{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرد و سوزنده

سرد و سوزنده
8

پارت ۸ — چالش عروس و داماد!


---

پدربزرگ (با چشمای ریز شده): خب... حالا که دعواهاتون تموم شد و اون نمایش دیشبتونم دیدم، یه راه دارم بفهمم واقعاً به درد هم می‌خورید یا نه.

ات (چشم‌غره‌زنان): اگه بخوای بفرستیمون ماه‌عسل برو رو همون تخت بخواب، پدربزرگ!

کوک (پوزخند): آره بابا، این یکی هم می‌خواد ما رو بندازه تو جهنم دو نفره...

پدربزرگ (با لبخند موذی): خیلی خب پس! از امروز یه هفته وقت دارین که جلوی همه مثل یه زوج عاشق رفتار کنین!

جلوی خانواده، خدمتکارا، محافظا و حتی... عمه نازلی و دخترش نِوا!


ات و کوک (با هم): نـــــــــه!

پدربزرگ (با ریموت تلویزیون در دست): اگه موفق شین، کل خونه رو می‌دم به اسم‌تون.
اگه شکست بخورین؟ یه خونه‌ی کوچیک ته کوه براتون در نظر دارم، بدون برق و اینترنت. موفق باشین!


---

ات و کوک توی اتاق:

ات (با دست به کمر): ببین، فقط یه هفته نقش بازی می‌کنیم. تو هم زیادی شورشو در نیار، لازم نیست بزنی تو ذوقم با اون قیافت.

کوک (تکیه داده به دیوار): من؟ تو فقط حواست باشه اون لهجه‌ی دهاتی‌تو قاطی نقشِ "خانوم شیک عروس" نکنی.

ات: من لهجه ندارم، ولی تو قیافت بیشتر شبیه گوریله تا داماد!

کوک: باشه خانوم خرس پاندا. از فردا تمرین لبخند عاشقانه کن، منم تمرین می‌کنم که وقتی دستتو می‌گیرم، بالا نیارم!


---

فردا صبح، سر میز صبحانه:

عمه نازلی: واااای، شما دو تا چقدر به هم میاین!
نِوا (با چشم‌غره): حالا اینکه دست همو گرفتن یعنی عشق؟ مسخره‌ست...

ات (با لبخند مصنوعی): جونم؟ ما دیشبم کنار هم خوابیدیم، عزیزم!
کوک (در حال خفه شدن با نون): اِهق!

نِوا (با اخم): حال‌به‌هم‌زن!

پدربزرگ (با لذت): آفرین! فقط همینجوری ادامه بدین... شبم باید یه عکس عاشقانه برای کل فامیل بفرستم، خودم می‌گیرم!


---

شب، توی اتاق:

کوک: زود باش، وایسا کنار پنجره که نور بیفته رو موهات.
ات: چرا آخه من؟
کوک: چون من قراره مثل پسرا لبخند بزنم، تو باید نگاه کنی به افق مثل دخترا... عاشقانه باشه دیگه!

ات (با ناله): این پروژه داره جونمو می‌گیره!


---

ادامه دارد...


--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
دیدگاه ها (۰)

9---پارت ۹لباس مشکی تنگ و کوتاهش رو صاف کرد و یه آخ کوچولو گ...

سرد و سوزنده 10---پارت ۱۰ساعت ۸ شبهمه دور میز نشسته بودن. ص...

سرد و سوزنده7---پارت ۷ساعت نزدیک سه صبح بود. بار دیگه به حال...

سرد و سوزنده6---پارت ۶ات جلوی آینه آخرین بار خودش رو برانداز...

my snow❄️#my_snowPT33ویو یونهو:چند ثانیه فقط به کوک نگاه می‌...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

معرفی ات

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

پارت دوازدهم من رفتم کنار ات دراز کشیده و به صورت زیبا اون ن...

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط