وانشات ته سکوت نیمه شب (گرگینه)(پارت۱۵)
ا/ت : کتابم بستم کنار گذاشتم ته گفت وسایلت آماده کردی گفتم اوهوم بلند شدم که برم سمت اتاق گفتم : از اونجایی که حاضر شدنم قراره کلی طول بکشه میرم حاضر شم باشه ای گفت
رفتم تویه اتاق سراغ چمدونم بازش کردم لباسام یکم زیر رو کردم لباسی که مد نظرم بود نیاوردم کلافه به لباسام نگاه کردم یکیش انتخاب کردم گوشیم کنار تخت شروع کرد به زنگ خوردن باز مامانم بود چندمین باریه که تو این ماه داره زنگ میزنه از گزینه های پیامک تماس میگیرم انتخاب کردم بیشفرستادم مشغول پوشیدن لباسم شدم....
با غروب آفتاب حرکت کرده بودیم الان حدودا نیمه شب بود رسیدیم به یه هتل کنار دریاچه چندتا کلبه پشت سر هم بود به ته نگاه کردم گفتم از کلبه اومدیم به کلبه گفت نه قراره متفاوت تر باشه از ماشین پیاده شدیم پرسیدم: چجوری اینجارو چجوری رزرو کردی هیچ کدوم کارت شناسایی نداریم نکنه توهم قدرت کنترل ذهن داری؟ گفت: این یه رازه چشمام تو حدقه چرخوندم ته ساک کوچیکم برداشت به اون دستش دستمو گرفت رفتیم سمت هتل بعد صحبت ته با پذیرش یکیشون برای راهنمایی دنبال مون اومد در همون حال ماگمو که با خون پر کرده بودم سفت تر گرفتم هربار نگاهم به آدما میوفتم یه قلوپ ازش خوردم سعی میکردم خودم کنترل کنم مارو به سومین کلبه بردن در باز کردم و ما رفتیم داخل با دیدن دکوراسیون بامزش لبخندی زدم برگشتم طرف ته اونم اومد بغلم کرد دستش دور کمرم حلقه زد گفتم : گلای رز پر پر شده؟ گفت : مگه چشه گفتم : بیشتر شبیه اتاق تازه عروس داماده. ماگم از دستم گرفت گذاشت رو میز گفت : بلاخره که تنها شدیم وقت رفع دلتنگیه . قدش کوتاه کرد دستش گذاشت رو گونم شروع کرد به بوسیدنم به سمت تخت هدایتم کرد گفتم : الان؟ گفت : فقط این لباسای لعنتیت درش بیار گفتم : با کمال میل جناب کتم از رو شونم انداختم رویه زمین کراپم از تنم در آوردم انداختمش ته هلم داد رویه تخت درحالی که دکمه های لباسش باز میکرد اومد سمتم....
رفتم تویه اتاق سراغ چمدونم بازش کردم لباسام یکم زیر رو کردم لباسی که مد نظرم بود نیاوردم کلافه به لباسام نگاه کردم یکیش انتخاب کردم گوشیم کنار تخت شروع کرد به زنگ خوردن باز مامانم بود چندمین باریه که تو این ماه داره زنگ میزنه از گزینه های پیامک تماس میگیرم انتخاب کردم بیشفرستادم مشغول پوشیدن لباسم شدم....
با غروب آفتاب حرکت کرده بودیم الان حدودا نیمه شب بود رسیدیم به یه هتل کنار دریاچه چندتا کلبه پشت سر هم بود به ته نگاه کردم گفتم از کلبه اومدیم به کلبه گفت نه قراره متفاوت تر باشه از ماشین پیاده شدیم پرسیدم: چجوری اینجارو چجوری رزرو کردی هیچ کدوم کارت شناسایی نداریم نکنه توهم قدرت کنترل ذهن داری؟ گفت: این یه رازه چشمام تو حدقه چرخوندم ته ساک کوچیکم برداشت به اون دستش دستمو گرفت رفتیم سمت هتل بعد صحبت ته با پذیرش یکیشون برای راهنمایی دنبال مون اومد در همون حال ماگمو که با خون پر کرده بودم سفت تر گرفتم هربار نگاهم به آدما میوفتم یه قلوپ ازش خوردم سعی میکردم خودم کنترل کنم مارو به سومین کلبه بردن در باز کردم و ما رفتیم داخل با دیدن دکوراسیون بامزش لبخندی زدم برگشتم طرف ته اونم اومد بغلم کرد دستش دور کمرم حلقه زد گفتم : گلای رز پر پر شده؟ گفت : مگه چشه گفتم : بیشتر شبیه اتاق تازه عروس داماده. ماگم از دستم گرفت گذاشت رو میز گفت : بلاخره که تنها شدیم وقت رفع دلتنگیه . قدش کوتاه کرد دستش گذاشت رو گونم شروع کرد به بوسیدنم به سمت تخت هدایتم کرد گفتم : الان؟ گفت : فقط این لباسای لعنتیت درش بیار گفتم : با کمال میل جناب کتم از رو شونم انداختم رویه زمین کراپم از تنم در آوردم انداختمش ته هلم داد رویه تخت درحالی که دکمه های لباسش باز میکرد اومد سمتم....
- ۱۳.۹k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط