روانی منP15

سرمو برگردوندم و دیدم تهیونگی پشت سرمه
هول شده بودم اصلا نمی‌دونستم چیکار کنم
هانا:ت..تهیونگ..تو..(لکنت)
تهیونگ:او بیبی فکر میکردم منو ببینی خوشحال میشی..چرا یهو ترسیدی؟(جمله ی آخرش رو توی گوش هانا با صدای بم گفت)
هانا:نه نه من فقط تعجب کردم..(لحن ضایع)
تهیونگ:این کیه کنارت پرنسس؟
هانا:دوستم لانیا همون که اون روز جیغ زد
لانیا:س..سلام آقای تهیونگ(خنده)
تهیونگ:تهیونگ؟کسی جز عشقم نمیتونه منو به اسم صدا کنه..باید بگی کیم یا اقای کیم(جدی)
هانا:یااا تهیونگ(عصبی)
لانیا:اشکال نداره هانایییی(خنده)
تهیونگ:بریم؟
هانا:کجا؟
تهیونگ:عمارت من(نیشخند)
هانا:آم باید به بابام بگم که میرم خونه ی دوستم
تهیونگ:باشه بهش زنگ بزن پرنسس
^هانا گوشیشو درمیاره ی و به باباش زنگ میزنه
هانا:سلام بابا..اره اره تعطیل شدم..هوم..میخوام برم خونه لانیا..همون رفیقم دیگه..اره شب میمونم و فردا برمیگردم…باوشه خدافظیییی
*قطع کرد
تهیونگ:میخوای رفیقتم بیاد؟
هانا:لانیا دوست داری بیای؟(نگاهی بهش میکنه)
لانیا:خب شاید شما بخواین کاری کنین و خب منم..
هانا:نه نه چه کاری میخوایم کنیمممم؟
تهیونگ:حالا شاید یسری کارا کردیم پرنسس(چشمای خمار)
لانیا:حالا که دارم دقت می‌کنم منم میام حیحیحی
هانا:اره آفرین بهترین انتخاب رو کردی
تهیونگ:خانم ها ماشین اونجاست بیاین بریم سوار بشیم(خنده ی جنتلمنی)
^رفتن سمت ماشین و سوار شدن
هانا:فکر میکردم خودت راننده ای تهیونگی
تهیونگ:دفعه ی بعد خودم میام بیب دیگه راننده نمیارم(خنده)
لانیا:قدر بدون بخاطر تو چیکاراااا میکنه
تهیونگ:کار خاصی نکردم..دنیا رو هم به پاش بریزم کمه(پیشونی هانا رو میبوسه)
هانا:آمم(سرخ شدن)چیزه خواستم چندتا چیز بهت نشون بدم
تهیونگ:چیو بیب؟
^هانا نقاشی ای که برای تهیونگ کشیده بود رو دراورد
هانا:این ام…چیزه(سرش پایین و برگه رو جلوی تهیونگ گرفته)
تهیونگ:چشمای من؟چقدر فرشتم نقاشیش خوبه(نیشخند)
دیدم تهیونگ نقاشی رو از دستم گرفت و تا کرد و گذاشت توی جیبش
تهیونگ:هرگز بیخیال این نقاشی نمیشم پرنسس
دیدم تهیونگ دستشو آورد جلو و گونه‌ام رو ناز کرد
لانیا:اممم کی میرسیم؟(خنده ی ضایع)
دقیقا توی موقعیت احساسی رید تو فکرمون
تهیونگ:10min دیگه لانیا
لانیا:هانا من شب بمونم یا برم؟
هانا:آم بنظرم نر…
تهیونگ:بمون..یه اتاق برای هانا آماده کرده بودم
بمون و توی اون اتاق بخواب
هانا:پس من کجا بخوابم؟(تعجب)
تهیونگ:پیش شوهرت(چشمای خمار)
هانا:نههههه عمرا
تهیونگ:بیب جواب منفی رو دوست ندارم میدونی که(خنده)
هانا:باوشه ولی حق نداری بهم دست بزنیاااا
تهیونگ:بدون اجازه ات عمرا
10min
ویوهانا
رسیدیم عمارت..خیلی خیلی بزرگ بود یه مجسمه ببر اون وسط بود..نور پردازی کم ولی عالی بود
هانا:خیلی عمارتت قشنگه
تهیونگ:عمارت من؟نه نه عمارت ما بیب
هانا:ما؟چرا؟
{همونطور که راه می‌رن حرف میزنن و لانیا اون وسط نخودی هست}
تهیونگ:چونکه تو ملکه ی این عمارتی
هانا:ماکه هنوز ازدواج نکردیم تهیونگی
تهیونگ:وقتی بهم میگی تهیونگی دلم ذوب میشه..ازدواج مهم نیست..مهم اینه که همین الانشم ماله منی(نیشخند)
هانا:(خنده ی خجالتی)
دیدم تهیونگ بعد خنده ام محکم لپمو بوس کرد و بلندم کرد
هانا:یاااا بزارم زمینننن
تهیونگ:پاهات اذیت میشه پرنسس من
لانیا:یااااا من سینگلمااااا
(لانیا بخدا هم‌دردیم)
وارد عمارت شدیم..دادا این خونه ی آرزوهامهههه
هانا:خیلییییی قشنگههههه تهیونگییی
تهیونگ:اگه خواستی دکوری رو تغییر بدی به خودم بگو
تهیونگ منو گذاشت زمین و وارد سالن عمارت شدیم
دیدم همه ی خدمتکار ها تعظیم کردن
هانا:هییی چرا تعظیم می‌کنید؟
تهیونگ:عزیزم چونکه اونا خدمتکار هستن و ما ارباب
هانا:نهههه نمیخوامممم(لوس)
تهیونگ:سرپا بشین زود(کمی داد)
دیدم سرپا شدن و یکی از همون خدمتکار ها اومد جلو
خدمتکار3:ارباب تمام کارهایی که گفتید رو انجام دادیم و بادیگارد ها اون افراد مورد نظر رو آوردن وارد زیرزمین کردنشون
تهیونگ:خوبه برو سرکارت
تعظیم کرد و رفت
هانا:تهیونگی اون افرادی که میگه کین؟
تهیونگ:بیا بریم زیرزمین تا ببینی بیب
داشتیم سمت زیرزمین میرفتیم که یهو جلوی دیوار ایستادیم
هانا:وااا جلوی دیوار…
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت ۷۴

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

شاهکاری به نام دروغ

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط