از دشمنان تا عاشقان
عاااااااـ
پارت ۱۰
۳.
۲.
۱.
اکشنننن😀🗣
ساعتها گذشته بود.
نه کسی حرف میزد
نه کسی توی راهرو رفتوآمد میکرد
فقط نور سرد چراغها بود و صدای بوق آرام دستگاهی که هر چند ثانیه یک بار میگفت:
مایکی هنوز اینجاست…
اما بیدار نیست.
کیانا کنار تخت نشسته بود.
پشتش خم شده، شانههاش افتاده، چشمهاش قرمز.
خودش خسته و زخمی بود، اما حتی فکر نکرده بود به پانسمان خودش رسیدگی کند.
همهی روز فقط نشسته بود و نگاهش کرده بود.
به دست بیحرکتش.
به سینهای که بالا و پایین میرفت.
به صورتش که بیش از حد آرام بود.
آرامتر از همیشه.
«میدونی چی ناراحتم میکنه…؟»
صدای کیانا بهقدری آهسته بود که انگار داشت با سایهها حرف میزد.
«اینکه تو… اینجوری خوابیدی و من هیچ کاری نمیتونم بکنم.
من… از تو قویتر بودم؟
از کی؟»
لبخند تلخی زد، اما لبخند فقط یک ثانیه دوام آورد.
بعد گلوش گرفت.
«مایکی…
من همیشه فکر میکردم تویی که منو نجات میدی.
اما الان…
من حتی نمیتونم مطمئن باشم که فردا چشماتو باز میکنی.»
بغضش شکست.
دستش را روی پهلوی مایکی گذاشت—جایی که بانداژ ضخیم بود—
خیلی آرام، انگار میترسید دردش بیاید.
«تو همیشه حرصم میدادی…
همیشه با شیطنتت اذیتم میکردی.
حالا چی؟
چرا حتی یه بار چشماتو باز نمیکنی که بگی "کیانا، زیادی نگرانی"؟
من به همینم راضیم…
به یک غر زدن سادهت.»
اشک از چانهاش چکید روی ملحفهی سفید.
«تو خراب کردی…
قلب منو خراب کردی.
و حالا گذاشتی با همین قلب خراب، اینجا تنها بمونم.»
هوای اتاق سرد بود.
خیلی سرد.
کیانا کمی جلو رفت و گونهاش را نزدیک دست بیجان مایکی گذاشت.
«بدون تو… من حتی نمیدونم کیم.»
سکوت.
فقط سکوت.
حتی یک حرکت کوچک…
یک فشردن دست…
هیچی نبود.
و کیانا برای اولین بار فکر ترسناکی از ذهنش گذشت:
اگر…
او برنگردد چه؟
همین یک فکر کافی بود که نفسش بند بیاید و اشک دوباره بیاید.
«مایکی… خواهش میکنم.
هرکاری میخوای ازم… طلب کن.
هرچی.
فقط… بیدار شو.
من اینو طاقت نمیارم.»
دست مایکی همچنان سردتر میشد.
اتاق همچنان بیصدا بود.
و برای اولین بار…
کیانا احساس کرد که شاید عشق،
گاهی آدم را میکُشد
بدون اینکه حتی خونریزی داشته باشد.
عاححح دستمم تا پارت بعدی بایی😍💔💔
پارت ۱۰
۳.
۲.
۱.
اکشنننن😀🗣
ساعتها گذشته بود.
نه کسی حرف میزد
نه کسی توی راهرو رفتوآمد میکرد
فقط نور سرد چراغها بود و صدای بوق آرام دستگاهی که هر چند ثانیه یک بار میگفت:
مایکی هنوز اینجاست…
اما بیدار نیست.
کیانا کنار تخت نشسته بود.
پشتش خم شده، شانههاش افتاده، چشمهاش قرمز.
خودش خسته و زخمی بود، اما حتی فکر نکرده بود به پانسمان خودش رسیدگی کند.
همهی روز فقط نشسته بود و نگاهش کرده بود.
به دست بیحرکتش.
به سینهای که بالا و پایین میرفت.
به صورتش که بیش از حد آرام بود.
آرامتر از همیشه.
«میدونی چی ناراحتم میکنه…؟»
صدای کیانا بهقدری آهسته بود که انگار داشت با سایهها حرف میزد.
«اینکه تو… اینجوری خوابیدی و من هیچ کاری نمیتونم بکنم.
من… از تو قویتر بودم؟
از کی؟»
لبخند تلخی زد، اما لبخند فقط یک ثانیه دوام آورد.
بعد گلوش گرفت.
«مایکی…
من همیشه فکر میکردم تویی که منو نجات میدی.
اما الان…
من حتی نمیتونم مطمئن باشم که فردا چشماتو باز میکنی.»
بغضش شکست.
دستش را روی پهلوی مایکی گذاشت—جایی که بانداژ ضخیم بود—
خیلی آرام، انگار میترسید دردش بیاید.
«تو همیشه حرصم میدادی…
همیشه با شیطنتت اذیتم میکردی.
حالا چی؟
چرا حتی یه بار چشماتو باز نمیکنی که بگی "کیانا، زیادی نگرانی"؟
من به همینم راضیم…
به یک غر زدن سادهت.»
اشک از چانهاش چکید روی ملحفهی سفید.
«تو خراب کردی…
قلب منو خراب کردی.
و حالا گذاشتی با همین قلب خراب، اینجا تنها بمونم.»
هوای اتاق سرد بود.
خیلی سرد.
کیانا کمی جلو رفت و گونهاش را نزدیک دست بیجان مایکی گذاشت.
«بدون تو… من حتی نمیدونم کیم.»
سکوت.
فقط سکوت.
حتی یک حرکت کوچک…
یک فشردن دست…
هیچی نبود.
و کیانا برای اولین بار فکر ترسناکی از ذهنش گذشت:
اگر…
او برنگردد چه؟
همین یک فکر کافی بود که نفسش بند بیاید و اشک دوباره بیاید.
«مایکی… خواهش میکنم.
هرکاری میخوای ازم… طلب کن.
هرچی.
فقط… بیدار شو.
من اینو طاقت نمیارم.»
دست مایکی همچنان سردتر میشد.
اتاق همچنان بیصدا بود.
و برای اولین بار…
کیانا احساس کرد که شاید عشق،
گاهی آدم را میکُشد
بدون اینکه حتی خونریزی داشته باشد.
عاححح دستمم تا پارت بعدی بایی😍💔💔
- ۱۲.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط