همه‌چیز سبک و گرم شده بود. تو قاشق‌به‌قاشق سوپ می‌خوردی و

همه‌چیز سبک و گرم شده بود. تو قاشق‌به‌قاشق سوپ می‌خوردی و گاهی چیزی می‌گفتی که باعث خنده‌ی بقیه می‌شد. خدمتکارها بعد از مدت‌ها داشتند راحت‌تر می‌خندیدند، انگار برای اولین بار اجازه داشتند دور میز با ارباب‌خونه بنشینند و فقط آدم عادی باشن.

یکی از دخترها با خجالت گفت:
«خانم، فکر کنم هانا شبیه شما بشه...»
دیگری پرید وسط و گفت:
«نه، من فکر می‌کنم هارو درست مثل آقا تهیونگ میشه!»

خنده‌ی جمعی بلند شد. تو هم خندیدی و دستت رو روی شکمت گذاشتی، همون‌طور که لبخند روی لبت بود.

در همین لحظه صدای باز شدن در اومد. تهیونگ وارد سالن شد.

سکوتی ناگهانی همه‌جا رو گرفت. خدمتکارها مثل فنر از جا پریدن، دست و پاشون رو جمع کردن، نگاه‌هاشون پایین افتاد. یکی‌شون حتی با ترس زیر لب گفت:
«آقا...»

ولی تهیونگ همون‌جا ایستاد، نگاهش روی تو و صحنه‌ی نیمه‌تمام صبحانه لغزید. برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد، فقط لبخندی محو گوشه‌ی لبش نشست. چیزی توی چشم‌هاش برق می‌زد؛ انگار برایش عجیب و شیرین بود که تو رو این‌طور صمیمی و خندان بین اون‌ها ببینه.

آرام چند قدم جلو اومد.
تهیونگ (با لحنی آروم، اما قاطع):
«بشینید.»

خدمتکارها با تعجب سر بلند کردن. نگاه تهیونگ جدی نبود، بیشتر نرم و رضایت‌مند بود. دوباره روی صندلی‌ها نشستن، اما این بار همون خنده و سرزندگی اول رو نداشتن.

تهیونگ نگاهش رو از اون‌ها برداشت و مستقیم به تو دوخت.
لبخندت هنوز محو روی لب بود. اون لحظه، تهیونگ حس کرد خونه‌اش زنده‌تر از همیشه‌ست.
دیدگاه ها (۵)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

پارت ۳۹

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط