فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۹۰
دو روز بعد...
بالاخره جونگکوک توانست یک شب کاملاً خالی از جلسه و کار پیدا کند.
ساعت هفت شب، جلوی اتاق هانا ایستاد و در زد.
ـ آمادهای؟
هانا در را باز کرد.
لباس سادهای به تن داشت و موهایش را باز گذاشته بود.
جونگکوک برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
هانا با خنده دستش را جلوی صورت او تکان داد.
ـ آقای جئون؟
جونگکوک به خودش آمد.
ـ فکر کنم... امشب زیادی زیبا شدی.
گونههای هانا سرخ شد.
ـ اینقدر راحت تعریف نکن...
هنوز عادت نکردم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ پس باید بیشتر تمرین کنم.
هانا با خنده آرامی بازوی او را زد.
ـ بریم؟
ـ بریم.
...
نیم ساعت بعد...
ماشین کنار یک شهربازی قدیمی توقف کرد.
هانا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ـ شهربازی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
ـ آره.
فکر کردم بعد از این همه پرونده و دردسر...
حق داریم یه شب فقط بخندیم.
چشمهای هانا برق زد.
ـ خیلی وقته شهربازی نرفتم.
...
آن شب...
مثل دو آدم معمولی بین غرفهها قدم زدند.
برای هم خوراکی خریدند.
سر بازیهای مختلف با هم کلکل کردند.
جونگکوک با غرور گفت:
ـ مطمئن باش تیراندازی رو میبرم.
هانا خندید.
ـ شرط میبندیم؟
ـ چی میخوای؟
ـ اگه من بردم...
تا یک هفته صبحانه با تو.
ـ قبول.
ـ و اگه تو بردی؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
بعد با شیطنت گفت:
ـ هرچی خودم بخوام.
هانا با تردید نگاهش کرد.
ـ این خیلی مشکوکه...
ـ قبول یا نه؟
ـ قبول.
...
چند دقیقه بعد...
نتیجه مشخص شد.
هانا با اختلاف برنده شده بود.
با ذوق خرس عروسکی بزرگی را که جایزه گرفته بود، بغل کرد.
ـ گفتم که میبرم.
جونگکوک با خنده سرش را تکان داد.
ـ انگار باید یک هفته آشپزی کنم.
هانا با شیطنت گفت:
ـ خودت شرط بستی.
...
وقتی از شهربازی بیرون آمدند، باران ریزی شروع شد.
آن دو زیر سقف ورودی ایستادند.
هانا خرس عروسکی را بغل کرده بود و به باران نگاه میکرد.
ـ امشب خیلی خوش گذشت.
جونگکوک آرام گفت:
ـ چون کنار تو بودم.
هانا لبخند زد.
ـ تو بعد از اعتراف، خیلی رمانتیک شدی.
ـ ناراحتی؟
ـ نه...
اتفاقاً دوستش دارم.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ هانا...
ـ جانم؟
ـ ممنون که وارد زندگیم شدی.
هانا بدون فکر، دستش را در دست جونگکوک گذاشت.
ـ منم خوشحالم که اون قرارداد رو امضا کردم.
جونگکوک خندید.
ـ باورم نمیشه یه روز از اون قرارداد تشکر کنیم.
در همان لحظه، هانا روی پنجهی پا ایستاد و بوسهای کوتاه و غافلگیرکننده روی گونهی جونگکوک گذاشت.
وقتی عقب رفت، خودش هم از کاری که کرده بود خجالت کشید.
ـ این... این جایزهی باختت بود.
جونگکوک برای چند ثانیه مات ماند.
بعد با لبخندی که نمیتوانست پنهانش کند، گفت:
ـ پس امیدوارم بیشتر ببازم.
هانا خندید و دوباره بازویش را آرام زد.
...
اما چند متر آنطرفتر...
مردی با کلاه مشکی، بیصدا از آن دو عکس گرفت.
عکس را همان لحظه برای سئورا فرستاد.
سئورا فقط یک پیام جواب داد:
«مرحلهی آخر رو شروع کن.»
و همان لحظه...
در گوشهی دیگر شهر، آقای چوی به گوشیاش نگاه کرد.
پیامی از یک شمارهی ناشناس روی صفحه ظاهر شد:
«تا فردا شب، پروندهی اصلی را تحویل بده... وگرنه دخترت میمیرد.»
برای اولین بار...
دستان آقای چوی از شدت ترس لرزید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دو روز بعد...
بالاخره جونگکوک توانست یک شب کاملاً خالی از جلسه و کار پیدا کند.
ساعت هفت شب، جلوی اتاق هانا ایستاد و در زد.
ـ آمادهای؟
هانا در را باز کرد.
لباس سادهای به تن داشت و موهایش را باز گذاشته بود.
جونگکوک برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
هانا با خنده دستش را جلوی صورت او تکان داد.
ـ آقای جئون؟
جونگکوک به خودش آمد.
ـ فکر کنم... امشب زیادی زیبا شدی.
گونههای هانا سرخ شد.
ـ اینقدر راحت تعریف نکن...
هنوز عادت نکردم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ پس باید بیشتر تمرین کنم.
هانا با خنده آرامی بازوی او را زد.
ـ بریم؟
ـ بریم.
...
نیم ساعت بعد...
ماشین کنار یک شهربازی قدیمی توقف کرد.
هانا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ـ شهربازی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
ـ آره.
فکر کردم بعد از این همه پرونده و دردسر...
حق داریم یه شب فقط بخندیم.
چشمهای هانا برق زد.
ـ خیلی وقته شهربازی نرفتم.
...
آن شب...
مثل دو آدم معمولی بین غرفهها قدم زدند.
برای هم خوراکی خریدند.
سر بازیهای مختلف با هم کلکل کردند.
جونگکوک با غرور گفت:
ـ مطمئن باش تیراندازی رو میبرم.
هانا خندید.
ـ شرط میبندیم؟
ـ چی میخوای؟
ـ اگه من بردم...
تا یک هفته صبحانه با تو.
ـ قبول.
ـ و اگه تو بردی؟
جونگکوک کمی فکر کرد.
بعد با شیطنت گفت:
ـ هرچی خودم بخوام.
هانا با تردید نگاهش کرد.
ـ این خیلی مشکوکه...
ـ قبول یا نه؟
ـ قبول.
...
چند دقیقه بعد...
نتیجه مشخص شد.
هانا با اختلاف برنده شده بود.
با ذوق خرس عروسکی بزرگی را که جایزه گرفته بود، بغل کرد.
ـ گفتم که میبرم.
جونگکوک با خنده سرش را تکان داد.
ـ انگار باید یک هفته آشپزی کنم.
هانا با شیطنت گفت:
ـ خودت شرط بستی.
...
وقتی از شهربازی بیرون آمدند، باران ریزی شروع شد.
آن دو زیر سقف ورودی ایستادند.
هانا خرس عروسکی را بغل کرده بود و به باران نگاه میکرد.
ـ امشب خیلی خوش گذشت.
جونگکوک آرام گفت:
ـ چون کنار تو بودم.
هانا لبخند زد.
ـ تو بعد از اعتراف، خیلی رمانتیک شدی.
ـ ناراحتی؟
ـ نه...
اتفاقاً دوستش دارم.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ هانا...
ـ جانم؟
ـ ممنون که وارد زندگیم شدی.
هانا بدون فکر، دستش را در دست جونگکوک گذاشت.
ـ منم خوشحالم که اون قرارداد رو امضا کردم.
جونگکوک خندید.
ـ باورم نمیشه یه روز از اون قرارداد تشکر کنیم.
در همان لحظه، هانا روی پنجهی پا ایستاد و بوسهای کوتاه و غافلگیرکننده روی گونهی جونگکوک گذاشت.
وقتی عقب رفت، خودش هم از کاری که کرده بود خجالت کشید.
ـ این... این جایزهی باختت بود.
جونگکوک برای چند ثانیه مات ماند.
بعد با لبخندی که نمیتوانست پنهانش کند، گفت:
ـ پس امیدوارم بیشتر ببازم.
هانا خندید و دوباره بازویش را آرام زد.
...
اما چند متر آنطرفتر...
مردی با کلاه مشکی، بیصدا از آن دو عکس گرفت.
عکس را همان لحظه برای سئورا فرستاد.
سئورا فقط یک پیام جواب داد:
«مرحلهی آخر رو شروع کن.»
و همان لحظه...
در گوشهی دیگر شهر، آقای چوی به گوشیاش نگاه کرد.
پیامی از یک شمارهی ناشناس روی صفحه ظاهر شد:
«تا فردا شب، پروندهی اصلی را تحویل بده... وگرنه دخترت میمیرد.»
برای اولین بار...
دستان آقای چوی از شدت ترس لرزید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۶k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط