مهمونی پارت ۳۳
از نگاه تهیونگ 🖤
بیحرکت ایستادم.
صدای کای پشت سرم پیچید.
ـ اسلحه رو بنداز.
به لونا نگاه کردم.
هنوز بیهوش بود.
آروم...
اسلحه رو روی زمین انداختم.
تق.
کای خندید.
ـ آفرین...
ـ حالا فهمیدی نقطهضعفت چیه؟
همون لحظه...
جونگکوک از پشت یکی از کانتینرها داد زد:
ـ تهیونگ!
حواست...
تق!
گلوله شلیک شد.
اما نه به سمت من...
به سمت کای.
کای خودش رو کنار کشید.
گلوله فقط بازوش رو خراش داد.
همهجا دوباره به هم ریخت.
افراد کای شروع به تیراندازی کردن.
جونگکوک هم جواب داد.
صدای گلوله کل سوله رو پر کرده بود.
از فرصت استفاده کردم.
با آرنج محکم به شکم کای کوبیدم.
کای خم شد.
اسلحه از دستش افتاد.
مشت محکمی به صورتش زدم.
روی زمین افتاد.
سریع خودمو به لونا رسوندم.
چاقوی کوچیکی از داخل چکمهم بیرون کشیدم.
طناب دور دستاش رو بریدم.
ـ لونا...
ـ بیدار شو.
آروم گونهش رو زدم.
ـ لونا!
پلکهاش تکون خورد.
با سختی چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش تار بود.
همین که منو دید، با صدای ضعیفی گفت:
ـ ...تهیونگ؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ آره...
ـ اومدم دنبالت.
همون لحظه...
تق!
صدای شلیک از پشت سرمون اومد.
لبخندم محو شد.
آروم به پایین نگاه کردم.
گلوله...
به پهلوم خورده بود.
خون آروم روی پیراهن مشکیم پخش میشد. 🩸
لونا با وحشت چشمهاش گرد شد.
ـ تهیونگ...!
لایک کن تا تهیونگ نمیره😐🔪
بیحرکت ایستادم.
صدای کای پشت سرم پیچید.
ـ اسلحه رو بنداز.
به لونا نگاه کردم.
هنوز بیهوش بود.
آروم...
اسلحه رو روی زمین انداختم.
تق.
کای خندید.
ـ آفرین...
ـ حالا فهمیدی نقطهضعفت چیه؟
همون لحظه...
جونگکوک از پشت یکی از کانتینرها داد زد:
ـ تهیونگ!
حواست...
تق!
گلوله شلیک شد.
اما نه به سمت من...
به سمت کای.
کای خودش رو کنار کشید.
گلوله فقط بازوش رو خراش داد.
همهجا دوباره به هم ریخت.
افراد کای شروع به تیراندازی کردن.
جونگکوک هم جواب داد.
صدای گلوله کل سوله رو پر کرده بود.
از فرصت استفاده کردم.
با آرنج محکم به شکم کای کوبیدم.
کای خم شد.
اسلحه از دستش افتاد.
مشت محکمی به صورتش زدم.
روی زمین افتاد.
سریع خودمو به لونا رسوندم.
چاقوی کوچیکی از داخل چکمهم بیرون کشیدم.
طناب دور دستاش رو بریدم.
ـ لونا...
ـ بیدار شو.
آروم گونهش رو زدم.
ـ لونا!
پلکهاش تکون خورد.
با سختی چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش تار بود.
همین که منو دید، با صدای ضعیفی گفت:
ـ ...تهیونگ؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ آره...
ـ اومدم دنبالت.
همون لحظه...
تق!
صدای شلیک از پشت سرمون اومد.
لبخندم محو شد.
آروم به پایین نگاه کردم.
گلوله...
به پهلوم خورده بود.
خون آروم روی پیراهن مشکیم پخش میشد. 🩸
لونا با وحشت چشمهاش گرد شد.
ـ تهیونگ...!
لایک کن تا تهیونگ نمیره😐🔪
- ۸.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط