قهرمان من پارت ۲ (بنظرم آخرش چرت شد)
قهرمان من
Part2
بعد از مدرسه شوتو کلاس فوق برنامه داشت پس موند و منم تنها پیاده تو راه خونه بودم. داشتم میرفتم که یه پسریو دیدم که لباس فرم مدرسه من تنشه و دستاش تو جیبشه و داره مسیر منو ميره. چون حوصلم سر رفته بود تند راه رفتم تا بهش برسم. لبخند زدم و بهش نگاه کردم.
میساکی:سلام
***:چی میخوای نفله؟(فک کنم فهمیدین کیه)
روشو بهم کرد و با چشای قرمز پر از خشمش بهم نگاه کرد اما بعد سریع روشو برگردوند. یکم از برخوردش عصبی شدم ولی به روی خودم نیوردم و لبخندمو حفظ کردم.
میساکی:سلام من سال اولیه جدیدم اسمم میساکیه
***:همون دختره که زد همه رو له و لورده کرد؟خب به من چه
لپامو باد میکنم و یکم اخم میکنم.
میساکی:چرا انقدر بداخلاقی تو؟
***:به تو چه
میساکی:من فقط میخام باهات دوس باشم
یه نگاه عجیب بهم کرد بعدش دوباره روشو برگردوند.
میساکی:اسمت چیه؟
کاتسوکی:باکوگو کاتسوکی دانش آموز سال دوم فضولیت تموم شد؟
آه میکشم.
میساکی:نه مث که تو نمیخای درس شی اشکال نداره خودم درسِت میکنم
و یه نیشخند پر رنگی میزنم. باکوگو یه نگاه زیر چشمی بهم میکنه. انگار میخواست بگه "به همین خیال باش". وقتی رسیدم خونه دیدم خونه اون خیلی نزدیکه و زیاد دور نیست.
میساکی:خب خدافظ باکوگو
دویدم و رفتم خونه. در زدم و فیومی درو باز کرد. رفتم داخل. در اتاقمو باز کردم و رفتم داخل اتاق. لباسمو عوض کردم و نشستم پای مشقام. مشقامو که تموم کردم لباس پوشیدم و رفتم بیرون چون امروز کلاس گیتار الکترونیک داشتم. همه بهم میگن با این کوست برو قهرمان شو ولی هر چی بشه من خوانندگیو کنارش ادامه میدم. بعد از کلاس گفتم برم یکم خرید کنم. رفتم یکی از بزرگترین پاساژای توکیو و کلی خرید کردم. موقع برگشتن یه تبهکار معروفو میبینم. تا جایی که یادمه قدرت آتیش آبیو داشت عومممم فک کنم اسمش دابی بود. داشت از یه بانک دزدی میکرد و ابرقهرمانا داشتن باهاش مبارزه میکردن اما هیچکدوم قدرت مناسبو نداشتن. کم کم اعصابم خورد شد. خریدام و گیتارمو یه جا گذاشتم و رفتم سمت اونا زیاد نذاشتن جلو برم اما من از زیر دستشون فرار کردم و رفتم تو دل آتیش. یکی از خوبیای اینکه بابام قدرت آتیشو داره اینه که پوستم تو آتیش نمیسوزه. از سردین(گربه یخیش)استفاده میکنم و آتیشو خاموش میکنم. وقتی آتیشو خاموش کردم با چنتا بچه که تو ساختمونا گیر کرده بودن روبرو شدم. رفتم و آوردنشون بیرون. قهرمانا اومدن تا دابیو دستگیر کنن. اما فرار میکنه. و قبل رفتنش از پشت میاد پیش من و لبشو نزدیک گوشم میکنه.
دابی:قوی تر شدی پیشی جون
ادامه دارد......
Part2
بعد از مدرسه شوتو کلاس فوق برنامه داشت پس موند و منم تنها پیاده تو راه خونه بودم. داشتم میرفتم که یه پسریو دیدم که لباس فرم مدرسه من تنشه و دستاش تو جیبشه و داره مسیر منو ميره. چون حوصلم سر رفته بود تند راه رفتم تا بهش برسم. لبخند زدم و بهش نگاه کردم.
میساکی:سلام
***:چی میخوای نفله؟(فک کنم فهمیدین کیه)
روشو بهم کرد و با چشای قرمز پر از خشمش بهم نگاه کرد اما بعد سریع روشو برگردوند. یکم از برخوردش عصبی شدم ولی به روی خودم نیوردم و لبخندمو حفظ کردم.
میساکی:سلام من سال اولیه جدیدم اسمم میساکیه
***:همون دختره که زد همه رو له و لورده کرد؟خب به من چه
لپامو باد میکنم و یکم اخم میکنم.
میساکی:چرا انقدر بداخلاقی تو؟
***:به تو چه
میساکی:من فقط میخام باهات دوس باشم
یه نگاه عجیب بهم کرد بعدش دوباره روشو برگردوند.
میساکی:اسمت چیه؟
کاتسوکی:باکوگو کاتسوکی دانش آموز سال دوم فضولیت تموم شد؟
آه میکشم.
میساکی:نه مث که تو نمیخای درس شی اشکال نداره خودم درسِت میکنم
و یه نیشخند پر رنگی میزنم. باکوگو یه نگاه زیر چشمی بهم میکنه. انگار میخواست بگه "به همین خیال باش". وقتی رسیدم خونه دیدم خونه اون خیلی نزدیکه و زیاد دور نیست.
میساکی:خب خدافظ باکوگو
دویدم و رفتم خونه. در زدم و فیومی درو باز کرد. رفتم داخل. در اتاقمو باز کردم و رفتم داخل اتاق. لباسمو عوض کردم و نشستم پای مشقام. مشقامو که تموم کردم لباس پوشیدم و رفتم بیرون چون امروز کلاس گیتار الکترونیک داشتم. همه بهم میگن با این کوست برو قهرمان شو ولی هر چی بشه من خوانندگیو کنارش ادامه میدم. بعد از کلاس گفتم برم یکم خرید کنم. رفتم یکی از بزرگترین پاساژای توکیو و کلی خرید کردم. موقع برگشتن یه تبهکار معروفو میبینم. تا جایی که یادمه قدرت آتیش آبیو داشت عومممم فک کنم اسمش دابی بود. داشت از یه بانک دزدی میکرد و ابرقهرمانا داشتن باهاش مبارزه میکردن اما هیچکدوم قدرت مناسبو نداشتن. کم کم اعصابم خورد شد. خریدام و گیتارمو یه جا گذاشتم و رفتم سمت اونا زیاد نذاشتن جلو برم اما من از زیر دستشون فرار کردم و رفتم تو دل آتیش. یکی از خوبیای اینکه بابام قدرت آتیشو داره اینه که پوستم تو آتیش نمیسوزه. از سردین(گربه یخیش)استفاده میکنم و آتیشو خاموش میکنم. وقتی آتیشو خاموش کردم با چنتا بچه که تو ساختمونا گیر کرده بودن روبرو شدم. رفتم و آوردنشون بیرون. قهرمانا اومدن تا دابیو دستگیر کنن. اما فرار میکنه. و قبل رفتنش از پشت میاد پیش من و لبشو نزدیک گوشم میکنه.
دابی:قوی تر شدی پیشی جون
ادامه دارد......
- ۱۷.۵k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط