دوستت دار..
مینهو نفسش را حبس کرده بود. هوا سرد بود، اما دمای درونش از سرمای این انتظار، هزار درجه داغتر بود. او ات را دید که به سختی از کوچه به سمت خودش میآید. ات لبخندی زد و دستش را تکان داد. مینهو لبخندی زد، اما دلش تاب نمیآورد؛ بدجوری عاشق و دیوانهاش شده بود. ات این چند وقت بد جوری مریض بود و همین باعث شده بود که نتوانند همدیگر را خیلی زیاد ببینند.
ات خودش را به او رساند و با صدایی ضعیف گفت: «سلام رفیق، چه خبر؟»
صدایی در ذهن مینهو تکرار میکرد: بهش بگو. بهش بگو دوستش داری.
مینهو دیگر نمیتوانست صبر کند. او دست ات را گرفت و به سمت خودش چرخاند تا بهتر صورتش را ببیند، و در همان لحظه ات شروع به سرفه کرد؛ سرفهای عمیق و ناتمام.
مینهو به سرعت جلو رفت و کلمات را پشت سر هم ریخت: «من میخواستم یه چی بگم… من دوستت دا…»
حرفش تمام نشده بود که ات به بغل مینهو افتاد. بدن ات ناگهان سنگینی کرد.
مینهو وحشتزده او را نگه داشت: «ات! چی شده؟ ات، صدامو میشنوی؟»
ات به سختی پلک زد. یک قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد و روی گونهاش سرازیر شد. با آخرین توانش زمزمه کرد: «منم دوستت…»
حرفش تمام نشد که روحش از بدنش جدا شد و او کاملاً بیحرکت در آغوش مینهو ماند.
مینهو با تمام قدرت فریاد زد: «نه ات! ات، لطفاً خواهش میکنم! اتتتت!»
گریههایش کمکم سر داد. او جسد سرد معشوقش را در آغوش داشت. آنطور که حالا مینهو میفهمید، ات خیلی وقت بود میخواست بمیرد، اما وقتی که واقعاً خواست زندگی کند و عشقش را بپذیرد، زمان برایش تمام شد.
پایان 💔
ات خودش را به او رساند و با صدایی ضعیف گفت: «سلام رفیق، چه خبر؟»
صدایی در ذهن مینهو تکرار میکرد: بهش بگو. بهش بگو دوستش داری.
مینهو دیگر نمیتوانست صبر کند. او دست ات را گرفت و به سمت خودش چرخاند تا بهتر صورتش را ببیند، و در همان لحظه ات شروع به سرفه کرد؛ سرفهای عمیق و ناتمام.
مینهو به سرعت جلو رفت و کلمات را پشت سر هم ریخت: «من میخواستم یه چی بگم… من دوستت دا…»
حرفش تمام نشده بود که ات به بغل مینهو افتاد. بدن ات ناگهان سنگینی کرد.
مینهو وحشتزده او را نگه داشت: «ات! چی شده؟ ات، صدامو میشنوی؟»
ات به سختی پلک زد. یک قطره اشک از گوشه چشمش جاری شد و روی گونهاش سرازیر شد. با آخرین توانش زمزمه کرد: «منم دوستت…»
حرفش تمام نشد که روحش از بدنش جدا شد و او کاملاً بیحرکت در آغوش مینهو ماند.
مینهو با تمام قدرت فریاد زد: «نه ات! ات، لطفاً خواهش میکنم! اتتتت!»
گریههایش کمکم سر داد. او جسد سرد معشوقش را در آغوش داشت. آنطور که حالا مینهو میفهمید، ات خیلی وقت بود میخواست بمیرد، اما وقتی که واقعاً خواست زندگی کند و عشقش را بپذیرد، زمان برایش تمام شد.
پایان 💔
- ۵.۲k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط