پارت ۵۱ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۵۱
(چند ساعت بعد )
ا،ت ویو
با حس سنگینی نگاه یکی چشمامو باز کردم ولی ....
چشمام با پارچه ی مشکی ای بسته شده بودن
دست و پاهامم به صندلی با طناب بسته شده بودن
اون کیه ؟؟ از جون من چی میخاد ؟ احتمالا همونیه که بهم پیام داده بوده
مهم نیس شاید کوک و مامان بابام بیان دنبالم
هه شاید
ا،ت : منو باز کنین عوضیا از جونم چی میخاین ؟ اینجا کجاست ؟ (داد)
∆: به به پرنسس خانم بیدار شدن (خونسرد)
ا،ت : پرنسس عمته عوضی بازم کن (داد)
∆: باشه بابا (خونسرد)
و چشمامو باز کرد
ا،ت : کامل بازم کن ، شیباللللل (فک کنم پیش یونگی آموزش دیده ، یونگی : فعکککک نکنم 🤣)
∆: نو نو نو اینجا خونه خاله نیس کوچولو
ا،ت : کوچولو خودتی هفت جد و آبادت عوضی بازم کن
∆: یه حرفو دو بار تکرار نمیکنن
ا،ت: از جونم چی میخای؟
∆: بهت میگم کوچولو میگی کوچولو نیستم
شاید خودتو ... شایدم پولتو (منظورش از خودتو دیگه میدونین مخصوصا منحرفا 😁)
ا،ت : عوضی دست بهم بزنی خونت پای خودته
اون بیشعور هیچی نگفت پوزخندی زد و رفت
ا،ت: عوضی دستم بهت برسه تیکه بزرگت گوشته (داد و بعدش پوزخند)
بعد از چند ساعت اومد و بازم کرد میخاستم فرار کنم ولی شکست خوردم ای فاکککک
بردم و انداختم تو یه اتاق و درشم قفل کرد
اتاق کوچیکی بود اهه من چی دارم میگم به من چه
تا فردا شب صبر میکنم که بیان دنبالم
هاااا (خمیازه)
یا این لباسا که نمیتونم بخابم بزار ببینمتو کمدش چیا هست
در کمدو باز کردم
سه تا تیشرت شلوار لش با رنگهای مشکی و کرمی و طوسی بود و یه لباس خواب توری خالی قرمز ایش یا بهتره بگمیه تیکه تور خالص
این واس چی اینجاس یا خدا نه نه نه
بزار تیکه پارش کنم
یه میز کوچولو بود که چندتا لوازم آرایشی روش بود
بین لوازم آرایشی ها گشتم یه قیچی بود
ولی خیلی کوچیک بود
چاره ای نبود ، قیچی رو برداشتم و شروع کردم به تیکه تیکه کردن لباس
چون من عمرا همچین چیزی بپوشم
بعد از دو ساعت خورشید کاملا طلوع کرد
و کار منم تموم شد
سریع انداختمش یه گوشه که تو دید نباشه
یه حموم کوچولو ام داشت
رفتم و با استرس دوش گرفتم و اومدم
تیشرت و شلوار مشکی ی لشی که تو کمد بودو پوشیدم
چرا سشوار نداره ؟ (داش به قول طرف خونه خاله نیس که 🤣)
ولش موهامو با حوله یکم خشک کردم و بعد شونه زدم
خوبه کانزاشیم هنوز پیشمه سلاح خوبیه
کانزاشیمو گذاشتم زیر بالشتم و رفتم سمت پنجره ی کوچیکی که گوشه ی اتاق بود
به بیرون از عمارتی که الان توش بودم نگاه کردم ، به خورشید نگاه کردم
بعد از چند مین خسته شدم و رفتم روی تخت خوابیدم
(چند ساعت بعد )
ا،ت ویو
با حس سنگینی نگاه یکی چشمامو باز کردم ولی ....
چشمام با پارچه ی مشکی ای بسته شده بودن
دست و پاهامم به صندلی با طناب بسته شده بودن
اون کیه ؟؟ از جون من چی میخاد ؟ احتمالا همونیه که بهم پیام داده بوده
مهم نیس شاید کوک و مامان بابام بیان دنبالم
هه شاید
ا،ت : منو باز کنین عوضیا از جونم چی میخاین ؟ اینجا کجاست ؟ (داد)
∆: به به پرنسس خانم بیدار شدن (خونسرد)
ا،ت : پرنسس عمته عوضی بازم کن (داد)
∆: باشه بابا (خونسرد)
و چشمامو باز کرد
ا،ت : کامل بازم کن ، شیباللللل (فک کنم پیش یونگی آموزش دیده ، یونگی : فعکککک نکنم 🤣)
∆: نو نو نو اینجا خونه خاله نیس کوچولو
ا،ت : کوچولو خودتی هفت جد و آبادت عوضی بازم کن
∆: یه حرفو دو بار تکرار نمیکنن
ا،ت: از جونم چی میخای؟
∆: بهت میگم کوچولو میگی کوچولو نیستم
شاید خودتو ... شایدم پولتو (منظورش از خودتو دیگه میدونین مخصوصا منحرفا 😁)
ا،ت : عوضی دست بهم بزنی خونت پای خودته
اون بیشعور هیچی نگفت پوزخندی زد و رفت
ا،ت: عوضی دستم بهت برسه تیکه بزرگت گوشته (داد و بعدش پوزخند)
بعد از چند ساعت اومد و بازم کرد میخاستم فرار کنم ولی شکست خوردم ای فاکککک
بردم و انداختم تو یه اتاق و درشم قفل کرد
اتاق کوچیکی بود اهه من چی دارم میگم به من چه
تا فردا شب صبر میکنم که بیان دنبالم
هاااا (خمیازه)
یا این لباسا که نمیتونم بخابم بزار ببینمتو کمدش چیا هست
در کمدو باز کردم
سه تا تیشرت شلوار لش با رنگهای مشکی و کرمی و طوسی بود و یه لباس خواب توری خالی قرمز ایش یا بهتره بگمیه تیکه تور خالص
این واس چی اینجاس یا خدا نه نه نه
بزار تیکه پارش کنم
یه میز کوچولو بود که چندتا لوازم آرایشی روش بود
بین لوازم آرایشی ها گشتم یه قیچی بود
ولی خیلی کوچیک بود
چاره ای نبود ، قیچی رو برداشتم و شروع کردم به تیکه تیکه کردن لباس
چون من عمرا همچین چیزی بپوشم
بعد از دو ساعت خورشید کاملا طلوع کرد
و کار منم تموم شد
سریع انداختمش یه گوشه که تو دید نباشه
یه حموم کوچولو ام داشت
رفتم و با استرس دوش گرفتم و اومدم
تیشرت و شلوار مشکی ی لشی که تو کمد بودو پوشیدم
چرا سشوار نداره ؟ (داش به قول طرف خونه خاله نیس که 🤣)
ولش موهامو با حوله یکم خشک کردم و بعد شونه زدم
خوبه کانزاشیم هنوز پیشمه سلاح خوبیه
کانزاشیمو گذاشتم زیر بالشتم و رفتم سمت پنجره ی کوچیکی که گوشه ی اتاق بود
به بیرون از عمارتی که الان توش بودم نگاه کردم ، به خورشید نگاه کردم
بعد از چند مین خسته شدم و رفتم روی تخت خوابیدم
- ۲۴.۵k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط