پارت ۵۳
شب بود. من تو اتاق کوچیکِ طبقهی بالا نشسته بودم. به گردنبند تو دستم نگاه میکردم. یه تاج ظریف با یه قطره خون. تمام زندگیم یه دروغ بود. حتی اسمم.
در باز شد. تهیونگ وارد شد. بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمت پنجره. پشتش به من بود.
& فردا شب نمیری.
· ت... تهیونگ...
& گفتم نمیری. من یه راه دیگه پیدا میکنم. باند رو با زور میگیرم. لازم نیست تو...
· ولی اون پیرمرده گفت قانونِ خونه. اگه من نرم، هیچوقت منو قبول نمیکنن. و اگه قبول نکنن، ژان وی...
& ژان وی رو خودم میکشم. تو فقط باید زنده بمونی.
قلبم تند زد.
· ا... اگه من نکشم، اونها میفهمن من ضعیفم. میفهمن من لیاقت تاج رو ندارم. تو نمیفهمی، تهیونگ. من باید این کار رو بکنم. برای خودم. برای خونوادهی واقعیم.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد. سرد. بعد یه پوزخند زد
& میخوای بکشی؟ تو حتی نمیتونی یه سوسک رو بکشی، روآن.
· خ... خب شاید دیگه وقتشه یاد بگیرم.
& باشه. اگه میخوای بازی کنی، منم بازی میکنم. ولی بدون که هر قطره خونی که بریزی، من کنارتم. حتی اگه خودت هم نتونی تحملش کنی.
---
فردا شب. یه انبار قدیمی تو حاشیهی شهر. هوا سرد بود. بوی روغن سوخته و گرد و خاک. تهیونگ کنارم راه میرفت. یه اسلحه تو دستش.
& همهشون بهت نگاه میکنن. نترس. فقط به من نگاه کن.
وارد شدیم. یه میز بزرگ وسط انبار بود. دورش پر از مردهای میونسال و جوون بود. همه با لباسهای تیره و سرد
پیرمرد کنار میز ایستاده بود. با دیدن من، لبخند زد.
¢ اینم از وارث ما
همه نگاهم کردن. یه مرد جوون با موهای تیره و زخمِ روی ابروش، جلو اومد.
° نشونمون رو بده.
گردنبند رو از زیر لباسم درآوردم. مدال رو گذاشتم روی میز. سکوت. سنگین. مرد جوون به مدال نگاه کرد. بعد به من.
° گردنبند واقعیه. پس تو وارثِ خونی هستی. ولی...
نگاهش رفت سمت تهیونگ.
° ولی تو با پسرِ قاتلِ پدرت اومدی. چطور انتظار داری بهت اعتماد کنیم؟
تهیونگ جلو اومد. سرد.
& من اینجام که محافظتش کنم. نه اینکه بجنگم.
° محافظت؟ ما قانون داریم. قانونِ خون. اگه وارثه نمیتونه یه دشمن رو بکشه، پس وارث نیست. فقط یه دختر بچهست.
از گوشهی انبار، یه مرد بزرگ رو به جلو هل داده شد. دستهاش بسته بود.
¢ این مرد، ژان وی رو حمایت میکنه. یکی از جاسوسهای اونه. وقتشه، روآن.
به مرد نگاه کردم. اون هم به من نگاه میکرد. چشمهاش پر از ترس بود. دستهام لرزید. تهیونگ یه اسلحه از جیبش درآورد و آروم گذاشت کف دستم.
& ( من کنارتم.
در باز شد. تهیونگ وارد شد. بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمت پنجره. پشتش به من بود.
& فردا شب نمیری.
· ت... تهیونگ...
& گفتم نمیری. من یه راه دیگه پیدا میکنم. باند رو با زور میگیرم. لازم نیست تو...
· ولی اون پیرمرده گفت قانونِ خونه. اگه من نرم، هیچوقت منو قبول نمیکنن. و اگه قبول نکنن، ژان وی...
& ژان وی رو خودم میکشم. تو فقط باید زنده بمونی.
قلبم تند زد.
· ا... اگه من نکشم، اونها میفهمن من ضعیفم. میفهمن من لیاقت تاج رو ندارم. تو نمیفهمی، تهیونگ. من باید این کار رو بکنم. برای خودم. برای خونوادهی واقعیم.
تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد. سرد. بعد یه پوزخند زد
& میخوای بکشی؟ تو حتی نمیتونی یه سوسک رو بکشی، روآن.
· خ... خب شاید دیگه وقتشه یاد بگیرم.
& باشه. اگه میخوای بازی کنی، منم بازی میکنم. ولی بدون که هر قطره خونی که بریزی، من کنارتم. حتی اگه خودت هم نتونی تحملش کنی.
---
فردا شب. یه انبار قدیمی تو حاشیهی شهر. هوا سرد بود. بوی روغن سوخته و گرد و خاک. تهیونگ کنارم راه میرفت. یه اسلحه تو دستش.
& همهشون بهت نگاه میکنن. نترس. فقط به من نگاه کن.
وارد شدیم. یه میز بزرگ وسط انبار بود. دورش پر از مردهای میونسال و جوون بود. همه با لباسهای تیره و سرد
پیرمرد کنار میز ایستاده بود. با دیدن من، لبخند زد.
¢ اینم از وارث ما
همه نگاهم کردن. یه مرد جوون با موهای تیره و زخمِ روی ابروش، جلو اومد.
° نشونمون رو بده.
گردنبند رو از زیر لباسم درآوردم. مدال رو گذاشتم روی میز. سکوت. سنگین. مرد جوون به مدال نگاه کرد. بعد به من.
° گردنبند واقعیه. پس تو وارثِ خونی هستی. ولی...
نگاهش رفت سمت تهیونگ.
° ولی تو با پسرِ قاتلِ پدرت اومدی. چطور انتظار داری بهت اعتماد کنیم؟
تهیونگ جلو اومد. سرد.
& من اینجام که محافظتش کنم. نه اینکه بجنگم.
° محافظت؟ ما قانون داریم. قانونِ خون. اگه وارثه نمیتونه یه دشمن رو بکشه، پس وارث نیست. فقط یه دختر بچهست.
از گوشهی انبار، یه مرد بزرگ رو به جلو هل داده شد. دستهاش بسته بود.
¢ این مرد، ژان وی رو حمایت میکنه. یکی از جاسوسهای اونه. وقتشه، روآن.
به مرد نگاه کردم. اون هم به من نگاه میکرد. چشمهاش پر از ترس بود. دستهام لرزید. تهیونگ یه اسلحه از جیبش درآورد و آروم گذاشت کف دستم.
& ( من کنارتم.
- ۱۰.۵k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط