(سناریو فرفره های انفجاری)(BL)
واکیا که تا آن لحظه با بیتفاوتیِ ظاهری به بحث گوش میداد، با شنیدن حرف «شو» ناگهان خشکش زد. نگاهش به سمت تو چرخید و وقتی سرخیِ گونههایت را دید—آن قرمزیِ شیرینی که حاصل تعریفِ رقیبِ سرسختش بود—حسادت مثل جرقهای در چشمان یخیاش درخشید.
او بیهیچ حرفی بلند شد. فضای اتاق ناگهان سنگین شد. واکیا با آن قدمهای باوقار اما محکم به سمت تو آمد، دستمال مرطوب را از روی میز برداشت و با حرکتی که بوی مالکیت میداد، تو را به سمت خود کشید.
با دست چپ، چانهات را محکم اما با دقت گرفت و سرت را بالا آورد. شروع کرد به پاک کردن آرایشت؛ نه آرام و مهربان، بلکه با خشونتی کنترلشده که انگار میخواست هر اثری از نگاهِ شو را از روی صورتت محو کند. وقتی به لبهایت رسید، مکث کرد. انگشت شستش را با فشاری ناگهانی و عمیق روی لب پایینت کشید، طوری که گویی میخواست رنگ طبیعیِ لبت را به خودش برگرداند. چشمانش در چند سانتیمتری چشمانت میسوخت.
ا/ت:خودم تمیزش میکردم واکیا.!!
او با لحنی که از شدت سردی، لبههایش تیز شده بود، زمزمه کرد:
«تموم شد… حالا میتونی دوباره همونطوری که واقعاً هستی بهش نگاه کنی، بدونِ اینکه این نقابِ مسخره، حواست رو پرت کنه.»
سپس با ضربهای کوچک به چانهات، رهایت کرد و با همان غرورِ همیشگی اضافه کرد:
«بفرمایید، حالا میتونی بری.»
صدایِ شکستنِ هیزم در آتیشِ کمپ، سکوتِ عجیبِ بینِ تو و واکیا رو میشکست. والت با همان انرژیِ بیپایانش وسطِ جمع پرید: «خب! هوا که گرمه، نظرتون چیه بریم یه بستنیِ خنک بزنیم؟ فکر کنم تویِ یخچالِ ماشینِ ون هنوز یخ داره!»
نیکا و توکو با خوشحالی به سمتِ ون دویدند. شو، با همان نگاهِ نافذ و خونسردِ همیشگیاش، به شعلههایِ آتش زل زده بود. تو که از فشارِ نگاههایِ سنگینِ بینِ شو و واکیا کلافه شده بودی، چشم چرخاندی و محوطه جنگلیِ اطراف را برانداز کردی. فضایِ سبزِ انبوه و درختهایِ کهنسالی که مثلِ نگهبانهایِ ساکت دورِ کمپِ شما حلقه زده بودند، تو را به فکر فرو برد.
ا/ت: «واکیا… اینجا… یعنی این بخش از جنگل هم جزو ملکِ توئه؟ انگار خیلی متفاوته، خیلی دنج و دستنخوردهست.»
واکیا که تا آن لحظه بیتفاوت به نظر میرسید، با شنیدنِ صدایت سرش را بالا آورد. شعلههایِ آتش در چشمانِ یخیاش بازتابی طلایی داشت. او به آرامی بلند شد، گرد و غبارِ رویِ شلوارش را با یک حرکتِ نمایشی و مغرورانه تکاند و در چند قدمیات ایستاد.
واکیا: «آره، کلِ این منطقه تا اونجایی که چشم کار میکنه، تحتِ مالکیتِ خانوادهی منه. از وقتی بچه بودم، این تیکه از جنگل پناهگاهِ من بود. جایِ عجیبی نیست، فقط… قلمروِ منه.»
شو، بدونِ اینکه سرش را برگرداند، با لحنی که بویِ طعنه میداد، زیرِ لب گفت: «قلمرو… همیشه سعی میکنی همه چیز رو دورِ خودت حصار بکشی، واکیا. حتی جنگل هم برایِ تو فقط یه داراییِ شخصیئه، نه طبیعت.»
واکیا به سمتِ شو چرخید؛ فضایِ بینِ آنها دوباره سنگین شد. او با قدمهایی استوار به شو نزدیک شد، طوری که نورِ آتش سایهیِ بلندِ آنها را رویِ زمین انداخته بود. واکیا با همان سردیِ همیشگیاش زمزمه کرد: «بعضی چیزها انقدر ارزشمند هستن که نمیتونی اجازه بدی بقیه بدونِ اجازه بهشون نزدیک بشن. اینجا، مالِ منه، و من اجازه نمیدم کسی آرامشش رو بهم بزنه.»
بعد ناگهان نگاهش را رویِ تو قفل کرد. انگار که میخواست به تو یادآوری کند که تو هم بخشی از همان «قلمرویی» هستی که او برایش حریم قائل است. با دستش به سمتِ درختهایِ تاریکِ پشتِ سرت اشاره کرد و گفت: «ا/ت، حواست باشه کجا قدم میذاری. اینجا جنگلِ وحشیِ بیرون نیست؛ اینجا جاییه که قوانینش رو من تعیین میکنم.»
والت با چهار تا بستنی در دست، با خوشحالی به سمتِ شما آمد : «بچهها! بستنیها رسید! بیاید که ذوب شدن!»
واکیا لبخندِ کج و کوتاهی زد، دستش را به آرامی پشتِ کمرت گذاشت و تو را کمی به سمتِ خودش کشید؛ حرکتی که برایِ شو کاملاً معنادار بود. او با لحنی که فقط تو بشنوی، اضافه کرد: «بستنیات رو بگیر… قبل از اینکه بقیه بفهمن اینجا چه خبره.»
پایان
او بیهیچ حرفی بلند شد. فضای اتاق ناگهان سنگین شد. واکیا با آن قدمهای باوقار اما محکم به سمت تو آمد، دستمال مرطوب را از روی میز برداشت و با حرکتی که بوی مالکیت میداد، تو را به سمت خود کشید.
با دست چپ، چانهات را محکم اما با دقت گرفت و سرت را بالا آورد. شروع کرد به پاک کردن آرایشت؛ نه آرام و مهربان، بلکه با خشونتی کنترلشده که انگار میخواست هر اثری از نگاهِ شو را از روی صورتت محو کند. وقتی به لبهایت رسید، مکث کرد. انگشت شستش را با فشاری ناگهانی و عمیق روی لب پایینت کشید، طوری که گویی میخواست رنگ طبیعیِ لبت را به خودش برگرداند. چشمانش در چند سانتیمتری چشمانت میسوخت.
ا/ت:خودم تمیزش میکردم واکیا.!!
او با لحنی که از شدت سردی، لبههایش تیز شده بود، زمزمه کرد:
«تموم شد… حالا میتونی دوباره همونطوری که واقعاً هستی بهش نگاه کنی، بدونِ اینکه این نقابِ مسخره، حواست رو پرت کنه.»
سپس با ضربهای کوچک به چانهات، رهایت کرد و با همان غرورِ همیشگی اضافه کرد:
«بفرمایید، حالا میتونی بری.»
صدایِ شکستنِ هیزم در آتیشِ کمپ، سکوتِ عجیبِ بینِ تو و واکیا رو میشکست. والت با همان انرژیِ بیپایانش وسطِ جمع پرید: «خب! هوا که گرمه، نظرتون چیه بریم یه بستنیِ خنک بزنیم؟ فکر کنم تویِ یخچالِ ماشینِ ون هنوز یخ داره!»
نیکا و توکو با خوشحالی به سمتِ ون دویدند. شو، با همان نگاهِ نافذ و خونسردِ همیشگیاش، به شعلههایِ آتش زل زده بود. تو که از فشارِ نگاههایِ سنگینِ بینِ شو و واکیا کلافه شده بودی، چشم چرخاندی و محوطه جنگلیِ اطراف را برانداز کردی. فضایِ سبزِ انبوه و درختهایِ کهنسالی که مثلِ نگهبانهایِ ساکت دورِ کمپِ شما حلقه زده بودند، تو را به فکر فرو برد.
ا/ت: «واکیا… اینجا… یعنی این بخش از جنگل هم جزو ملکِ توئه؟ انگار خیلی متفاوته، خیلی دنج و دستنخوردهست.»
واکیا که تا آن لحظه بیتفاوت به نظر میرسید، با شنیدنِ صدایت سرش را بالا آورد. شعلههایِ آتش در چشمانِ یخیاش بازتابی طلایی داشت. او به آرامی بلند شد، گرد و غبارِ رویِ شلوارش را با یک حرکتِ نمایشی و مغرورانه تکاند و در چند قدمیات ایستاد.
واکیا: «آره، کلِ این منطقه تا اونجایی که چشم کار میکنه، تحتِ مالکیتِ خانوادهی منه. از وقتی بچه بودم، این تیکه از جنگل پناهگاهِ من بود. جایِ عجیبی نیست، فقط… قلمروِ منه.»
شو، بدونِ اینکه سرش را برگرداند، با لحنی که بویِ طعنه میداد، زیرِ لب گفت: «قلمرو… همیشه سعی میکنی همه چیز رو دورِ خودت حصار بکشی، واکیا. حتی جنگل هم برایِ تو فقط یه داراییِ شخصیئه، نه طبیعت.»
واکیا به سمتِ شو چرخید؛ فضایِ بینِ آنها دوباره سنگین شد. او با قدمهایی استوار به شو نزدیک شد، طوری که نورِ آتش سایهیِ بلندِ آنها را رویِ زمین انداخته بود. واکیا با همان سردیِ همیشگیاش زمزمه کرد: «بعضی چیزها انقدر ارزشمند هستن که نمیتونی اجازه بدی بقیه بدونِ اجازه بهشون نزدیک بشن. اینجا، مالِ منه، و من اجازه نمیدم کسی آرامشش رو بهم بزنه.»
بعد ناگهان نگاهش را رویِ تو قفل کرد. انگار که میخواست به تو یادآوری کند که تو هم بخشی از همان «قلمرویی» هستی که او برایش حریم قائل است. با دستش به سمتِ درختهایِ تاریکِ پشتِ سرت اشاره کرد و گفت: «ا/ت، حواست باشه کجا قدم میذاری. اینجا جنگلِ وحشیِ بیرون نیست؛ اینجا جاییه که قوانینش رو من تعیین میکنم.»
والت با چهار تا بستنی در دست، با خوشحالی به سمتِ شما آمد : «بچهها! بستنیها رسید! بیاید که ذوب شدن!»
واکیا لبخندِ کج و کوتاهی زد، دستش را به آرامی پشتِ کمرت گذاشت و تو را کمی به سمتِ خودش کشید؛ حرکتی که برایِ شو کاملاً معنادار بود. او با لحنی که فقط تو بشنوی، اضافه کرد: «بستنیات رو بگیر… قبل از اینکه بقیه بفهمن اینجا چه خبره.»
پایان
- ۳.۴k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط