پارت اول._*بی گناهان*_*بخش دو*_
سپس، سرا کت قدیمی اش را کمی مرتب کرد و به طرف در زنگ زده و خراب خروجی زباله دانی رفت.
سوفیا بلند شد و فریاد زد«اهااای! سرا! نگو که می خوای دوباره ما رو تنها بزاری! من... م.. ما... می ترسیم!»
این حرف را زد در حالی که می دانست ممکن است او هم دعوا بشود یا کتک بخورد
سرا از سمت در فریاد زد: میرم تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم! به نفعتونه که کار عجیب غریبی نکنید. حق ندارید از خونه بیرون بیاید. و حق ندارید جایی برید!»
و صحبتش را با بیرون رفتن و به هم زدن در تمام کرد.
دوباره سکوت، زباله دانی را در بر گرفت. آلیا با صورتی سرخ، سوفیا با چشمانی گریان و دوقلو های ساکت و بهت زده.
بچه ها حتی دیگر به هم نگاه هم نکردند. فقط می دانستند حالا که لارن نیست تا بتواند توی پیدا کردن غذا و پول به سرا کمک کند. قرار است وضعیتشان از اینی که هست بد تر شود....
سوفیا بلند شد و فریاد زد«اهااای! سرا! نگو که می خوای دوباره ما رو تنها بزاری! من... م.. ما... می ترسیم!»
این حرف را زد در حالی که می دانست ممکن است او هم دعوا بشود یا کتک بخورد
سرا از سمت در فریاد زد: میرم تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم! به نفعتونه که کار عجیب غریبی نکنید. حق ندارید از خونه بیرون بیاید. و حق ندارید جایی برید!»
و صحبتش را با بیرون رفتن و به هم زدن در تمام کرد.
دوباره سکوت، زباله دانی را در بر گرفت. آلیا با صورتی سرخ، سوفیا با چشمانی گریان و دوقلو های ساکت و بهت زده.
بچه ها حتی دیگر به هم نگاه هم نکردند. فقط می دانستند حالا که لارن نیست تا بتواند توی پیدا کردن غذا و پول به سرا کمک کند. قرار است وضعیتشان از اینی که هست بد تر شود....
- ۲.۶k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط