وقتی بهشون اعتراف میکنین
مایکی:
تو و مایکی توی خوابگاه دانشگاه یک اتاقو مشترک استفاده میکردین. ولی در واقع تو از کلاس چهارم روش کراش داشتی. به هر حال، امشب دیگه تصمیم گرفته بودی بهش اعتراف کنی،حتی اگه ردت کنه. شب ساعت ۱ نصف شب رفتی روی تختش نشستی و آروم بیدارش کردی
ا/ت: مایکی...هنوز بیداری؟...
مایکی: اوهوم...کاری داشتی...ا/ت؟...
ا/ت:خب...آره...راستش...میخواستم بگم...من دوستت دارم...حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی...بازم فقط میخواستم بدونی که من دوستت دارم...
مایکی که کلا پشماش ریخته بود چند ثانیه به ا/ت خیره شد و سپس نشست و زمزمه کرد:ا/ت...منم دوست دارم...
و ا/ت رو بغل کرد و یک بوس فرانسوی رفتن و...اوهوم...آره..منحرفان عزیز درست متوجه شدید😔😂
هانما:
تو و هانما همسایه بودین. یک شب کل جرعتتو جمع کردی و رفتی و محکم در خونهشونو زدیو اون درو باز کرد
ا/ت: هانما من دوستت دا-
نزاشت حرفت تموم بشه و بغلت کرد و انداختت رو شونش و رفتین مسجد نماز خوندین
چویا:
باهم تو مافیای کار میکردین. امروز باهم یک ماموریت رفته بودین و به بهترین شکل ممکن انجامش دادین و به همین مناسبت شب باهم رفتین بار مورد علاقه ی چویا. نشستین و یکم باهم وقت گذروندین، ولی چون تو زیاد آب شنگولی خورده بودی مست شده بودی و سرتو گذاشتی روی شونه ی چویا
ا/ت: چ..چویا...من...من همیشه عاشقت..بودم....
چویا اول با تعجب نگاهت کرد ولی بعد آروم موهاتو نوازش کرد و آروم لپتو بوس کرد
دازای:
شما باهم دوست بودین و امروز رفته بودی خونه دازای. دازی داشت درمورد خودکشی حرف میزد که تو عصبانی شدی و بهش گفتی:دازای! بس کن!..اگه تو بمیری...من دیگه کسیو ندارم که مثل تو دوستش داشته باشم...من..من عاشقتم...!
دازای با چشمای ورقلمبیده نگات کرد و بعد چشماش پر اشک شوق شد و محکم دستاتو گرفت
دازای:یعنی...منظورت اینه که میخوای با من خودکشی دونفره انجام بدی...؟!🤩
ا/ت با چهره ی پوکر بهش نگاه کرد و دازای آروم خندید و از اون لبخندای هاتش زد
دازای: شوخی کردم لیدی...پس الان دوست دختر منی...درسته؟...پس بهتره دیگه نزدیک هیچ پسری نشی...وگرنه...(از اون نگاهای مافیاییش به ا/ت کرد و ا/ت از شدت زیبایی و جذابیت این بشر کوشته شد)
خب اینم از این پارت😌 اگه کارکتر مورد علاقتون توش نبود بهم بگین تا توی پارت بعد بیارم. مایل به پارت بعد؟✨
تو و مایکی توی خوابگاه دانشگاه یک اتاقو مشترک استفاده میکردین. ولی در واقع تو از کلاس چهارم روش کراش داشتی. به هر حال، امشب دیگه تصمیم گرفته بودی بهش اعتراف کنی،حتی اگه ردت کنه. شب ساعت ۱ نصف شب رفتی روی تختش نشستی و آروم بیدارش کردی
ا/ت: مایکی...هنوز بیداری؟...
مایکی: اوهوم...کاری داشتی...ا/ت؟...
ا/ت:خب...آره...راستش...میخواستم بگم...من دوستت دارم...حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی...بازم فقط میخواستم بدونی که من دوستت دارم...
مایکی که کلا پشماش ریخته بود چند ثانیه به ا/ت خیره شد و سپس نشست و زمزمه کرد:ا/ت...منم دوست دارم...
و ا/ت رو بغل کرد و یک بوس فرانسوی رفتن و...اوهوم...آره..منحرفان عزیز درست متوجه شدید😔😂
هانما:
تو و هانما همسایه بودین. یک شب کل جرعتتو جمع کردی و رفتی و محکم در خونهشونو زدیو اون درو باز کرد
ا/ت: هانما من دوستت دا-
نزاشت حرفت تموم بشه و بغلت کرد و انداختت رو شونش و رفتین مسجد نماز خوندین
چویا:
باهم تو مافیای کار میکردین. امروز باهم یک ماموریت رفته بودین و به بهترین شکل ممکن انجامش دادین و به همین مناسبت شب باهم رفتین بار مورد علاقه ی چویا. نشستین و یکم باهم وقت گذروندین، ولی چون تو زیاد آب شنگولی خورده بودی مست شده بودی و سرتو گذاشتی روی شونه ی چویا
ا/ت: چ..چویا...من...من همیشه عاشقت..بودم....
چویا اول با تعجب نگاهت کرد ولی بعد آروم موهاتو نوازش کرد و آروم لپتو بوس کرد
دازای:
شما باهم دوست بودین و امروز رفته بودی خونه دازای. دازی داشت درمورد خودکشی حرف میزد که تو عصبانی شدی و بهش گفتی:دازای! بس کن!..اگه تو بمیری...من دیگه کسیو ندارم که مثل تو دوستش داشته باشم...من..من عاشقتم...!
دازای با چشمای ورقلمبیده نگات کرد و بعد چشماش پر اشک شوق شد و محکم دستاتو گرفت
دازای:یعنی...منظورت اینه که میخوای با من خودکشی دونفره انجام بدی...؟!🤩
ا/ت با چهره ی پوکر بهش نگاه کرد و دازای آروم خندید و از اون لبخندای هاتش زد
دازای: شوخی کردم لیدی...پس الان دوست دختر منی...درسته؟...پس بهتره دیگه نزدیک هیچ پسری نشی...وگرنه...(از اون نگاهای مافیاییش به ا/ت کرد و ا/ت از شدت زیبایی و جذابیت این بشر کوشته شد)
خب اینم از این پارت😌 اگه کارکتر مورد علاقتون توش نبود بهم بگین تا توی پارت بعد بیارم. مایل به پارت بعد؟✨
- ۶۴.۷k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط