پارت10
ویوی یونجون:
داشتم قفسه ها رو مرتب میکردم که با صدای زنگوله ی بالای در،از پشت قفسه ها بیرون رفتم...با دیدنش شوکه شدم!این اینجا چیکار میکنه؟
بومگیو بود...چرا اومده اینجا؟
امروز برعکس روز های قبلی که هم رو دیدیم یه تیپ خیلیییییی خوب زده بود...خداییش هر لباسی بهش میاد! با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و گفت:آممم...چیزا سلام. چیزه...باهات کار داشتم ،میشه یه لحظه بیای بیرون؟
:ها؟ آها سلام...چیزه باشه الان میام.
کتاب های توی دستم رو روی میزی که گوشه ی مغازه بود گذاشتم و دنبالش رفتم...واییی یعنی چیکار داره؟ولی یه چیزی عجیبه!چرا از وقتی آمده یه چیزی رو پشتش داره مخفی میکنه؟...به پارک نزدیک مغازه رسیدیم و بومگیو در حالی که هنوز یه چیزی رو مخفی میکرد با تته و پته گفت:خب چیزه راستش...چطوری بگم..من متاسفم!
سرم رو کج کردم و ابروهام ناخودآگاه یکم رفت توی هم..طوری که معلوم بود منظورش رو نفهمیدم...شکل قیافم باعث شد دوباره حرفش رو تکرار کنه:خب...بابت شش سال پیش متاسفم...بیا اینا رو واسه ی تو آوردم...و یه شاخه گل و یه دفتر که به نظر میومد دفتر طراحیه،به طرفم گرفت و سرش رو پایین انداخت...از چهره اش معلومه پشیمونه...
یه لبخند زدم و گفتم:متاسف نباش...هیچ اشکالی نداره،تقصیر خودم بود...راستی بابت این هدیه ها ممنون...
بومگیو سرش رو بالا اورد و با چهره ی متعجبی گفت:وا...واقعا؟ دوباره لبخند زدم...:اره واقعا. بومگیو چشماش رو به زمین دوخت:چیزه...هنوزم دوسم داری؟
با این حرفش لبخندم محو شد...چرا همچین سوالی میپرسه؟...:منظورت چیه؟ بومگیو هیچ حرفی نزد و فقط به زمین نگاه میکرد...با این حرفش از کوره در رفتم!چطور میتونه بعد از اینکه اون بلا رو سرم آورد،بیاد و بپرسه"هنوزم دوسم داری؟"...از عصبانیت گل رز و دفتر رو محکم پرت کرد تو صورتش و صدام رو بلند کردم:تو فکر کردی من مسخره ی توام؟بعد اون بلائی که سرم آوردی اومدی و می پرسی هنوز دوسم داری؟واقعا من رو چی فرض کردی؟ اینو گفتم و به طرف کتاب فروشی رفتم...
داشتم قفسه ها رو مرتب میکردم که با صدای زنگوله ی بالای در،از پشت قفسه ها بیرون رفتم...با دیدنش شوکه شدم!این اینجا چیکار میکنه؟
بومگیو بود...چرا اومده اینجا؟
امروز برعکس روز های قبلی که هم رو دیدیم یه تیپ خیلیییییی خوب زده بود...خداییش هر لباسی بهش میاد! با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و گفت:آممم...چیزا سلام. چیزه...باهات کار داشتم ،میشه یه لحظه بیای بیرون؟
:ها؟ آها سلام...چیزه باشه الان میام.
کتاب های توی دستم رو روی میزی که گوشه ی مغازه بود گذاشتم و دنبالش رفتم...واییی یعنی چیکار داره؟ولی یه چیزی عجیبه!چرا از وقتی آمده یه چیزی رو پشتش داره مخفی میکنه؟...به پارک نزدیک مغازه رسیدیم و بومگیو در حالی که هنوز یه چیزی رو مخفی میکرد با تته و پته گفت:خب چیزه راستش...چطوری بگم..من متاسفم!
سرم رو کج کردم و ابروهام ناخودآگاه یکم رفت توی هم..طوری که معلوم بود منظورش رو نفهمیدم...شکل قیافم باعث شد دوباره حرفش رو تکرار کنه:خب...بابت شش سال پیش متاسفم...بیا اینا رو واسه ی تو آوردم...و یه شاخه گل و یه دفتر که به نظر میومد دفتر طراحیه،به طرفم گرفت و سرش رو پایین انداخت...از چهره اش معلومه پشیمونه...
یه لبخند زدم و گفتم:متاسف نباش...هیچ اشکالی نداره،تقصیر خودم بود...راستی بابت این هدیه ها ممنون...
بومگیو سرش رو بالا اورد و با چهره ی متعجبی گفت:وا...واقعا؟ دوباره لبخند زدم...:اره واقعا. بومگیو چشماش رو به زمین دوخت:چیزه...هنوزم دوسم داری؟
با این حرفش لبخندم محو شد...چرا همچین سوالی میپرسه؟...:منظورت چیه؟ بومگیو هیچ حرفی نزد و فقط به زمین نگاه میکرد...با این حرفش از کوره در رفتم!چطور میتونه بعد از اینکه اون بلا رو سرم آورد،بیاد و بپرسه"هنوزم دوسم داری؟"...از عصبانیت گل رز و دفتر رو محکم پرت کرد تو صورتش و صدام رو بلند کردم:تو فکر کردی من مسخره ی توام؟بعد اون بلائی که سرم آوردی اومدی و می پرسی هنوز دوسم داری؟واقعا من رو چی فرض کردی؟ اینو گفتم و به طرف کتاب فروشی رفتم...
- ۷.۵k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط