رمان زندگی سیگاری قسمت ( 89)

زندگی سیگاری
اروان خواست حرفی بزند که در باز شد .... و آلفرد وارد شد
دوروزی میشد که پیش اروان آمده بود هر چه باشد باید دو تهدید سازمان را زیر نظر میگرفت ماموریتش پیش ایوار
تمام شده بود و حالا نوبت اروان بود باید آن دو را از هم دور میکرد
اروان با نگاه مغرورش به الفرد خیره شد . در سکوت ... با نفرت
الفرد با تردید به جرارد و اروان نگاه کرد و گفت
اسمت چیه؟
با جرارد بود ... جرارد سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند
جرارد قربان
الفرد با شک گفت
تو سازمان ندیدمت؟
جرارد آب دهانش را قورت داد و گفت
نه قربان
آلفرد خواست چیزی دیگری بپرسد که اروان خشک گفت
کارتون ؟
آلفرد به خودش آمد و روبه اروان گفت
همراز دست کیه
الفرد خودش را به ندانستن میزد و نمی دانست پسر روبه رویش زیادی باهوش است. هر چه نباشد مادرش بزرگ ترین هکر سازمان بودا
اروان سعی کرد بازی الفرد را ادامه دهد
زندگی سیگاری
پیش سایه شب!
آلفرد خود را متعجب نشان داد و گفت
که اینطور ...
آلفرد سری برایشان تکان داد و از اتاق خارج شد ... که اروان دستان مشت شده اش را باز کرد و سعی کرد برای آرامش نفس عمیق بکشد نمی توانست آن گرگ مارموز را تحمل کند دیگر نمی توانست حال که خیلی از چیزها برایش روشن شده بود دیگر نمی توانست
جرارد - اروم باش کم مونده
اروان ما
درم و پدرم و جلوی چشمام کشت میفهمی....
نتوانست خودش را کنترل کند و میز روبه رویش را چپه کرد و داد زد
به مادرم تجاوز کردن.
اروان به زمین افتاد و داد زد
صدای جیغاشو یادمه.... همه چی رو یادمه.....
جرارد به اروان نزدیک شد و گفت
خودت و جمع و جور کن پسر کم مونده... فقط کافیه اون و پیدا کنی
جرارد به اطراف نگاه کرد و گفت
برو خدا تو شکر کن اتاقت عایقه.....
اروان با نگاهی سراسر خون گفت
زندگی سیگاری
پیداش که کردم .... باهم میکشیمش هم اون الفرد کثافت و هم رئیس بزرگ و ......
جرارد ... با غم به اروان نگاه کرد و از اتاق خارج شد بهتر بود او را به حال خود میذاشت ...
در راه رو به اطراف نگاهی انداخت و دست برد و گوشی اش را از جیبش خارج کرد ... دکمه ی اتمام ضبط صدا را زد و صداهای ضبط شده را برای رئیس پلیس فرستاد و گوشی را در جیبش گذاشت ارام
گفت
کم مونده....
پارت هفتادوسه
(همراز)
سردردم شدیدتر شده بود و حس میکردم تنم داغه سرفه هم ک از اون بدتر با حرص چنگی به موهام زدم اصلا نمی تونستم نفس بکشم بخاطر بینی عملیم بود.
من بر خلاف خیلیها از روی دلخوشی و برای زیبایی دماغ عمل نکرده بودم بچه بودم خیلی کوچیک با تاپ و دامن عروسکی اما قدیمیم تو کوچه پرسه میزدم و بازی میکردم ها تفم داشت فوتبال بازی میکرد بابا هم تو کوچه نشسته بود و ی بسته سیاه دستش بود با اون سنمم میدونستم مواد نمی دونستم چیشد فقط یادمه یهو کلی پلیس ریختن تو کوچه و بابام تنها کاری که کرد این بود که زود بسته مواد رو انداخت تو لباس من
من ترسیده بودم و پلیسا داشتن بابارو میگشتن وقتی چیزی پیدا نکردن رفتن و من موندم و بابایی خمار که موادشو میخواست و من احمقی که مواد از تو لباسم افتاده بود تو جوب .....
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_61فصل بیست‌وهفت...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

Last leaves/رمان جیمین

رمان انفجار و امید

پارت ۳۴

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

.....پارت چهارم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط