شرطا: 130 لایک 60 کامنت 30 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_14
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
(ویو جونگکوک)
«حرفایِ بورا... لعنتی، هنوز تویِ گوشم میپیچید. اون دخترِ ۱۹ ساله، انگار یه کلیدِ جادویی داشت که درِ صندوقچهیِ رویاهایِ من رو باز میکرد. همون حقیقتهایِ تلخی که مثلِ پتک میخوردن تو سرم. «مار سبز»... «اژدهایِ سفید»... تهیونگ و جیمین... ذهنم داشت از شدتِ فکرِ این بازیِ پیچیده، مثلِ یه سیمِ داغ، داغ میشد. این دختر، این بورا، داشت من رو به مرزِ جنون میکشوند. هر بار که بهش فکر میکردم، انگار یه تیکه از اون دیوارِ دفاعیِ سنگی که دورِ قلبم ساخته بودم، فرو میریخت. شاید... شاید حق با اون بود. شاید من تویِ این بازیِ پر از دروغ و خیانت، داشتم همهچیز رو، حتی خودم رو، از دست میدادم.»
***
**(پرش زمانی به دو هفته بعد - صدایِ راوی)**
دو هفتهیِ لعنتی گذشت. دو هفتهای که بورا، تویِ اون دخمهیِ نمور و سردِ زیرزمین، مثلِ یه گنجشکِ زخمی، روزهاش رو به شب میرسوند. افسردگی، مثلِ یه پتوِ سنگین و خفهکننده، روش رو پوشونده بود. دیگه نه صدایی ازش شنیده میشد، نه حرکتی. فقط یه سکوتِ مرگبار و یه نگاهِ خالی که به هیچجا خیره نمیشد.
اون شب، جونگکوک طبقِ معمول، سینیِ غذا رو برداشت و به سمتِ زیرزمین رفت. درِ سنگین رو باز کرد و نورِ چراغِ کوچکش، تویِ اتاق رقصید. اما چیزی که دید، مثلِ یه کابوسِ واقعی بود.
بورا، با یه طنابِ ضخیم که از تیرِ چوبیِ سقف آویزون کرده بود، بالایِ یه صندلیِ کهنه ایستاده بود. چشماش بسته بود و یه آرامشِ وهمآلود تویِ صورتش موج میزد. جونگکوک خشکش زد. نفَسش بند اومد. غذا از دستش افتاد و با صدایِ بلندی رویِ زمین پخش شد.
«بورا!»
اسمِ دختر، مثلِ یه فریادِ خفه از گلوش بیرون اومد. بدونِ لحظهای درنگ، دوید سمتش. پاش به سینیِ غذا خورد و نزدیک بود بیفته، ولی خودش رو جمع و جور کرد. دستاش رو برد بالا و قبل از اینکه بورا بتونه کاری کنه، طناب رو از دورِ گردنش باز کرد و محکم بغلش کرد.
هر دو نفسنفس میزدن. قلبِ جونگکوک مثلِ یه درام، تویِ سینهاش میکوبید و صدایِ تپشِ قلبِ بورا رو که تویِ سینهاش حس میکرد، انگار بلندتر از قلبِ خودش بود. بورا، مثلِ یه بچه، سرش رو تویِ گردنِ جونگکوک فرو برد و شروع کرد به گریه کردن. گریهای از سرِ بغض، از سرِ تنهایی، از سرِ ناامیدی...
جونگکوک محکم بغلش کرده بود و حس میکرد استخونهایِ ظریفش زیرِ دستش داره میشکنه. همونطور که اشکهایِ بورا رو رویِ یقهیِ لباسش حس میکرد، آروم تویِ گوشش زمزمه کرد:
«متاسفم... متاسفم بورا... من... من نمیخواستم این اتفاق بیفته...»
بورا، با صدایِ لرزان و بریده بریده، زیرِ گریههاش گفت:
«من... من دیگه نمیتونم... خسته شدم...»
جونگکوک، با اون همه ادعا و خشونت، حالا مثلِ یه پسربچهیِ ترسیده، دست و پاش رو گم کرده بود. بغلش رو محکمتر کرد و گفت:
«نه... نه! هنوز تموم نشده... تو باید قوی باشی... باید زنده بمونی...»
صورت و گردنِ بورا رو بوسید و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه، تکرار کرد:
«لطفاً... زنده بمون...»
جونگکوک بورا رو براید استایل بغل کرد و سمت اتاق خودش برد... بورا از شدت خستگی و استرس از حال رفته بود و مثل یه عروسک سبک توی بغل جونگکوک مونده بود...
جونگکوک بورا رو روی تخت دو نفره ی خودش گذاشت... متوجه شد لباس های بورا از عرق سرد زیاد خیس شده، اروم شروع به در اوردن لباس های بورا کرد... متوجه ی زخم های زیادی رو بدن بورا شد که همه نشانه ی خودزنی و تلاش های بورا برای خود#*کشی بود...
جونگکوک اشک توی چشماش جمع شد... فهمید داشت دختری رو که یا تموم وجود عاشقش بود رو با دستای خودش میکشت... جونگکوک یکی از اشکاش روی زخم بورا ریخت... جونگکوک خم شد و اروم اروم زخم های بورا رو بوسید و زیر لب کلمه ی (ببخشید) رو زمزمه میکرد، سرش رو روی شکم بورا گذاشت و خوابید....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت چرا بی حد و مرز دوستش داری؟!
گفتم او زخم هایم را بوسید و زجرم را باور کرد...
_𝐽𝑒𝑜𝑛 𝑏𝑜𝑟𝑎
#دیسگایز
#Part_14
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
(ویو جونگکوک)
«حرفایِ بورا... لعنتی، هنوز تویِ گوشم میپیچید. اون دخترِ ۱۹ ساله، انگار یه کلیدِ جادویی داشت که درِ صندوقچهیِ رویاهایِ من رو باز میکرد. همون حقیقتهایِ تلخی که مثلِ پتک میخوردن تو سرم. «مار سبز»... «اژدهایِ سفید»... تهیونگ و جیمین... ذهنم داشت از شدتِ فکرِ این بازیِ پیچیده، مثلِ یه سیمِ داغ، داغ میشد. این دختر، این بورا، داشت من رو به مرزِ جنون میکشوند. هر بار که بهش فکر میکردم، انگار یه تیکه از اون دیوارِ دفاعیِ سنگی که دورِ قلبم ساخته بودم، فرو میریخت. شاید... شاید حق با اون بود. شاید من تویِ این بازیِ پر از دروغ و خیانت، داشتم همهچیز رو، حتی خودم رو، از دست میدادم.»
***
**(پرش زمانی به دو هفته بعد - صدایِ راوی)**
دو هفتهیِ لعنتی گذشت. دو هفتهای که بورا، تویِ اون دخمهیِ نمور و سردِ زیرزمین، مثلِ یه گنجشکِ زخمی، روزهاش رو به شب میرسوند. افسردگی، مثلِ یه پتوِ سنگین و خفهکننده، روش رو پوشونده بود. دیگه نه صدایی ازش شنیده میشد، نه حرکتی. فقط یه سکوتِ مرگبار و یه نگاهِ خالی که به هیچجا خیره نمیشد.
اون شب، جونگکوک طبقِ معمول، سینیِ غذا رو برداشت و به سمتِ زیرزمین رفت. درِ سنگین رو باز کرد و نورِ چراغِ کوچکش، تویِ اتاق رقصید. اما چیزی که دید، مثلِ یه کابوسِ واقعی بود.
بورا، با یه طنابِ ضخیم که از تیرِ چوبیِ سقف آویزون کرده بود، بالایِ یه صندلیِ کهنه ایستاده بود. چشماش بسته بود و یه آرامشِ وهمآلود تویِ صورتش موج میزد. جونگکوک خشکش زد. نفَسش بند اومد. غذا از دستش افتاد و با صدایِ بلندی رویِ زمین پخش شد.
«بورا!»
اسمِ دختر، مثلِ یه فریادِ خفه از گلوش بیرون اومد. بدونِ لحظهای درنگ، دوید سمتش. پاش به سینیِ غذا خورد و نزدیک بود بیفته، ولی خودش رو جمع و جور کرد. دستاش رو برد بالا و قبل از اینکه بورا بتونه کاری کنه، طناب رو از دورِ گردنش باز کرد و محکم بغلش کرد.
هر دو نفسنفس میزدن. قلبِ جونگکوک مثلِ یه درام، تویِ سینهاش میکوبید و صدایِ تپشِ قلبِ بورا رو که تویِ سینهاش حس میکرد، انگار بلندتر از قلبِ خودش بود. بورا، مثلِ یه بچه، سرش رو تویِ گردنِ جونگکوک فرو برد و شروع کرد به گریه کردن. گریهای از سرِ بغض، از سرِ تنهایی، از سرِ ناامیدی...
جونگکوک محکم بغلش کرده بود و حس میکرد استخونهایِ ظریفش زیرِ دستش داره میشکنه. همونطور که اشکهایِ بورا رو رویِ یقهیِ لباسش حس میکرد، آروم تویِ گوشش زمزمه کرد:
«متاسفم... متاسفم بورا... من... من نمیخواستم این اتفاق بیفته...»
بورا، با صدایِ لرزان و بریده بریده، زیرِ گریههاش گفت:
«من... من دیگه نمیتونم... خسته شدم...»
جونگکوک، با اون همه ادعا و خشونت، حالا مثلِ یه پسربچهیِ ترسیده، دست و پاش رو گم کرده بود. بغلش رو محکمتر کرد و گفت:
«نه... نه! هنوز تموم نشده... تو باید قوی باشی... باید زنده بمونی...»
صورت و گردنِ بورا رو بوسید و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه، تکرار کرد:
«لطفاً... زنده بمون...»
جونگکوک بورا رو براید استایل بغل کرد و سمت اتاق خودش برد... بورا از شدت خستگی و استرس از حال رفته بود و مثل یه عروسک سبک توی بغل جونگکوک مونده بود...
جونگکوک بورا رو روی تخت دو نفره ی خودش گذاشت... متوجه شد لباس های بورا از عرق سرد زیاد خیس شده، اروم شروع به در اوردن لباس های بورا کرد... متوجه ی زخم های زیادی رو بدن بورا شد که همه نشانه ی خودزنی و تلاش های بورا برای خود#*کشی بود...
جونگکوک اشک توی چشماش جمع شد... فهمید داشت دختری رو که یا تموم وجود عاشقش بود رو با دستای خودش میکشت... جونگکوک یکی از اشکاش روی زخم بورا ریخت... جونگکوک خم شد و اروم اروم زخم های بورا رو بوسید و زیر لب کلمه ی (ببخشید) رو زمزمه میکرد، سرش رو روی شکم بورا گذاشت و خوابید....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت چرا بی حد و مرز دوستش داری؟!
گفتم او زخم هایم را بوسید و زجرم را باور کرد...
_𝐽𝑒𝑜𝑛 𝑏𝑜𝑟𝑎
- ۸.۸k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط