عشق اول دو دوست

عشق اول دو دوست
P2
همیطوری نگاش می کردم که استاد گفت
^نمیخواید خودتون رو معرفی کنید
&اممم خب سلام من مین یونگی هستم ملقب به شوگا بهم ..... (مهدیه وسط حرفش پرید و گفت)
=پیشی بهت میاد😁😍
&هان آها بله آره ممنونم و امیدوارم هوای منو داشته باشیدو باهم کنار بیایم😄😊
+سلام من جئون جونگکوک هستم بهم کوکی و کوک یا .............(ایندفعه شادلین وسط حرفش پرید)
÷بانی بهت میاد😍
+بله دقیقا
^خب انگاری با شادلین و مهدیه خوب کنار میاین برین کنارشین بشینین
همه پسرا: چی نهههههههه
(پسرا عاشق نشستن پیش مهدیه و شادلین بودن چون اونا واقعا خوشگل بودن)
&+چشم
^خب دیگه میخوام درس بدم ساکت شید
*ویو شادلین*
واییییی بانی اومد کنارم نشست عرررررر
هوفففف شادلین آروم باش بلاخره کلاس تموم شد
[از زبان راوی]
مهدیه و شادلین رفتن حیاط تا از در پشتی برن خونه که شوگا و جونگ کوک پشت آنها میرفتن
÷هوشت مهدیه
=بله(آروم)
÷اینا چرا دنبال ما میان🤔
=نمیدونم شاید راه خونشون از این طرفه
÷راست میگی
*ویو شادلین*
رسیدیم سر کوچه گفتیم الان میرن ولی نه انگار نمیرفتن برگشتم رو به مهدیه و گفتم
÷مهدیه اینا چرا نمیرن نکنه میخوان مارو بکشن من به خدا کلی آرزو دارم😭😭(بچه فیلم زیاد دیده🤣)
=شششش شادلین آروم باش چیزی نیس بابا توهم داری شلوغش میکنی (آروم برگشتم و...)
*ویو کوکی و شوگا*
&واییییی اینا خیلی خوشگل و کیوتننننن من دیگه نمی تونم میخوام با اون دختر خوشگله که اسمش فکر کنم مهدیه س و بغل دستیمه دوست شم
+وایییییی آره راست میگی منم اونیکی که فکرکنم اسمش شادلینه رو میخوام که باهاش دوست شم
ببین استاد اونجاس بریم ازش اسمشون رو بپرسیم تا مطمعن شیم اوکی؟
&اوکی ولی تو بپرس
+باش
+استاد ببخشید
^بله جونگ کوک
+اممممم ...... چیزه...... اممم....می....اممم
^جونگ کوک بدون لکنت بگو ببینم چی شده و چی میخوای!؟😶
+خب راس..تش اسم اون دوتا دختری که شما گفتین بریم کنارشون بشینیم چیه؟(تند تند گفت تا سریع تموم بشه)
^جونگ کوک تو خیلی خوبی🤣شادلین و مهدیه
+بله ممنونم🤭(با خجالت)
&چیشد
+درست گفتیم شادلین و مهدیه
&یس بریم دنبالشون
+باشه
*ویو مهدیه*
آروم برگشتم و گفتم
=با ما کاری داشتین که دارید دنبالمون میاین؟
&اممممم خب ...چیزه میشه بامن یه لحظه بیای
=من؟
&آره دیگه تو 😶😁
=باشه
÷ اممم خب شما چی میخواید؟
+راستش خب میخواستم بگم من تو درسام ضعیفم میشه کمکم کنی؟
÷آره چرا که نه بانی
+وای ممنونم پس شمارت رو بده
÷خب زودتر بگو شماره میخوای😉
+نه اشتباه برد.....
÷باشه باشه بیشتر گند نزن گوشیت رو بده
+بیا
÷خب اینم ازین فردا میبینمت😉😉
&میتونی توی درسا بهم کمک کنی؟
+امم باشه
&پس شمارت رو بده
+باشه چرا که نه بیا فردا میبینمت بای😍
*ویو مهدیه*
رفتم خونه و لباسام و درآوردم و رو تختم دراز کشیدم  کم کم داشت خوابم میبرد که احساس کردم بوی‌سوختنی میاد رفتم تو حال و دیدم مبل هاو آشپز خونه آتیش گرفته تنها چیزی که اون لحظه به فکرم رسید این بود که لباس فرمم که رو تختم بودو گوشیم و ور دارم و از خونه برم بیرون و همینکار رو کردم توی شک بودم وزنگ زدم به آتش نشانی و آدرس خونه رو بهشون دادم و زنگ زوم به شادلین
(بوووق بووووق)
=شادلین کمکم کن تروخدا😭😭
÷چیشده مهدیه چرا گریه میکنی؟
=خونم آتیش گرفته 😭😭
÷چی (با تعجب)
=مگه نشنیدی چی گفتم😭😭
÷باشه آروم باش الان خودم رومیرسونم
*ویو شادلین*
(روتختم دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو مهدیه زنگ زد....[همون مکالمشون]
هول کرده بودم سریع یه چیزی تنم کردم و راه افتادم سمت خونه ی مهدیه رسیدم دیدم خونه ای که با کلی زحمت مهدیه اجاره گرفته بود آتیش گرفته وآتش نشانی داره خونه رو خاموش میکنه دیدم مهدیه وایستاده و داره گریه میکنه رفتم سمتش و بغلش کردم و بهش گفتم..)
*ویو مهدیه*
(باورم نمیشد اون خونه ای که با کلی زحمت اجارش کردم و وسایل هایی که با کلی خاطره با شادلین خریدیم الان داره میسوزه یهو آتش نشانی و پلیس اومد و کلی ازم سوال کردن و بلاخره ولم کردن داشتم گریه میکردم که احساس کردم یکی منو بغل کرد دیدم شادلینه)
÷گریه نکن قشنگم اگه تو گریه کنی منم گریم میگیره هااا🥺🥺
=شادلین یچیزی میگی ها چطوری گریه نکنم وقتی که خونم آتیش گرفته و صاحاب خونه بهم گفته بود اگه خونه چیزیش بشه دیگه نمیزاره من اینجا زندگی کنم😭😭😭
÷واااا مهدیه مگه من مردم بیا خونه ی من زندگی کن
=خدا نکنه ولی...
÷ولی و اما نداریم
=باشه
÷آفرین دختر خوب 😊
+یاااا مگه من بچم که اینطوری باهام حرف میزنی تازه من چهار روز ازت بزرگ ترم😶
=حالا ولش بیا اینم کلید تو برو خونم منم انجا میمونم تا تکلیفت رو مشخص کنم
=باشه مرسی 😊
÷خواهش بدو برو دیگه
=باش فعلا
÷راستی از کمدم لباس راحتی وردار بپوش
=اوکی مرسی فعلا
*ویو شادلین*
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۲

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

From hate to lovePart::3?خب جونگ کوک چی بهت گفت که از سر جاش...

پارت پنج

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

ویو تهیونگ بعد از غذا:بند شدیم و اماده شدیم.تو ماشین بودیم ک...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

پارت ۲۶

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط