𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗
تو همین حین ا.ت که داخل خونه بود یه پاکت کوچیک به دستش رسید..عکسا صحنه هایی از سوجین تو مکان های مشکوک با لباسایی غیر معمول و نگاهی که ا.ت هرگز تو چشم دخترش ندیده بود
ا.ت با فریادی خفه که تو گلوش موند گفت..
ا.ت: سوجين... نه... این حقیقت نداره
تهیونگ با چهره ای شکسته به خونه برگشت
ا.ت که خودش تو شوک بود به محض دیدن تهیونگ عکسا رو جلوش گذاشت.
ا.ت: تهیونگ اینا رو ببین سوجین... دخترمون....
تهیونگ فایلهای فلش رو به تلویزیون وصل کرد تصویر سوجین با اون نگاه سرد و خشن تموم صفحه رو پر کرد
تهیونگ: منم دیدم ا.ت همه چیز رو دیدم این... این دختر ما نیست این یه مدیر عملیات زیرزمینی بوده
تو همین لحظه سوجین و سئوجون که تازه از دانشگاه برگشته بودن وارد خونه شدن. صدای بلند والدینشون اونارو متعجب کرد.
سوجين: مامان؟ بابا؟ چی شده؟ چرا داد میزنید؟
ا.ت به سمت سوجین برگشت با نگاهی پر از درد و ناامیدی گفت..
ا.ت :سوجین... اینا چین؟ اینا چین که تو انجام میدی؟
و عکسها رو به سمتش پرتاب کرد
سوجین به عکس ها نگاه کرد...و خون تو رگهاش خشک شد.. راز بزرگش لو رفته بود.
تهیونگ با خشم و عصبانیت به سوجین نگاه کرد.. تهیونگ: جواب بده اینا یعنی چی؟ تو داری چیکار میکنی؟ تو چه کثافت کاری هایی درگیر شدی؟
سوجین سعی کرد خودشو جمع کنه
سوجین: من... من داشتم....
تهیونگ فریاد زد..
تهیونگ: دروغ نگو اینا همه مدرکه تو داری تو یه دنیای دیگه زندگی میکنی..دنیای خلافکارا
سئوجون که تا این لحظه ساکت بود با چشمای گرد به تصویر نگاه کرد. اون هرگز این روی خواهرش رو ندیده بود.
سئوجون: سوجين؟ اينا... اینا واقعی ان؟
در همین لحظه ا.ت که از شدت درد و عصبانیت کنترلش رو از دست داده بود ناخواسته جمله ای رو به زبون آورد که کلید تموم رازها بود.
ا.ت با گریه و فریاد گفت..
ا.ت: این تقصیر توئه.. تو خودت هم قبلا تو همین دنیا بودی... مگه یادت نیست چقدر سختی کشیدیم تا از اون فاصله بگیریم؟ چرا گذاشتی دخترمونم غرق شه؟
با شنیدن این جمله سکوت سنگینی خونه رو فرا گرفت چشمای سوجین و سئوجون همزمان به سمت تهیونگ چرخید
سوجین با صدایی باورنکردنی و پر از شوک گفت..
سوجین: بابا؟ تو... تو هم ؟
سئوجون با لحنی شکاک و لرزون گفت..
سئوجون:بابا،مامان چی میگه؟
تهیونگ خشکش زده بود رازی که سالها با ا.ت پنهونش کرده بودن حالا به بدترین شکل ممکن فاش شده بود.
تهیونگ با چهره ای پر از خشم و شرم به ا.ت گفت..
تهیونگ: من مقصرم؟ من مقصرم که اون خودسرانه رفت تو این لجن زار؟ من سالهاست از اون دنیای لعنتی فاصله گرفتم همه چیز رو گذاشتم کنار تا یه زندگی سالم براتون بسازم این تویی که با بی خبری هات با بی خیالی هات گذاشتی دخترت اینطور بشه
ا.ت: بی خبری من؟ من که تمام این مدت داشتم دنبال سایه های گذشته میگشتم داشتم کابوسهای تو رو میدیدم این تو بودی که غرق مشکلات شرکتت بودی و حتی به من گوش نمیدادی وقتی میگفتم یه چیزایی درست نیست
سوجین با صدایی لرزون و پر از خشم رو به تهیونگ گفت...
سوجین: پس برای همین بود که هیچ وقت چیزی نمی گفتی؟ چون خودت هم... مثل من بودی؟
تهیونگ: سوجین این اون چیزی نیست که فکر میکنی من از اون دنیا فاصله گرفتم برای شما.
سوجین پوزخند زد..
سوجین: برای ما یا برای اینکه هویت پاکت خراب نشه؟
سئوجون با صدایی آروم اما قاطع که باعث شد همه لحظه ای ساکت بشن گفت..
سئوجون: پس همه این زندگی... همه چیز... یه دروغ بزرگ بود؟
جمله سئوجون مثل ضربه ای نهایی بود. ات و تهیونگ به پسرشون نگاه کردن.. تو چشمای معصوم اون حالا ترکیبی از شوک ناامیدی و یه بی اعتمادی عمیق موج میزد
ات با گریه دستش رو به سمت سئوجون دراز کرد ا.ت: سئوجون عزیزم... اینطور نیست ما فقط میخواستیم ازتون محافظت کنیم.
سئوجون عقب کشید
سئوجون:محافظت؟ با پنهان کاری؟ با دروغ؟
سوجین با چشمای پر از اشک اما نگاهی سرسخت رو به والدینش گفت...
سوجین: تموم این مدت داشتید همه چی رو از ما پنهون میکردید. پس چطور انتظار دارید ما بهتون اعتماد کنیم؟
بعد با عصبانیت به سمت در اتاقش دوید و محکم درو کوبید..
صدای کوبیده شدن در آخرین ضربه بود. سئوجون به ا.ت و تهیونگ نگاهی کرد
نگاهی پر از درد و بعد بدون هیچ حرفی به سمت اتاق خودش رفت
ات به زانو افتاد دستاش رو روی صورتش گذاشت و شروع به گریه کرد
تهیونگ درمونده و شکست خورده به دیواری که حالا با عکسای سوجین و رازهای برملا شده پر شده بود خیره موند
خانواده ای که جونگکوک سال ها برای نابودیش نقشه کشیده بود حالا از درون متلاشی شده بود. اعتماد از بین رفته بود و تو این وضعیت هیچ کس نمی دونست گام بعدی سرنوشت چیه.
شرط ها:
۴۰ لایک
۵۰ کامنت
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗
تو همین حین ا.ت که داخل خونه بود یه پاکت کوچیک به دستش رسید..عکسا صحنه هایی از سوجین تو مکان های مشکوک با لباسایی غیر معمول و نگاهی که ا.ت هرگز تو چشم دخترش ندیده بود
ا.ت با فریادی خفه که تو گلوش موند گفت..
ا.ت: سوجين... نه... این حقیقت نداره
تهیونگ با چهره ای شکسته به خونه برگشت
ا.ت که خودش تو شوک بود به محض دیدن تهیونگ عکسا رو جلوش گذاشت.
ا.ت: تهیونگ اینا رو ببین سوجین... دخترمون....
تهیونگ فایلهای فلش رو به تلویزیون وصل کرد تصویر سوجین با اون نگاه سرد و خشن تموم صفحه رو پر کرد
تهیونگ: منم دیدم ا.ت همه چیز رو دیدم این... این دختر ما نیست این یه مدیر عملیات زیرزمینی بوده
تو همین لحظه سوجین و سئوجون که تازه از دانشگاه برگشته بودن وارد خونه شدن. صدای بلند والدینشون اونارو متعجب کرد.
سوجين: مامان؟ بابا؟ چی شده؟ چرا داد میزنید؟
ا.ت به سمت سوجین برگشت با نگاهی پر از درد و ناامیدی گفت..
ا.ت :سوجین... اینا چین؟ اینا چین که تو انجام میدی؟
و عکسها رو به سمتش پرتاب کرد
سوجین به عکس ها نگاه کرد...و خون تو رگهاش خشک شد.. راز بزرگش لو رفته بود.
تهیونگ با خشم و عصبانیت به سوجین نگاه کرد.. تهیونگ: جواب بده اینا یعنی چی؟ تو داری چیکار میکنی؟ تو چه کثافت کاری هایی درگیر شدی؟
سوجین سعی کرد خودشو جمع کنه
سوجین: من... من داشتم....
تهیونگ فریاد زد..
تهیونگ: دروغ نگو اینا همه مدرکه تو داری تو یه دنیای دیگه زندگی میکنی..دنیای خلافکارا
سئوجون که تا این لحظه ساکت بود با چشمای گرد به تصویر نگاه کرد. اون هرگز این روی خواهرش رو ندیده بود.
سئوجون: سوجين؟ اينا... اینا واقعی ان؟
در همین لحظه ا.ت که از شدت درد و عصبانیت کنترلش رو از دست داده بود ناخواسته جمله ای رو به زبون آورد که کلید تموم رازها بود.
ا.ت با گریه و فریاد گفت..
ا.ت: این تقصیر توئه.. تو خودت هم قبلا تو همین دنیا بودی... مگه یادت نیست چقدر سختی کشیدیم تا از اون فاصله بگیریم؟ چرا گذاشتی دخترمونم غرق شه؟
با شنیدن این جمله سکوت سنگینی خونه رو فرا گرفت چشمای سوجین و سئوجون همزمان به سمت تهیونگ چرخید
سوجین با صدایی باورنکردنی و پر از شوک گفت..
سوجین: بابا؟ تو... تو هم ؟
سئوجون با لحنی شکاک و لرزون گفت..
سئوجون:بابا،مامان چی میگه؟
تهیونگ خشکش زده بود رازی که سالها با ا.ت پنهونش کرده بودن حالا به بدترین شکل ممکن فاش شده بود.
تهیونگ با چهره ای پر از خشم و شرم به ا.ت گفت..
تهیونگ: من مقصرم؟ من مقصرم که اون خودسرانه رفت تو این لجن زار؟ من سالهاست از اون دنیای لعنتی فاصله گرفتم همه چیز رو گذاشتم کنار تا یه زندگی سالم براتون بسازم این تویی که با بی خبری هات با بی خیالی هات گذاشتی دخترت اینطور بشه
ا.ت: بی خبری من؟ من که تمام این مدت داشتم دنبال سایه های گذشته میگشتم داشتم کابوسهای تو رو میدیدم این تو بودی که غرق مشکلات شرکتت بودی و حتی به من گوش نمیدادی وقتی میگفتم یه چیزایی درست نیست
سوجین با صدایی لرزون و پر از خشم رو به تهیونگ گفت...
سوجین: پس برای همین بود که هیچ وقت چیزی نمی گفتی؟ چون خودت هم... مثل من بودی؟
تهیونگ: سوجین این اون چیزی نیست که فکر میکنی من از اون دنیا فاصله گرفتم برای شما.
سوجین پوزخند زد..
سوجین: برای ما یا برای اینکه هویت پاکت خراب نشه؟
سئوجون با صدایی آروم اما قاطع که باعث شد همه لحظه ای ساکت بشن گفت..
سئوجون: پس همه این زندگی... همه چیز... یه دروغ بزرگ بود؟
جمله سئوجون مثل ضربه ای نهایی بود. ات و تهیونگ به پسرشون نگاه کردن.. تو چشمای معصوم اون حالا ترکیبی از شوک ناامیدی و یه بی اعتمادی عمیق موج میزد
ات با گریه دستش رو به سمت سئوجون دراز کرد ا.ت: سئوجون عزیزم... اینطور نیست ما فقط میخواستیم ازتون محافظت کنیم.
سئوجون عقب کشید
سئوجون:محافظت؟ با پنهان کاری؟ با دروغ؟
سوجین با چشمای پر از اشک اما نگاهی سرسخت رو به والدینش گفت...
سوجین: تموم این مدت داشتید همه چی رو از ما پنهون میکردید. پس چطور انتظار دارید ما بهتون اعتماد کنیم؟
بعد با عصبانیت به سمت در اتاقش دوید و محکم درو کوبید..
صدای کوبیده شدن در آخرین ضربه بود. سئوجون به ا.ت و تهیونگ نگاهی کرد
نگاهی پر از درد و بعد بدون هیچ حرفی به سمت اتاق خودش رفت
ات به زانو افتاد دستاش رو روی صورتش گذاشت و شروع به گریه کرد
تهیونگ درمونده و شکست خورده به دیواری که حالا با عکسای سوجین و رازهای برملا شده پر شده بود خیره موند
خانواده ای که جونگکوک سال ها برای نابودیش نقشه کشیده بود حالا از درون متلاشی شده بود. اعتماد از بین رفته بود و تو این وضعیت هیچ کس نمی دونست گام بعدی سرنوشت چیه.
شرط ها:
۴۰ لایک
۵۰ کامنت
- ۴۴.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط