{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Do I love him, or do I hate him?

Do I love him, or do I hate him?

P³⁴

چند ماه بعد...

بعد از کلی سختی، بالاخره من و جونگکوک ازدواج کردیم. جونگو هم با اینکه هنوز جونگکوک رو اذیت می‌کرد، قبول کرده بود که دامادش رو دوست داره! 😂

زندگی‌مون آروم شده بود؛ البته تا وقتی که آقای مافیا تصمیم نمی‌گرفت با اعصابم بازی کنه!

ویو جینا

صبح زود بود که از خواب بیدار شدم. چند روزی می‌شد که احساس خستگی می‌کردم.

جونگکوک: خانمم؟ خوبی؟

+کوک، یه چیزی شده...

جونگکوک سریع کنارم نشست.

_چی شده عشقم؟ حالت خوب نیست؟

+فکر کنم باید یه تست بارداری بگیرم...

جونگکوک چند ثانیه بهم خیره موند.

_یعنی... ممکنه قراره بابا بشم؟!

+هنوز معلوم نیست، احمق! 😂

چند دقیقه بعد، نتیجه مشخص شد.

دو خط.

مثبت.

با دست‌های لرزون تست رو بهش نشون دادم.

+کوک...

جونگکوک به تست نگاه کرد و بعد به من.

_جینا... ما قراره بچه‌دار بشیم؟!

اشک توی چشمام جمع شد و سرمو تکون دادم.

جونگکوک بغلم کرد و صورتمو بوسید.

_خدای من... من قراره بابا بشم!

+آروم‌تر! هنوز کل ساختمون نفهمیدن!

_بذار همه بفهمن! من قراره بابا بشم!

همون لحظه گوشی‌ش زنگ خورد.

جونگو: الو، داماد عزیزم! چرا داری توی تلفن جیغ می‌زنی؟!

جونگکوک با صدای بلند گفت:

_جونگوووو! قراره دایی بشی!

چند ثانیه سکوت شد.

جونگو: چیییییی؟! جیناااااا! خودم دارم میام! 😭😂
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط