گردباد مرگ

پارت 5

<مایا>

همینطور داشتم تقلا میکردم که در اهنیه رو به روم باز شدم اول بخاطر تاریکی نمیتونستم صورتش رو ببینم در رو بست و اومد روبه روم قرار گرفت
قد بلندی داشت موهای مشکیش رو پیشونیش سایه انداخته بودن چشم های مشکی و قرمزش که معلوم بود به خاطر اعصاب و کم خوابیه که قرمز شدن از بالا به من خیره شده بود
همینطور از بالا داشت من رو نگاه میکرد و من هم زیر نگاش داشتم از ترس به خودم میلرزیدم اخه این کی بود مگه من چیکار کرده بودم که الان اینجام

مایا:ت...تو .....ک...ی هس..تی
پوزخندی زد و گفت: خوب نقش بازی میکنی یعنی تو نمیدونی چرا اینجایی نه؟زود باش خودت بگو تا قبل از اینکه به زود از زیر زبونت نکشیدم
مایا: چ..چی..رو...ب..بگم
ناگهان به طرفم خم شد منم با چشمای گشاد سرم رو عقب بردم این کی بود از من چی میخواست
همینطور که خم شده بود گفت: بهت گفتم بهت گفتم خودت بگو قبل از اینکه بخوام به زور از زیر زبونت بکشم که اگه نگی مطمئن باش در عرض یک دقیقه این زبونت رو از دست میدی
همینطور که خیره ام بود یک دستش رو برد پشت کمرش و چیزی رو برداشت وقتی دستش رو جلو اورد
چشمم به جسم براقی افتاد که تیزیش مطمئن بودم به هر چی بخوره در ثانیه میبره
همینطور با دهن باز و چشم های گشاد بهش خیره بودم
چاقو رو جلو اورد و به لب هام نزدیک کرد و گفت:
حالا مثل بچه ادم بگو تا زبونت رو نبریدم

از ترس گریه ام گرفته بود یک لحظه با خودم گفتم هر چی کار اشتباه از بچگی تا الان کرده بودم رو به زبون بیارم اخه من چیکار کرده بودم که اینجام

با بغض گفتم: ب..بخدا...م..من..هیچ..کاری نکردم...اصلا..اصلا من تو رو نمیشناسم.....ترو خدا ولم کن(گریه)

عصبی شده بود چاقو رو جلو تر اورد سردی چاقو رو روی زبونم حس کردم وای خدا خودت کمکم کن این کیه
عصبی گفت:یکم دیگه این چاقو جلو تر بره از اونطرف سرت بیرون میزنه حالا زودتر حرف بزن

همینطور داشتم با وحشت بهش نگاه میکردم اخه این کی بود من چی رو باید میگفتم
همینطور که با ترس و وحشت بهش نگاه میکردم که صدای باز شدن در فلزی اومد چون بدن هیکلیش جلوم بود نمیتونستم ببینم کیه
دستی رو شونش قرار گرفت صدای مردی بود که گفت:
چیکار میکنی؟ولش کن

ولی اون همینطور به من زل زده بود پوزخند صدا داری زد و گفت:
ولش کنم؟عمرا تا اونی رو نگه که میخوام ولش نمیکنم

صدای زنی هم اومد که گفت:
ولش کن اون هیچی نمیدونه الکی وقتت رو تلف نکن

چاقو رو روی زبونم فشار داد و گفت: حرف بزن

همینطور با چشمای اشکی بهش خیره بودم
مردی که دستش روی شونش بود گفت: یالا ولش کن نزار کاری رو بکنم که هم خودت میدونی هم من زودباش ولش کن
دیدگاه ها (۱)

اکسپرور

عاشقانه های شبنم

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا نهها...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

برده عمارت جئون

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

free from the court (p10)

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

( بعد از مدت ها پارت گذاشتم)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط