P-11
P-11
__
یه نگاهی به لباسش انداخت
تاپ گلبهیِ کوتاه که پایینش کش همرنگی بود
تاپش به جای بند گل های سفید و صورتیِ تا سر شونش داشت و دور تا دور یقش پر از این گل های کوچک و بزرگ بود
با دامنه گلبهیِ تا زانوش،پایینش از همون گل های کوچیک و بزرگه سفید و صورتی بود
و کفش های پاشنه داره گلبهی
...........
لباس تو تنش رو بررسی کرد کت آبی کمرنگ با دستمال جیب سفید و پیراهن مردونهی سفید
شلوار کتون آبی کمرنگ که با رنگ سفید مخلوط شده بود،کمربند سفیدی هم داشت
لباساش مجلسی،اسپرت بودن
با کتونی های سفید پوشیده بود
...........
چقدر عجیب انگار قبلا هم اینجا اومده بودن
یک درخت کهن و بزرگ و سبز که پرتو های خورشید بهش تابیده بود
پروانه های سفید و صورتی دور درخت میچرخیدن
قدمی به جلو برداشتن و به درخت رسیدن،متوجه حضور هم شدن
_ا..ات!
+جونگکوک!
دوباره...یعنی دوباره تو خواب همو ملاقات کردن!!!
+م..من،من باید از این رویا بیام بیرون
_ات خواهش میکنم یه لحظه صبر کن
+جونگکوک ولم کن نمیخوام ببینمت(کمی عصبی و ناراحت)
جونگکوک جلوی پای ات،رو زانو نشست و سرش رو انداخت
_ات ازت خواهش میکنم یه لحظه وایسا(بغض)
(ادمین:اینا هنوز نمیدونن هردوشون تو یه خوابن)
ات که انگار قلبش بهش غلبه کرده بود آروم برگشت طرف جونگکوک
کوک نگاهی به معشوقش کرد و دستشو گرفت برد زیر سایهی اون دخترت
هردو نشستن کنار هم،کوک دستشو سمت دسته ات گرفت و لمس کرد
کوک ات رو برانداز میکرد اما ات دلش نمیخواست حتی یه نگاه به جونگکوکش کنه
_من واقعا قصدی نداشتم،اگه همهی داستان رو برات تعریف کنم قول میدی بازم به دوست داشتم ادامه بدی و ترکم نکنی؟(ناراحت،بغضی)
ات که هنوزم دلش پیش کوک بود،میخواست بغلش کنه و عاشقانه از وجود جونگکوک لذت ببره،اما هرورش جلوش رو میگرفت
درکمال خونسردی آهسته لب زد:میشنوم
جئون کله داستان رو نقطه به نقطهش رو بدون جا انداختن تعریف کرد
در صورت بی حس ات اشک نقش بست و مرواریدی روی صورتش چکید
کوک با صدای گرفته و بغض داری گفت:
_خواهش میکنم ازت ترکم نکن
همزمان که هرور ات سعی داشت لب هاش ور نیاد و بغضش شکستش نده آروم سری تکون داد و گفت:باید بهش فکر کنم...
و از خواب بیدار شدن
..........
ات با سر دردی بیدار شد و همزمان که چشماش بسته بود ایزول رو تکون میداد
+ایزولاااااا بلندشو،بلندشوووو(خوابالود)
ایزول《هووووووم چیشده باز؟(خوابالود تر)
+دوباره دیدمش(خوابالود کمتر-_-)
ایزول به طرف ات برگشت همینطور که به بدنش کش قوس میداد از ات پرسید چیو دیدی؟
+اولا که چیو نه و کیو(پوکر)بعدهم که...دوباره جونگکوکو دیدم...(ناراحتی)
ایزول نگاهی به ات که چهرهش مخلوطی از غم،خشم و نفرتو ناراحتی بود کرد
ایزول《حالا چی دیدی؟
ات براش تعریف کرد
ایزول《واو!این بار دومه که اینطور خواب میبینی(متفکرانه)عجیبه!
..............
کوک با سر درد بدی از خواب بیدار شد چشماش رو مالید،چشماش خیس بودن
_تو خواب نکنه گریه کردم؟(متعجب و خوابالود)
آهی کشید و بلند شد نشست رو تخت نامجون هنوز خواب بود بلند شد رفت دستشویی و بعد هم صبحانه رو حاضر کرد
خواست نامجون رو بیدار کنه که دید داره بیدار میشه
با صدای کمی بلند گفت:هیونگ زود باش بیدارشو امروز باهات کار دارم
نامجون باشهای گفت و بلند شد
نامجون《صبح بخیر(خوابالود)
کوک سری تکون داد
_هیونگ راستش دیروز بعده دادگاه......
_________________________________
بنظرتون داره چرت میشه؟یا هنوزم دوستش دارید؟احساس میکنم دارم ضعیف عمل میکنممممم😭😭😭😭
__
یه نگاهی به لباسش انداخت
تاپ گلبهیِ کوتاه که پایینش کش همرنگی بود
تاپش به جای بند گل های سفید و صورتیِ تا سر شونش داشت و دور تا دور یقش پر از این گل های کوچک و بزرگ بود
با دامنه گلبهیِ تا زانوش،پایینش از همون گل های کوچیک و بزرگه سفید و صورتی بود
و کفش های پاشنه داره گلبهی
...........
لباس تو تنش رو بررسی کرد کت آبی کمرنگ با دستمال جیب سفید و پیراهن مردونهی سفید
شلوار کتون آبی کمرنگ که با رنگ سفید مخلوط شده بود،کمربند سفیدی هم داشت
لباساش مجلسی،اسپرت بودن
با کتونی های سفید پوشیده بود
...........
چقدر عجیب انگار قبلا هم اینجا اومده بودن
یک درخت کهن و بزرگ و سبز که پرتو های خورشید بهش تابیده بود
پروانه های سفید و صورتی دور درخت میچرخیدن
قدمی به جلو برداشتن و به درخت رسیدن،متوجه حضور هم شدن
_ا..ات!
+جونگکوک!
دوباره...یعنی دوباره تو خواب همو ملاقات کردن!!!
+م..من،من باید از این رویا بیام بیرون
_ات خواهش میکنم یه لحظه صبر کن
+جونگکوک ولم کن نمیخوام ببینمت(کمی عصبی و ناراحت)
جونگکوک جلوی پای ات،رو زانو نشست و سرش رو انداخت
_ات ازت خواهش میکنم یه لحظه وایسا(بغض)
(ادمین:اینا هنوز نمیدونن هردوشون تو یه خوابن)
ات که انگار قلبش بهش غلبه کرده بود آروم برگشت طرف جونگکوک
کوک نگاهی به معشوقش کرد و دستشو گرفت برد زیر سایهی اون دخترت
هردو نشستن کنار هم،کوک دستشو سمت دسته ات گرفت و لمس کرد
کوک ات رو برانداز میکرد اما ات دلش نمیخواست حتی یه نگاه به جونگکوکش کنه
_من واقعا قصدی نداشتم،اگه همهی داستان رو برات تعریف کنم قول میدی بازم به دوست داشتم ادامه بدی و ترکم نکنی؟(ناراحت،بغضی)
ات که هنوزم دلش پیش کوک بود،میخواست بغلش کنه و عاشقانه از وجود جونگکوک لذت ببره،اما هرورش جلوش رو میگرفت
درکمال خونسردی آهسته لب زد:میشنوم
جئون کله داستان رو نقطه به نقطهش رو بدون جا انداختن تعریف کرد
در صورت بی حس ات اشک نقش بست و مرواریدی روی صورتش چکید
کوک با صدای گرفته و بغض داری گفت:
_خواهش میکنم ازت ترکم نکن
همزمان که هرور ات سعی داشت لب هاش ور نیاد و بغضش شکستش نده آروم سری تکون داد و گفت:باید بهش فکر کنم...
و از خواب بیدار شدن
..........
ات با سر دردی بیدار شد و همزمان که چشماش بسته بود ایزول رو تکون میداد
+ایزولاااااا بلندشو،بلندشوووو(خوابالود)
ایزول《هووووووم چیشده باز؟(خوابالود تر)
+دوباره دیدمش(خوابالود کمتر-_-)
ایزول به طرف ات برگشت همینطور که به بدنش کش قوس میداد از ات پرسید چیو دیدی؟
+اولا که چیو نه و کیو(پوکر)بعدهم که...دوباره جونگکوکو دیدم...(ناراحتی)
ایزول نگاهی به ات که چهرهش مخلوطی از غم،خشم و نفرتو ناراحتی بود کرد
ایزول《حالا چی دیدی؟
ات براش تعریف کرد
ایزول《واو!این بار دومه که اینطور خواب میبینی(متفکرانه)عجیبه!
..............
کوک با سر درد بدی از خواب بیدار شد چشماش رو مالید،چشماش خیس بودن
_تو خواب نکنه گریه کردم؟(متعجب و خوابالود)
آهی کشید و بلند شد نشست رو تخت نامجون هنوز خواب بود بلند شد رفت دستشویی و بعد هم صبحانه رو حاضر کرد
خواست نامجون رو بیدار کنه که دید داره بیدار میشه
با صدای کمی بلند گفت:هیونگ زود باش بیدارشو امروز باهات کار دارم
نامجون باشهای گفت و بلند شد
نامجون《صبح بخیر(خوابالود)
کوک سری تکون داد
_هیونگ راستش دیروز بعده دادگاه......
_________________________________
بنظرتون داره چرت میشه؟یا هنوزم دوستش دارید؟احساس میکنم دارم ضعیف عمل میکنممممم😭😭😭😭
- ۸.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط