the final act of love/چندپارتی
اخرین نقش عشق
پارت ۳ (اخر)
...صدایِ قدمها، از پشتِ ستون، بلندتر شد.
جیمین و جونگکوک، با چشمانی که گرد شده بود، به ما، خیره شدن.
جیمین، با اون لبخندِ شیطون، اول، حرف زد:
«...وااای این، که دیگه، فیلم، نیست، نه؟»
ات، با نگاهی که سردتر از همیشه بود، بدونِ اینکه، حتی، بهش، نگاه کنه، گفت:
«...فیلم بود و شما، پشتِ دوربین، نبودید...»
جونگکوک، با اون نگاهِ بچگانه، به تهیونگ، نگاه کرد و چیزی، نگفت.
فقط، یک لبخندِ زیرِ لب، که میگفت «همهچیز رو، میدونم...»
تهیونگ، اما، با نگاهی که برایِ اولینبار، نه سرد، نه مرموز، که فقط واقعی بود، به ات، نگاه کرد و با صدایی که بینِ نفسهایش گم میشد، گفت:
«...ات این، آخرین نقشِ تو، نیست و راستی، من، منتظرِ ادامهاش، هستم...»
ات، با چشمانی که برایِ اولینبار، میلرزید، به تهیونگ، نگاه کرد و راستی، هیچکس، نمیدونست، که این، یک بازیِ، یا یک شروعِ جدیدِ.
هوا، سنگین شد.
جیمین و جونگکوک، به آرامی، عقب کشیدن—و راستی، با نگاههایی که میگفت «این، دیگه، کارِ شماست»، از صحنه، خارج شدن.
ات و تهیونگ، تنها، موندن.
تهیونگ، با نگاهی که عمیقتر از همیشه بود، به ات، نگاه کرد و با صدایی که آرومتر از همیشه بود، گفت:
«...من، منتظرِ جوابِ تو، هستم نه برایِ فردا، برایِ الان...»
ات، با نگاهی که به زنجیرِ بنفش، دوخته شده بود، با خودش، فکر کرد—و راستی، هیچکس، نمیدونست، که چی، تویِ ذهنِ او، میگذرد...
ات، با نگاهی که به زنجیرِ بنفش، دوخته شده بود، با خودش، فکر کرد و بعد، با لبخندی که نه سرد بود، نه گرم فقط کمی عجیب بود ، گفت:
«...من، میمونم...»
پایان!
بچه ها میخوام برگ های گمشده رو بزارم...
خیلی عاش*قانه/تراژدی هست
چند پارتی رو لایک کنین...اگه خوشتون اومد یا نیومد یا پیشنهادی داشتین بگین...
اگه از اکسپلور میای فالو کن
پارت ۳ (اخر)
...صدایِ قدمها، از پشتِ ستون، بلندتر شد.
جیمین و جونگکوک، با چشمانی که گرد شده بود، به ما، خیره شدن.
جیمین، با اون لبخندِ شیطون، اول، حرف زد:
«...وااای این، که دیگه، فیلم، نیست، نه؟»
ات، با نگاهی که سردتر از همیشه بود، بدونِ اینکه، حتی، بهش، نگاه کنه، گفت:
«...فیلم بود و شما، پشتِ دوربین، نبودید...»
جونگکوک، با اون نگاهِ بچگانه، به تهیونگ، نگاه کرد و چیزی، نگفت.
فقط، یک لبخندِ زیرِ لب، که میگفت «همهچیز رو، میدونم...»
تهیونگ، اما، با نگاهی که برایِ اولینبار، نه سرد، نه مرموز، که فقط واقعی بود، به ات، نگاه کرد و با صدایی که بینِ نفسهایش گم میشد، گفت:
«...ات این، آخرین نقشِ تو، نیست و راستی، من، منتظرِ ادامهاش، هستم...»
ات، با چشمانی که برایِ اولینبار، میلرزید، به تهیونگ، نگاه کرد و راستی، هیچکس، نمیدونست، که این، یک بازیِ، یا یک شروعِ جدیدِ.
هوا، سنگین شد.
جیمین و جونگکوک، به آرامی، عقب کشیدن—و راستی، با نگاههایی که میگفت «این، دیگه، کارِ شماست»، از صحنه، خارج شدن.
ات و تهیونگ، تنها، موندن.
تهیونگ، با نگاهی که عمیقتر از همیشه بود، به ات، نگاه کرد و با صدایی که آرومتر از همیشه بود، گفت:
«...من، منتظرِ جوابِ تو، هستم نه برایِ فردا، برایِ الان...»
ات، با نگاهی که به زنجیرِ بنفش، دوخته شده بود، با خودش، فکر کرد—و راستی، هیچکس، نمیدونست، که چی، تویِ ذهنِ او، میگذرد...
ات، با نگاهی که به زنجیرِ بنفش، دوخته شده بود، با خودش، فکر کرد و بعد، با لبخندی که نه سرد بود، نه گرم فقط کمی عجیب بود ، گفت:
«...من، میمونم...»
پایان!
بچه ها میخوام برگ های گمشده رو بزارم...
خیلی عاش*قانه/تراژدی هست
چند پارتی رو لایک کنین...اگه خوشتون اومد یا نیومد یا پیشنهادی داشتین بگین...
اگه از اکسپلور میای فالو کن
- ۱۱.۴k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط