{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

عاشق پسری بد شده ام
پارت سوم
دید جونگ کوک یخ زده و تب کرده برای همین قرص هایی که همراه خود داشت را به حونگ کوک دادو....
لیها=) جونگ کوک اینا رو بخور.
جونگ کوک=) لیها خوبی.
لیها=) اره خوبم، قرصا رو بخور.
جونگ کوک قرصارو خورد و رو تخت خوابید. امروز، روز تولد لیها بود جونگ کوک هالش بهتر شد. لیها اماده شد تا بره به بازار و خرید کنه.
جونگ کوک=) منم میام.
لیها=) نمی خواد تو باید حاات خوب بشه
جونگکوک نزدیک لیها اومد و گفت..
جونگ کوک =) منم میام می خوام برم لباس بخرم.
لیها که ترسیده بود که جونگ کوک نزدیک اومده بود...
لیها=) باشه وایمیسم اماده شی.
جونگ کوک اماده شد و با لیها به خرید رفت. لیها در بازار لباسی زیبا خرید. لباس، جذب و تا رون پا انگار که پاره شده بود. لیها که خیلی خوشش اومده بود داخل رفت و قیمت را پرسید. لیها رفت تو اتاق پرف و لباسش را عوض کرد. وقتی اومد بیرون در چسمان جونگ کوک برق زد و محو تماشای او شد....
جونگ کوک
وفتی اومد بیرون انگار ستاره ای در زمین بود که داشت می درخشید. واقعا زیبا شده اون ترحش و اون مدل جذبیش کار را عالی کرده بود.
جونگ کوک=) خیلی خوبه اگه نظر منو بخای بخرش.
لبها=) پس خوبه، ام..... می خرمش.
لیها خرید و رفت تا. چیزای دیگه تو راه لیها لباس دامادی ای زیبا دید و رفت پرف و پوشید. وقتی اومد بیرون لیها خوشش اومد و یه راست کارتشو داد و خرید. تا اومد جونگ کوک پول بده فروشنده گفت خریداری شده براتون. جونگ کوک به لیها نگاه کرد و خندید.
وقتی جلو تر رفتند.....
جونگ ک. ک=) لیها به نظز من تو یه تل گربه ای با لنز سبز بگیر تا با بقیه فرق داشته باشی.
لیها=) اره.. خوبه ببا بریم تو این مغازه هم کفش و اگر داشت تل هم بگیریم.
جونگ کوک قبول کرد. لیها یک کفش زیبا و خوشگل خرید و اتفاقا تل هم دید و به مغازه ی بعدی و لنز سبز جیغ خرید.
دیدگاه ها (۰)

دختر و پارتی

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!»...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

مهمونی خطرناک پارت=3ویو کوک: تقریبا ساعت چهار بود که از عمار...

پارت ۲۵

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

معامله p35جونگ‌کوک با شیطنت دست تهیونگ را گرفت.«بریم؟»تهیونگ...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط