پارت : ۸۱

کیم یوری ۶ مارس ۲۰۲۳ ، ساعت ۱۰:۳۱

وقتی آفتاب می‌تابید.
خیابون‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی لیتوانی،
ساکت،
مثل دل یوری.

تهیونگ از هتل بیرون اومد.
با کت مشکی،
با چشم‌هایی که هنوز خسته بودن،
ولی دیگه نمی‌لرزیدن.

یوری منتظرش بود.
نه با نقاب،
نه با لباس سلطنت،
با یه پالتوی ساده،
با موهایی که توی باد می‌رقصیدن،
و با نگاهی که فقط یه چیز می‌گفت:
من اینجام.

تهیونگ جلو رفت.
چند قدم،
آروم،
بی‌صدا.

+امروز،
نه جلسه‌ای هست،
نه نقشه‌ای،
نه تهدیدی.
فقط منم،
و تو.
و یه خیابون که می‌خوام باهات توش راه برم.


ــ و اگه وسط راه،
دوباره بخوای منو پس بزنی؟


+من دیگه نقاب ندارم، تهیونگ.
اگه بخوام پس بزنم،
باید با صورتی که اشک داره این کارو بکنم.
و من،
دیگه نمی‌خوام گریه کنم.
من فقط می‌خوام نفس بکشم.
کنار تو.

تهیونگ سکوت کرد.
بعد،
دستش رو آروم دراز کرد.
نه برای بغل،
برای لمس.

یوری،
با لرزش خفیف،
دستش رو گذاشت توی دست تهیونگ.

و اون لحظه،
هیچ‌کس چیزی نگفت.
ولی همه‌چی گفته شد.

قدم زدن شروع شد.
آروم،
بی‌صدا،
با نفس‌هایی که بوی اسطوخودوس می‌دادن،
با خاطره‌هایی که توی سنگ‌فرش‌ها جا می‌موندن.

+یادته ژاپن؟
اون شب که تو اومدی توی اتاقم؟
اون شب که من هنوز نقاب داشتم؟
اون شب که تو گفتی:
من نمی‌خوام ازت بترسم.


ــ و حالا،
من نمی‌خوام ازت دور باشم.

یوری ایستاد.
وسط خیابون.
به تهیونگ نگاه کرد.
و گفت:

+پس بمون.
نه برای من،
برای خودت.
برای اون تهیونگی که هنوزم وقتی منو می‌بینه،
نفسش می‌لرزه.


ــ و تو؟
اگه یه روز دوباره نقاب بزنی؟

یوری گفت:
×اون نقاب،
دیگه فقط یه تکه‌ی سوخته‌ست.
من،
دیگه فقط یه زنم.
با زخم،
با عشق،
با تو.
وقتشه برگردیم.
نه چون همه‌چی تموم شده،
چون همه‌چی تازه شروع شده.

تهیونگ برگشت،
به یوری نگاه کرد،
و گفت:

ــ من دیگه نمی‌خوام توی کشوری زندگی کنم که بوی خون می‌ده.
من می‌خوام توی جایی باشم که بوی تو رو بده،
ولی بدون زخم.

یکری لبخند زد،
آروم،
با اون لبخندهایی که از ته دل میان،
نه از نقشه.

+پس بریم.
با هم.
نه برای فرار،
برای موندن.

---
۷ مارس ۲۰۲۳ ، ساعت ۰۶:۱۸


فرودگاه ویلنیوس شلوغ نبود.
ولی برای یوری،
هر قدمی که توی سالن می‌زد،
یه خاطره بود.
یه زخم.
یه لحظه‌ای که خودش رو فروخته بود برای نجات تهیونگ.

تهیونگ کنار یوری راه می‌رفت،
با چمدونی که سبک بود،
ولی دلش سنگین.

جونگ‌کوک از کره پیام داده بود:
> «اگه برگشتین،
من منتظرم.
ولی این‌بار،
نه برای ساقدوشی،
برای شنیدن حقیقت.»

یوری گوشی‌اش رو خاموش کرد.
نه از ترس،
از آرامش.
چون دیگه چیزی برای پنهون کردن نداشت.


تهیونگ کنار پنجره نشست.
یوری کنارش.
هواپیما بلند شد،
و اون لحظه،
یه لرزش خفیف توی دل یوری پیچید.

دستش رو آروم دراز کرد،
و توی دست تهیونگ جا داد.

تهیونگ نگاهش کرد،
چند ثانیه سکوت،
بعد گفت:

ــ این‌بار،
اگه بخوای بری،
من نمی‌ذارم.
چون حالا دیگه می‌دونم،
تو برای موندن ساخته شدی
نه برای سلطنت،
برای عشق.


+و من،
دیگه نمی‌خوام بجنگم.
من فقط می‌خوام کنار تو باشم،
با زنی که نقاب نداره،
با مردی که هنوزم وقتی منو می‌بینه،
نفسش می‌لرزه.

هواپیما توی آسمون بود.
و تهیونگ و یوری،
برای اولین‌بار،
نه از روی اجبار،
نه از روی نقشه،
فقط از روی عشق،
داشتن برمی‌گشتن کره.

و اونجا،
یه زندگی منتظرشونه
با خاطره،
با زخم،
ولی با حقیقتی که دیگه پنهون نیست.

___________
عشقای یونا معذرت معذرت می‌خوام ازتون 😞😞
قرار بود دیروز آپ کنم منتها کلا هرچی اینترنت تو خونه‌مون بود پرید ، از وای‌فای و داده تلفن همراهم....
دیگه گفتم از خجالتتون درام و تا پارت آخر رو امروز براتون آپ کنم🌸🫧
دیدگاه ها (۱۰)

dark life = ۳۷

چند پارتی تهیونگ

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

پارت ۴۶

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط