فیک عشق و نفرت از ارن و لیوای
#عشق_و_نفرت
پارت 23
ارن :" زهرمار! مردیکه منحرف" و خواست از آنجا خارج بشه . که یهو سرگرد ، ارن رو گرفت کوبید روی زمین . ارن افتاد زمین و تواناییش رو از دست داد و بلند داد زد و گفت :" لیوااییی!"
سرگرد نیشخند زد و گفت :" هح! صدا از اینجا خارج نمیشه! لیوای رو به اونیکی ها سپردیم!ما از آدمای جان هستیم! جان رو فقط بخاطر قول زدن شما دستگیر کردیم! الان جان رو آزاد میکنیم! و تو و لیوای میمونید اینجا! گردن دوتاتونم میزنیم! حالا اگه تو خواستی اولی گردن تورو میزنیم بعد لیوای ، تا لیوای با دیدن مرگ تو، قبل مرگ زیاد رنج نکشه! یا اگ میخوای اول تورو میکشیم! نظرت چیه؟؟؟"
ارن یک اشک ریخت و گفت:"حقیقتا.... من از لیوای میترسیدم! اون با تهدید گفت که باهاش ازدواج کنم! هنوز ازدواج نکردیم! هقق....برام مهم نیست! بکشیدش! هقق"
سرگرد تعجب کرد با تعجبی گقت:"ها...ها.......یعنی........تو لیوایو اصلا دوست نداری؟؟"
ارن با گریه تند تند سرش را به سمت چپ و راست به علامت *نه* تکون دادو گفت:"نه...من هیچوقت دوسش نداشتم! من فقط مجبور بودم!"
سرگرد از سر ارن گرف و به صورت ارن نگاه کرد که دید صورت ارن خیس از اشک شده.
سرگرد:" خب میتونی کمکمون کنی؟ اینکه ما شما دوتا رو بفرستیم خونه و تو یسری پرونده هارو برام بیاری! بعدش همین خونه دوم لیوای رو هم آتیش بزنی! یا بترکونی!"
ارن سرش را به علامت *چشم* تکان دادو گفت:"آره! موافقم!"
.
.
.
* لیوای :"ارن کجا موند. "
یهو ارن و سرگرد اوندن و ارن درحال خندیدن بود ک گفت:"آره اره جان همیشه شاخ بود! ممنونیم از کمکتون!"
سرگرد با لبخند فقط سرش را تکان داد .
لیوای:"خب ارن بیا بریم!"
ارن گفت:"باشه...(چرخید سمت سرگرد) خدافظ سرگرد! از آشنایی با شما خوشحال شدم!(و یک چشمک زد به سرگرد)
لیوای عصبی شد و از دست ارن کشید تا ببرتش.
سرگرد گفت:"وایسا... ارن...(خم شد و درگوش ارن زمزمه کرد...) اگه بخوای سرپیچی کنی اینبار واقعا میکشمت!"
ارن نیشخند زد و گفت و به چشم های سرگرد نگاه کرد و اروم زمزمه کرد:"نگران نباش سرگرد جون! کمکت میکنم لیوای رو بکشیم! شما انتقام میگیرید و من آزاد میشم!( همین لحظه سرگرد با نیشخند به ارن نگا کرد) یا شاید....وقتی از دست لیوای خلاص شدم باهم قرار میزاریم!.."
لیوای:" چی دارید تو گوش هم پچ پچ میکنید؟؟؟ بیا ببینم ارننن" و لیوای محکم از دست ارن کشید و برد انداخت تو ماشین.
لیوای هم بعد ارن ، پشت فرمون نشست و به ارن نگاه کرد و گفت :"ارن! فکر کردی داری چیکار میکنی هاا؟؟"
ارن:" چیه خوب خیلی آدم باحالی بود! خیلی چیزای باحال از جان گفت!"
لیوای:"چخ چیزا مثلا؟؟؟"
ارن : "بیخیال چیز خاصی نیست!"
.
.
.
.
به عمارت رسیدند و لیوای سریع با عصبانیت لباساشو عوض کرد خوابید.
ارن:"عشقم من میرم آب بخورم"
لیوای ساکت بود و چیزی نگفت.
ارن رفت و تو آشپز خونه زنگ زد به سرگرد:"الو عشقم.."
سرگرد:"جوووون..هههه! عشقت هم شدم؟؟"
ارن : خوب معلومه که اره!"
سرگرد:" خب بیخیال این موضوع! بعد کشتن لیوای درموردش حرف میزنیم!.. حالا چه نقشه ای داری؟"
ارن:" ببین نقشه من اینه! یروزی یجوری میام اونجا ، هم همو میبینیم! و هم ازت چند تا بمب آتشی میگیرم! تو همه جای عمارت جاسازیش میکنم و الکی با یه بهونه میرم بیرون از عمارت! بعدش به تو زنگ میزنم! اونوقت تو از اونجا ، بمب ها رو خنثی میکنی!. من هم میام پیش تو! سریع نمیتونیم انجامش بدیم. تا چند روز طول میکشه! عشقم تازه...برای اینکه لیوای شک نکنه سعی میکنم اعتمادشو به خودم جذب کنم!"
سرگرد:"آهااااااا... موش کوچولو... مخت خوب کار میکنه هااا! پس هفته بعد بیا قرار.....اونجا بمب هارو بهت میدم..."
ارن:"باش خوبه!"
یهو لیوای وارد آشپز خونه شد .
لیوای با عصبانیت:"ارن! داری با کی حرف میزنی؟؟"
پایان
ادامه دارد
پارت 23
ارن :" زهرمار! مردیکه منحرف" و خواست از آنجا خارج بشه . که یهو سرگرد ، ارن رو گرفت کوبید روی زمین . ارن افتاد زمین و تواناییش رو از دست داد و بلند داد زد و گفت :" لیوااییی!"
سرگرد نیشخند زد و گفت :" هح! صدا از اینجا خارج نمیشه! لیوای رو به اونیکی ها سپردیم!ما از آدمای جان هستیم! جان رو فقط بخاطر قول زدن شما دستگیر کردیم! الان جان رو آزاد میکنیم! و تو و لیوای میمونید اینجا! گردن دوتاتونم میزنیم! حالا اگه تو خواستی اولی گردن تورو میزنیم بعد لیوای ، تا لیوای با دیدن مرگ تو، قبل مرگ زیاد رنج نکشه! یا اگ میخوای اول تورو میکشیم! نظرت چیه؟؟؟"
ارن یک اشک ریخت و گفت:"حقیقتا.... من از لیوای میترسیدم! اون با تهدید گفت که باهاش ازدواج کنم! هنوز ازدواج نکردیم! هقق....برام مهم نیست! بکشیدش! هقق"
سرگرد تعجب کرد با تعجبی گقت:"ها...ها.......یعنی........تو لیوایو اصلا دوست نداری؟؟"
ارن با گریه تند تند سرش را به سمت چپ و راست به علامت *نه* تکون دادو گفت:"نه...من هیچوقت دوسش نداشتم! من فقط مجبور بودم!"
سرگرد از سر ارن گرف و به صورت ارن نگاه کرد که دید صورت ارن خیس از اشک شده.
سرگرد:" خب میتونی کمکمون کنی؟ اینکه ما شما دوتا رو بفرستیم خونه و تو یسری پرونده هارو برام بیاری! بعدش همین خونه دوم لیوای رو هم آتیش بزنی! یا بترکونی!"
ارن سرش را به علامت *چشم* تکان دادو گفت:"آره! موافقم!"
.
.
.
* لیوای :"ارن کجا موند. "
یهو ارن و سرگرد اوندن و ارن درحال خندیدن بود ک گفت:"آره اره جان همیشه شاخ بود! ممنونیم از کمکتون!"
سرگرد با لبخند فقط سرش را تکان داد .
لیوای:"خب ارن بیا بریم!"
ارن گفت:"باشه...(چرخید سمت سرگرد) خدافظ سرگرد! از آشنایی با شما خوشحال شدم!(و یک چشمک زد به سرگرد)
لیوای عصبی شد و از دست ارن کشید تا ببرتش.
سرگرد گفت:"وایسا... ارن...(خم شد و درگوش ارن زمزمه کرد...) اگه بخوای سرپیچی کنی اینبار واقعا میکشمت!"
ارن نیشخند زد و گفت و به چشم های سرگرد نگاه کرد و اروم زمزمه کرد:"نگران نباش سرگرد جون! کمکت میکنم لیوای رو بکشیم! شما انتقام میگیرید و من آزاد میشم!( همین لحظه سرگرد با نیشخند به ارن نگا کرد) یا شاید....وقتی از دست لیوای خلاص شدم باهم قرار میزاریم!.."
لیوای:" چی دارید تو گوش هم پچ پچ میکنید؟؟؟ بیا ببینم ارننن" و لیوای محکم از دست ارن کشید و برد انداخت تو ماشین.
لیوای هم بعد ارن ، پشت فرمون نشست و به ارن نگاه کرد و گفت :"ارن! فکر کردی داری چیکار میکنی هاا؟؟"
ارن:" چیه خوب خیلی آدم باحالی بود! خیلی چیزای باحال از جان گفت!"
لیوای:"چخ چیزا مثلا؟؟؟"
ارن : "بیخیال چیز خاصی نیست!"
.
.
.
.
به عمارت رسیدند و لیوای سریع با عصبانیت لباساشو عوض کرد خوابید.
ارن:"عشقم من میرم آب بخورم"
لیوای ساکت بود و چیزی نگفت.
ارن رفت و تو آشپز خونه زنگ زد به سرگرد:"الو عشقم.."
سرگرد:"جوووون..هههه! عشقت هم شدم؟؟"
ارن : خوب معلومه که اره!"
سرگرد:" خب بیخیال این موضوع! بعد کشتن لیوای درموردش حرف میزنیم!.. حالا چه نقشه ای داری؟"
ارن:" ببین نقشه من اینه! یروزی یجوری میام اونجا ، هم همو میبینیم! و هم ازت چند تا بمب آتشی میگیرم! تو همه جای عمارت جاسازیش میکنم و الکی با یه بهونه میرم بیرون از عمارت! بعدش به تو زنگ میزنم! اونوقت تو از اونجا ، بمب ها رو خنثی میکنی!. من هم میام پیش تو! سریع نمیتونیم انجامش بدیم. تا چند روز طول میکشه! عشقم تازه...برای اینکه لیوای شک نکنه سعی میکنم اعتمادشو به خودم جذب کنم!"
سرگرد:"آهااااااا... موش کوچولو... مخت خوب کار میکنه هااا! پس هفته بعد بیا قرار.....اونجا بمب هارو بهت میدم..."
ارن:"باش خوبه!"
یهو لیوای وارد آشپز خونه شد .
لیوای با عصبانیت:"ارن! داری با کی حرف میزنی؟؟"
پایان
ادامه دارد
- ۶.۲k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط