سایه ای در راه رو های نقره ای
پارت12= خون و شعله های نقره ای
رایان در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود ارنیکا را به سمت یک شکاف هدایت کرد= ارنیکا گوش کن--- اگه هر اتفاقی افتاد هرگز به عقب نگاه نکن فقط بدو تا به سطح برسی فهمیدی.
ارنیکا با چشمانی پر از اشک و وحشت دست او را چسبید= نه نه من نمیتونم تنهات بزارم رایان.
= من نمیمیرم. رایان با تندی درحالی که چشمانش از خشم میسوخت فریاد زد= فقط باید شر این کفتار ها را از سرمون باز کنم.
او با یک حرکت سریع از پشت ستون بیرون امد و اسلحشو به سمت مردان وایت نشانه گرفت اولین شلیک سکوت مرگبار تونل را بهم زد صدای برخورد گلوله به سنگ و فریاد های کوتاه اکو می شد.
رایان میدانست به جز ادم های وایت باید با پدرش هم مقابله کند.
مرد خاکستری چشم بدون اینکه حتا یک گلوله شلیک کند با اقتدار از میان میدان جنگ گذشت.
او انگار در میان باران تیر ها میرقصید چون یک دانه تیر هم به او نمی خورد.
=بسه دیگه رایان.صدای مرد در تونل می پیچید= داری نیروت برای چیزی حدر میدی که قرار نیست برای تو بمونه.
رایان فریاد زد= اون ماله منه و من نمیزارم هیچ کدومتون بهش نزدیک شید.
او با تمام توانش به سمت مرد خاکستری چشم هجوم برد این یک مبارزه معمولی نبود این تقابل بین دو نسل از خاندان ولادمیر بود.
ضربات مشت و لگد با صدای برخورد فلزو استخون در هم می پیچید
رایان با وجود قدرت و تجربه پدرش با تمام توان میجنگید او داشت فداکاری میکرد داشت بدنش را برای ارنیکا سپر میکرد که او حتا لحظه ای در خطر نباشد.
در همین لحظه یکی از مردان وایت با چاقوی سرد و براقش به سمت ارنیکا حمله ور شد.
رایان داد زد= ارنیکا مراقب باش. صدای رایان در میان درگیری ها خفه به گوش میرسید
ارنیکا وقتی دید خنجر به سمتش می ایدناگهان احساس اجیبی در میان قفسه سینه اش حس کرد انگار که چیزی که سال ها در یتیم خانه زیر لایه های ترس پنهان شده بود بیدار شده.درلحظه ای که خنجر بهش نزدیک شده بود ارنیکا دستش را جلو اورد و گفت= من نمیتونم.
یک موج عجیب از انرزی نقره ای رنگ مثل انفجاری از بدن او به بیرون پرتاب شد . این نور از جنس نور نبود از جنس حقیقتی بود که از میان خاکستر ها بیرون می امد نور چنان قدرتمند بود که مرد وایت را به عقب پرت کرد و سکوتی سنگسن بر تونل حکم فرمان شد راین با چشمانی گرد به ارنیکا خیره شده بود او حتا پدرش را هم فراموش کرده بود.
ارنیکا درحالی که به سختی نفس میکشید واز دستهایش نور ساته میچد به روی زمین افتاد.
او دیگر ان دختر بی نام نشون نبود او حالا چیزی بود که همه در این سالها ازش میترسیدند. پدر رایان گفت= بلخره میراثلومیربه خانه امد
رایان در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود ارنیکا را به سمت یک شکاف هدایت کرد= ارنیکا گوش کن--- اگه هر اتفاقی افتاد هرگز به عقب نگاه نکن فقط بدو تا به سطح برسی فهمیدی.
ارنیکا با چشمانی پر از اشک و وحشت دست او را چسبید= نه نه من نمیتونم تنهات بزارم رایان.
= من نمیمیرم. رایان با تندی درحالی که چشمانش از خشم میسوخت فریاد زد= فقط باید شر این کفتار ها را از سرمون باز کنم.
او با یک حرکت سریع از پشت ستون بیرون امد و اسلحشو به سمت مردان وایت نشانه گرفت اولین شلیک سکوت مرگبار تونل را بهم زد صدای برخورد گلوله به سنگ و فریاد های کوتاه اکو می شد.
رایان میدانست به جز ادم های وایت باید با پدرش هم مقابله کند.
مرد خاکستری چشم بدون اینکه حتا یک گلوله شلیک کند با اقتدار از میان میدان جنگ گذشت.
او انگار در میان باران تیر ها میرقصید چون یک دانه تیر هم به او نمی خورد.
=بسه دیگه رایان.صدای مرد در تونل می پیچید= داری نیروت برای چیزی حدر میدی که قرار نیست برای تو بمونه.
رایان فریاد زد= اون ماله منه و من نمیزارم هیچ کدومتون بهش نزدیک شید.
او با تمام توانش به سمت مرد خاکستری چشم هجوم برد این یک مبارزه معمولی نبود این تقابل بین دو نسل از خاندان ولادمیر بود.
ضربات مشت و لگد با صدای برخورد فلزو استخون در هم می پیچید
رایان با وجود قدرت و تجربه پدرش با تمام توان میجنگید او داشت فداکاری میکرد داشت بدنش را برای ارنیکا سپر میکرد که او حتا لحظه ای در خطر نباشد.
در همین لحظه یکی از مردان وایت با چاقوی سرد و براقش به سمت ارنیکا حمله ور شد.
رایان داد زد= ارنیکا مراقب باش. صدای رایان در میان درگیری ها خفه به گوش میرسید
ارنیکا وقتی دید خنجر به سمتش می ایدناگهان احساس اجیبی در میان قفسه سینه اش حس کرد انگار که چیزی که سال ها در یتیم خانه زیر لایه های ترس پنهان شده بود بیدار شده.درلحظه ای که خنجر بهش نزدیک شده بود ارنیکا دستش را جلو اورد و گفت= من نمیتونم.
یک موج عجیب از انرزی نقره ای رنگ مثل انفجاری از بدن او به بیرون پرتاب شد . این نور از جنس نور نبود از جنس حقیقتی بود که از میان خاکستر ها بیرون می امد نور چنان قدرتمند بود که مرد وایت را به عقب پرت کرد و سکوتی سنگسن بر تونل حکم فرمان شد راین با چشمانی گرد به ارنیکا خیره شده بود او حتا پدرش را هم فراموش کرده بود.
ارنیکا درحالی که به سختی نفس میکشید واز دستهایش نور ساته میچد به روی زمین افتاد.
او دیگر ان دختر بی نام نشون نبود او حالا چیزی بود که همه در این سالها ازش میترسیدند. پدر رایان گفت= بلخره میراثلومیربه خانه امد
- ۴.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط