چند پارتی نامجون
پارت ۱
ا.ت از صبح دنبال شارژرش میگشت.
همهجا رو گشته بود؛ روی مبل، کنار تخت، حتی داخل آشپزخونه.
آخرش چشمش افتاد به میز کار نامجون.
— حتماً اونجاست...
آروم نزدیک میز شد و کشوی پایینی رو باز کرد.
شارژر همونجا بود.
اما وقتی خواست کشو رو ببنده، یه پاکت سفید از بین چند تا کاغذ بیرون افتاد.
ا.ت خم شد و پاکت رو برداشت.
روی پاکت فقط اسم خودش نوشته شده بود.
«ا.ت»
ابروهاش بالا رفت.
— این دیگه چیه؟
پاکت رو برگردوند.
هیچ اسم فرستندهای نبود.
همون لحظه صدای نامجون از پشت سرش اومد:
— ا.ت؟
ا.ت برگشت.
نامجون دم در ایستاده بود.
همین که پاکت رو توی دست ا.ت دید، چشمهاش گرد شد.
— اون رو از کجا پیدا کردی؟!
ا.ت خندید.
— توی کشوت بود.
نامجون سریع جلو اومد.
— بده من.
— چرا؟
— هیچی... فقط بده.
ا.ت پاکت رو پشتش برد.
— حالا که اینقدر مهمه، بیشتر کنجکاو شدم.
نامجون آه کشید.
— ا.ت، جدی میگم.
— روش اسم منه.
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
— آره.
— پس برای منه؟
— بود.
ا.ت با تعجب گفت:
— «بود» یعنی چی؟
نامجون دستش رو پشت گردنش کشید.
— یعنی... قرار بود بهت بدم.
— پس بده.
نامجون نگاهش رو دزدید.
— نمیتونم.
ا.ت خندید.
— چرا؟
— چون خجالت میکشم.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— تو؟!
— آره، من.
— نامجون، تو جلوی هزار نفر روی صحنه حرف میزنی و میخونی ، ولی از دادن یه نامه به من خجالت میکشی؟
نامجون زیر لب گفت:
— جلوی بقیه آسونه.
— چرا جلوی من سخته؟
نامجون چند لحظه نگاهش کرد.
— چون تو مهمتری.
لبخند ا.ت آروم شد.
نامجون پاکت رو از دستش گرفت.
— بذار بعداً بهت بدم.
— قول؟
— قول.
---
چند ساعت بعد، نامجون مجبور شد برای کاری از خونه بیرون بره.
ا.ت روی مبل نشسته بود که چشمش دوباره به پاکت افتاد.
نامه هنوز روی میز بود.
ا.ت لبخند زد.
— گفته بعداً...
اما کنجکاویش ولکن نبود.
وقتی پاکت رو برداشت، متوجه شد درش کاملاً بسته نشده.
چند خط اول روی کاغذ دیده میشد.
«نمیدونم از کجا شروع کنم...»
ا.ت مکث کرد.
قرار نبود نامه رو بخونه.
واقعاً قرار نبود.
اما وقتی چشمش به جملهی بعد افتاد، ناخودآگاه چند کلمهی دیگه خوند.
«شاید از همون روز اولی که دیدمت...»
ا.ت آرام نشست.
قلبش کمی تندتر زد.
نامه رو بیرون آورد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
«برای روزی که بالاخره جرئت کنم اینو بهت بدم.»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
— نامجون...
چند خط پایینتر، نامجون دربارهی اولین باری نوشته بود که ا.ت رو دیده.
نه دربارهی ظاهرش.
دربارهی رفتارش.
اینکه چطور وسط جمع متوجه شده بود ا.ت تنهاست و بدون اینکه کسی بفهمه، کنارش نشسته بود.
اینکه همان شب برای اولین بار با خودش فکر کرده بود:
«این آدم قراره یه جایی توی زندگی من بمونه.»
ا.ت آرام صفحه رو ورق زد.
اما چیزی که بعدش خوند، باعث شد لبخندش محو بشه.
نامجون دربارهی ترسش نوشته بود.
ترس از اینکه شاید یک روز ا.ت بفهمه چقدر بهش وابسته شده و ازش فاصله بگیره.
ترس از اینکه نتونه همیشه آدمی باشه که ا.ت بهش احتیاج داره.
و بعد...
یک بخش کامل دربارهی آینده.
خانهای که دوست داشت با ا.ت داشته باشه.
صبحهایی که بدون عجله با هم صبحونه بخورن.
سفرهایی که میخواست باهاش بره.
حتی گوشهی کوچکی از خانه که گفته بود دوست داره فقط برای ا.ت باشه.
ا.ت با لبخند زیر لب گفت:
— تو دیوونهای...
همون لحظه صدای کلید توی قفل پیچید.
ا.ت سریع نامه رو بست.
در باز شد.
نامجون وارد شد.
همین که نگاهش به نامهی روی دست ا.ت افتاد، ایستاد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم پرسید:
— خوندیش؟
ا.ت چیزی نگفت.
نامجون نفس عمیقی کشید.
— ا.ت...
ا.ت بلند شد.
نامه رو جلوش گرفت.
— چرا هیچوقت اینا رو بهم نگفتی؟
نامجون نگاهش رو پایین انداخت.
— چون وقتی میخواستم بگم، کلمات قاطی میشدن.
ا.ت لبخند زد.
— ولی توی نامه خیلی خوب نوشتی.
نامجون خندید.
— کاغذ کمتر از تو آدمو میترسونه.
ا.ت خندید.
بعد آرام جلو رفت.
— میخوای بدونی کدوم قسمتش رو بیشتر دوست داشتم؟
نامجون با تردید نگاهش کرد.
— کدوم؟
ا.ت نامه رو روی سینهی نامجون گذاشت.
— اونجایی که گفتی آیندهت رو کنار من تصور کردی.
نامجون لبخند زد.
— هنوزم تصور میکنم.
ا.ت چند لحظه نگاهش کرد.
— پس شاید لازم نباشه منتظر بمونی تا «یه روز» جرئت کنی بهم بدیش.
نامجون آروم پرسید:
— یعنی ناراحت نیستی؟
ا.ت سرش رو تکون داد.
— نه.
بعد دستش رو گرفت.
— فقط یه چیز...
— چی؟
— دفعهی بعد که دلت خواست چیزی بهم بگی، نامه ننویس.
نامجون لبخند زد.
— پس چی کار کنم؟
ا.ت کمی نزدیکتر شد.
— مستقیم بهم بگو.
نامجون خندید.
— سختتره.
— میدونم.
ا.ت دستش رو فشرد.
— ولی من گوش میدم.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
ا.ت از صبح دنبال شارژرش میگشت.
همهجا رو گشته بود؛ روی مبل، کنار تخت، حتی داخل آشپزخونه.
آخرش چشمش افتاد به میز کار نامجون.
— حتماً اونجاست...
آروم نزدیک میز شد و کشوی پایینی رو باز کرد.
شارژر همونجا بود.
اما وقتی خواست کشو رو ببنده، یه پاکت سفید از بین چند تا کاغذ بیرون افتاد.
ا.ت خم شد و پاکت رو برداشت.
روی پاکت فقط اسم خودش نوشته شده بود.
«ا.ت»
ابروهاش بالا رفت.
— این دیگه چیه؟
پاکت رو برگردوند.
هیچ اسم فرستندهای نبود.
همون لحظه صدای نامجون از پشت سرش اومد:
— ا.ت؟
ا.ت برگشت.
نامجون دم در ایستاده بود.
همین که پاکت رو توی دست ا.ت دید، چشمهاش گرد شد.
— اون رو از کجا پیدا کردی؟!
ا.ت خندید.
— توی کشوت بود.
نامجون سریع جلو اومد.
— بده من.
— چرا؟
— هیچی... فقط بده.
ا.ت پاکت رو پشتش برد.
— حالا که اینقدر مهمه، بیشتر کنجکاو شدم.
نامجون آه کشید.
— ا.ت، جدی میگم.
— روش اسم منه.
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
— آره.
— پس برای منه؟
— بود.
ا.ت با تعجب گفت:
— «بود» یعنی چی؟
نامجون دستش رو پشت گردنش کشید.
— یعنی... قرار بود بهت بدم.
— پس بده.
نامجون نگاهش رو دزدید.
— نمیتونم.
ا.ت خندید.
— چرا؟
— چون خجالت میکشم.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— تو؟!
— آره، من.
— نامجون، تو جلوی هزار نفر روی صحنه حرف میزنی و میخونی ، ولی از دادن یه نامه به من خجالت میکشی؟
نامجون زیر لب گفت:
— جلوی بقیه آسونه.
— چرا جلوی من سخته؟
نامجون چند لحظه نگاهش کرد.
— چون تو مهمتری.
لبخند ا.ت آروم شد.
نامجون پاکت رو از دستش گرفت.
— بذار بعداً بهت بدم.
— قول؟
— قول.
---
چند ساعت بعد، نامجون مجبور شد برای کاری از خونه بیرون بره.
ا.ت روی مبل نشسته بود که چشمش دوباره به پاکت افتاد.
نامه هنوز روی میز بود.
ا.ت لبخند زد.
— گفته بعداً...
اما کنجکاویش ولکن نبود.
وقتی پاکت رو برداشت، متوجه شد درش کاملاً بسته نشده.
چند خط اول روی کاغذ دیده میشد.
«نمیدونم از کجا شروع کنم...»
ا.ت مکث کرد.
قرار نبود نامه رو بخونه.
واقعاً قرار نبود.
اما وقتی چشمش به جملهی بعد افتاد، ناخودآگاه چند کلمهی دیگه خوند.
«شاید از همون روز اولی که دیدمت...»
ا.ت آرام نشست.
قلبش کمی تندتر زد.
نامه رو بیرون آورد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
«برای روزی که بالاخره جرئت کنم اینو بهت بدم.»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
— نامجون...
چند خط پایینتر، نامجون دربارهی اولین باری نوشته بود که ا.ت رو دیده.
نه دربارهی ظاهرش.
دربارهی رفتارش.
اینکه چطور وسط جمع متوجه شده بود ا.ت تنهاست و بدون اینکه کسی بفهمه، کنارش نشسته بود.
اینکه همان شب برای اولین بار با خودش فکر کرده بود:
«این آدم قراره یه جایی توی زندگی من بمونه.»
ا.ت آرام صفحه رو ورق زد.
اما چیزی که بعدش خوند، باعث شد لبخندش محو بشه.
نامجون دربارهی ترسش نوشته بود.
ترس از اینکه شاید یک روز ا.ت بفهمه چقدر بهش وابسته شده و ازش فاصله بگیره.
ترس از اینکه نتونه همیشه آدمی باشه که ا.ت بهش احتیاج داره.
و بعد...
یک بخش کامل دربارهی آینده.
خانهای که دوست داشت با ا.ت داشته باشه.
صبحهایی که بدون عجله با هم صبحونه بخورن.
سفرهایی که میخواست باهاش بره.
حتی گوشهی کوچکی از خانه که گفته بود دوست داره فقط برای ا.ت باشه.
ا.ت با لبخند زیر لب گفت:
— تو دیوونهای...
همون لحظه صدای کلید توی قفل پیچید.
ا.ت سریع نامه رو بست.
در باز شد.
نامجون وارد شد.
همین که نگاهش به نامهی روی دست ا.ت افتاد، ایستاد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم پرسید:
— خوندیش؟
ا.ت چیزی نگفت.
نامجون نفس عمیقی کشید.
— ا.ت...
ا.ت بلند شد.
نامه رو جلوش گرفت.
— چرا هیچوقت اینا رو بهم نگفتی؟
نامجون نگاهش رو پایین انداخت.
— چون وقتی میخواستم بگم، کلمات قاطی میشدن.
ا.ت لبخند زد.
— ولی توی نامه خیلی خوب نوشتی.
نامجون خندید.
— کاغذ کمتر از تو آدمو میترسونه.
ا.ت خندید.
بعد آرام جلو رفت.
— میخوای بدونی کدوم قسمتش رو بیشتر دوست داشتم؟
نامجون با تردید نگاهش کرد.
— کدوم؟
ا.ت نامه رو روی سینهی نامجون گذاشت.
— اونجایی که گفتی آیندهت رو کنار من تصور کردی.
نامجون لبخند زد.
— هنوزم تصور میکنم.
ا.ت چند لحظه نگاهش کرد.
— پس شاید لازم نباشه منتظر بمونی تا «یه روز» جرئت کنی بهم بدیش.
نامجون آروم پرسید:
— یعنی ناراحت نیستی؟
ا.ت سرش رو تکون داد.
— نه.
بعد دستش رو گرفت.
— فقط یه چیز...
— چی؟
— دفعهی بعد که دلت خواست چیزی بهم بگی، نامه ننویس.
نامجون لبخند زد.
— پس چی کار کنم؟
ا.ت کمی نزدیکتر شد.
— مستقیم بهم بگو.
نامجون خندید.
— سختتره.
— میدونم.
ا.ت دستش رو فشرد.
— ولی من گوش میدم.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
- ۴۳.۵k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط