با حرص گوشی رو پرت کردم روی مبل دستمو گذاشتم دو طرف سرم.....این دختر آخرش من رو روانی میکنه..آنقدر عصبی بودم که
قابلیت کشتن ده تا جنا و ده تا یوری رو باهم داشتم
فقط دستم بهشون برسه میگم دنیا دست کیه....
یکم مونده بود که گفتم فردا جواب مامانم رو چی بدم با صدای ماشین که توی حیاط میومد حواسم جمع شد
توی همون حالت موندم با عصبانیت پاهام رو تکون میدادم و به زمین ضرب میزدم دختره احمق نشونت میدم
صدای در رو که شنیدم اومدم رو سرشون خراب شم . که با چیزی که دیدم کاملاً شکه شدم
یوری بی حال به جنا تکیه داده بود دو تاشون گریه میکردم لباس های یوری که آبی بود خاکی شده بود
چیزی که بیشتر از همه تعجب برانگیز بود حضور تیهونگ بود .. اون هم با این سر وضع.
هیکل خاکی لب پاره شدش نمیدونم نشونه خوبی بود یا نه
به اخم های در هم نزدیکشون شدم اومدم چیزی بگم که تیهونگ دستش رو به علامت سکوت بالا آورد اصلا اون موقع درک نمی کردم و بی توجه به تیهونگ با صدای بلندی گفتم
جنگکوک.... معلوم هست کدوم جهنمی رفته بودید تا الان؟؟!
کسی چیزی نگفت فقط جنا با پشیمونی و ترس نگاهم می کرد اخماممم غلیظ تر شد با صدای بلند تری باز گفتم
جنگکوک....سوالم جواب نداشت؟؟
- ۱۸.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط