اعتماد پارت|۴۲|

ا/ت

درده گردنم باعث شد هوشیار بشم
اروم لای پلکامو باز کردمو گردن دردناکمو بالا آوردم
یهو با دیدن جونگ کوک که به تاج تختش تکیه داده بود هول کرده بلند شدمو گفتم:بیدار شدی؟
به ساعت گوشه دیوار نگاه کردم، هشت صبح بود
من اخرای شب به خواب رفته بودم
با صدای تخت چشممو به طرفش چرخوندم
سعی کرد بلند بشه که لحظه‌ای با اخم چشماشو بست
با غرغر گفتم:ببین منو قسم میخورم اگه بخوای بلند بشی من میدونم با تو
–من خودم میدونم چیکار کنم،لازم نیست یه بچه برام تعیین تکلیف کنه
با اعصابی خورد از لجبازیاش گفتم:تو بخاطره من زخمی شدی پس منم نمیخوام بلایی سرت بیاد تا اعذاب وجدان بگیرم،اصلا به این فکر نکن که مردنت برام مهمه فقط بخاطره اینکه تقصیره منه نباید چیزیت بشه.
بدون توجه بهش از اتاق رفتم بیرون
وقتی از پله ها پایین میرفتم دیدم که جانگشین و تهیونگ گوشه دیوار دارن باهم پچ پچ میکنن
با دیدنم سریع اومدن سمتم
–بیدار شد؟
–اره دکتر،اره
–حالش چطوره؟
بی حوصله لب زدم
–عالیه،از مایی که سالمیم هم بهتره
جانگشین متعجب گفت:چیشده؟ دعوا کردین بازم؟
–برو کنار دیگه چقدر سوال میکنین
کشیدن کنار و من وارده اشپزخونه شدم
خاله یو هم همون سوالا رو پرسید و منم جوابشو دادم
در اخر یه سینی تو دستام گذاشت و گفت برای جونگ کوک ببرم و یه همسره نمونه باشم.
–من زن اون دیو نیستم.
–فعلا که اینطوره..دیو و دلبر؟
–خالهه
–دقیقا مثل اونایین
–بسه بسه من ببرم پیشش اینا رو
وقتی وارده اتاقش شدم با چشمای بسته به تاج تخت تکیه زده بود
سینی صبحونه رو روی پاهاش گذاشتم که چشم باز کرد
–بخور
–ببرش،میل ندارم
–یعنی چی میل ندارم؟ تا همین دو روز پیش منو ساعت شیش میکشوندی پایین تا برات صبحونه درست کنم
مکث کردمو سعی کردم با ارامش حرف بزنم
–یا میخوری یا خودم به خوردت میدم
وقتی ساکت موند و بحث نکرد متوجه شدم حالش مثل روزای عادی نیست
نشستم روی تخت کنارش و به تیکه از میوه ها رو سمت دهنش بردم
–باز کن
مثل پسر بچه های تخس سریع دهنشو باز کرد و اون تیکه میوه رو از سره چنگال خورد
با ذوق بخاطره راضی کردنش گفتم:افرین پسره خوب
–ا/ت
اسممو با جدیت تحکم صدا زد تا مسخره بازی درنیارم
برخلاف این چیزا با لحنی که خنده توش موج میزد گفتم:باشه تو پسره بدی
اون اعصبی میشد و من میخندیدم
در حینی که تیکه‌ی دیگه‌ای از میوه جلوی دهنش بردم دره اتاق باز شد
–این اتاق در نداره که همه سرشونو میندازن پایین میان تو؟
کوک بود که این حرفو زد..
اما تهیونگ بی توجه به حرص خوردنای اون گفت:کاش ماام یدونه از این زنا داشتیم
تیز نگاش کردیم
–چیزی نگفتم که با چشماتون دارین خفم میکنین
واقعا میلی به خوردن چیزی نداشت انگار
منم ترجیح دادم مزاحمشون نشم
پس با برداشتن سینی اتاقو ترک کردم،سینی برگردوندم تو آشپزخونه و خودم دوباره رفتم بالا
درحال رد شدن از کناره اتاقش بودم که صداشون به گوشم خورد
–میخوای باهاش چیکار کنی؟
بعده چند ثانیه صدای کوک
–هنوزم دختره همون ادمِ،سمج تر از چیزی بود که فکرشو میکردم نمیشه به همین راحتیا اون امضا ها رو بگیرمو خلاص بشیم،ا/ت خودش میدونه اگه برگ برندشو از دست بده چیزای خوبی در انتظارش نیست..
با ناراحتی از در فاصله گرفتم
واقعیت همین بود،که من بدون وجوده اون چیزایی که برای پدرم بوده بی ارزش ترین ادمم و اینطوری نمیتونم هیچ کاری انجام بدم.
و بدتر وجودم تو این خونه بود..دیشب به چیا فکر میکردم و الان چی شنیدم!
راهمو سمت اتاقم کج کردم
با خوردن به چیزی سر بالا اوردم
–بازم چرا تو خودتی؟
جانگشین بدون اینکه حرف بزنم هم حالمو میفهمید
–نه،یکم خستم و حا..
دستشو تو هوا تکون داد و گفت:معلومه،پشت دره اون اتاق هرچی شنیدی مهم نیست،اما تو برای من اون دختری که روزه اول اومد اینجا نیستی،تو کسی هستی که داره همه چیزو بعده این همه سال تغییر میده و برای من واقعا با ارزشی،اگه چیزی شد میتونی روی من حساب کنی
امیدوار بهش نگاه کردم
–ممنونم
موهامو به هم ریخت و گفت:حالا برو استراحت کن خسته‌ای
دیدگاه ها (۱۱)

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

تکپارتی جونگ کوک

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

ددی خون آشام من

سرنوشت پارت (۱۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط