#بیبی_کوچولوی_من
#بیبی_کوچولوی_من
پارت ۳۰ – (پایان)
پاییز آرومآروم داشت خودش رو به برگها میکشید. باد میوزید، بوی خاک نمخورده میاومد و خورشید خستهی عصر، از لای درختها سرک میکشید.
من و جونگکوک کنار دریاچهای بیرون از شهر نشسته بودیم.
هیچ خبری از آدمها، سر و صدا، یا کار و شرکت نبود.
فقط من بودم، اون...
و یه عالمه خاطره.
یادت میاد اولینباری که دیدمت، دلم میخواست با دمپایی بزنم تو سرت؟
اون خندید.
– یادت میاد من چی گفتم؟ «خفه شو دختر فسقلی.»
هر دومون زدیم زیر خنده... خندهای که پر از گذشته بود. پر از جنگ و جدل و کلکلهای مسخره. ولی تهش... تهش یه عشق بود که بزرگ شده بود.
بیصدا، بیادعا.
هی... جونگکوک؟
– هوم؟
تو واقعاً عاشقم شدی؟ یعنی... واقعاً؟ با همهی دیوونگیهام؟
آروم سرشو خم کرد. نگاهش رو تو چشمهام دوخت.
– نه تنها عاشقت شدم... بلکه دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم.
تو شدی آرامش من وسط دنیای پر از خشمم.
تو شدی صدای خندهم... وقتی همهچی تاریک بود.
یه لحظه سکوت شد. باد افتاد لای موهام. سرمو گذاشتم رو شونهش.
اونم بازوشو دورم حلقه کرد.
جونگکوک...
– جان دلم؟
قول بده، اگه یه روز من یادم بره چقدر دوستت دارم،
تو یادت نره که برام چقدر مهمی...
دستمو گرفت، آورد بالا، بوسید.
– قول میدم.
حتی اگه هزار بار فراموش کنی... من هزار و یکبار یادت میندازم.
و همونجا، وسط سادگی یه عصر پاییزی،
بدون جشن، بدون مهمونی،
فقط با صدای قلبامون...
ما عاشق شدیم.
برای همیشه.
پایان.
----
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
پارت ۳۰ – (پایان)
پاییز آرومآروم داشت خودش رو به برگها میکشید. باد میوزید، بوی خاک نمخورده میاومد و خورشید خستهی عصر، از لای درختها سرک میکشید.
من و جونگکوک کنار دریاچهای بیرون از شهر نشسته بودیم.
هیچ خبری از آدمها، سر و صدا، یا کار و شرکت نبود.
فقط من بودم، اون...
و یه عالمه خاطره.
یادت میاد اولینباری که دیدمت، دلم میخواست با دمپایی بزنم تو سرت؟
اون خندید.
– یادت میاد من چی گفتم؟ «خفه شو دختر فسقلی.»
هر دومون زدیم زیر خنده... خندهای که پر از گذشته بود. پر از جنگ و جدل و کلکلهای مسخره. ولی تهش... تهش یه عشق بود که بزرگ شده بود.
بیصدا، بیادعا.
هی... جونگکوک؟
– هوم؟
تو واقعاً عاشقم شدی؟ یعنی... واقعاً؟ با همهی دیوونگیهام؟
آروم سرشو خم کرد. نگاهش رو تو چشمهام دوخت.
– نه تنها عاشقت شدم... بلکه دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم.
تو شدی آرامش من وسط دنیای پر از خشمم.
تو شدی صدای خندهم... وقتی همهچی تاریک بود.
یه لحظه سکوت شد. باد افتاد لای موهام. سرمو گذاشتم رو شونهش.
اونم بازوشو دورم حلقه کرد.
جونگکوک...
– جان دلم؟
قول بده، اگه یه روز من یادم بره چقدر دوستت دارم،
تو یادت نره که برام چقدر مهمی...
دستمو گرفت، آورد بالا، بوسید.
– قول میدم.
حتی اگه هزار بار فراموش کنی... من هزار و یکبار یادت میندازم.
و همونجا، وسط سادگی یه عصر پاییزی،
بدون جشن، بدون مهمونی،
فقط با صدای قلبامون...
ما عاشق شدیم.
برای همیشه.
پایان.
----
#جونگکوک #جئون_جونگکوک #جیمین #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #فیک_بی_تی_اس #رمان_بیبی_کوچولوی_من #فیک_جونگکوک
- ۸.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط