روانی من P7

ویوهانا
لباسی که آماده کردم بودم رو پوشیدم
و جلوی آینه موهامو گیس کردم..موهام یجورایی تا کمرم بودم و موج دار بود
همیشه دوست داشتم موهام صاف و لَخت باشه
ولی خب دیگه موج‌دار شد(پدرسوخته موهای منم موج داره ولی تاحالا اینجوری ناشکری نکردم
بیام بکنم..)
به لوازم آرایشی هام نگاه کردم و کانسیلر رو برداشتم
زیر چشم هام..بالای‌لبم..کناره های دماغم و پایین ابرو هام زدم و فِیدِش کردم
پوستم سفید بود فقط جاهایی که سیاه بود رو کانسیلر زدم تا پوستم یکدست بشه
رژگونه ی صورتی رو برداشتم و روی گونه هام زدم
و پخشش کردم
اوف چه رنگ و رویی روی صورتم اومدااااا
تینت رو برداشتم و خیلیییی کم جوری که لبام خوب بشه زدم
وووو تمامممم و این دختر زیبا زیباتر شد
(بروگمشو خوشگل‌تر از فالورهام نمیشی که)
تیپم کاملا با مدل موهام و آرایشم مَچ شده بود
مثل ستاره و ماه
کتاب هامو توی کیفم آماده کردم
ساعت رو چک کردم
5:30
عالیه هنوز کلی وقت دارم
اینجا تا تیمارستان بابام هم فاصله ی خاصی نداره
میتونم برم تهیونگ رو ببینم
امیدوارم چانگ اونجا نباشه
بعدشم از اونور میرم مدرسه
*هانا کیفه مدرسه اش رو برداشت و رفت طبقه ی پایین
هانا:او بزار براش چندتا خوراکی بردارم
*هانا رفت سمت آشپز خونه
از یخچال شیرکاکائو،آب،آبنبات برداشت
سریع گذاشت تو کیفش و از خونه زد بیرون تا بتونه از مغازه ی کنار تیمارستان سیگار و فندک برای تهیونگ بگیره
هانا:یجورایی دوست ندارم سیگار بکشه..ولی خب اونم سیگار دوست داره..آیششش به من چه اصلا
^راننده گفت منو برسونه ولی خب گفتم نه با دوچرخه میرم^
ویو تهیونگ
از ساعت 3 صبح بیدارم
به فکر پرنسسم هستم..نکنه بلایی سرش ا‌وردن؟
دلم برای بوی تنش تنگ‌ شده
اون مثل ستاره ای هست که فقط به همون جذب میشم
اون مثل یه الماسی هست که در تاریکی هم درخشش دارد
فقط نیازه یه خراش روش بیوفته
تا این تیمارستان رو آتیش بزنم
بزار از اینجا بزنم بیرون..نمیزارم هیچکس جز خودم اون لبخند زیبا رو ببینه
نمیزارم هیچکس از کنارشم رد بشه
هر مردی که بهش نگاه کنه رو تیکه تیکه می‌کنم
{صدای ذهن تهیونگ:اوه کیم آروم باش اون فقط یه دختر عادی هست!.}
تهیونگ:عادی؟آه این کلمه برازنده ی فرشته ی من نیست
{صدای ذهن تهیونگ:کیم خوب میدونم که هیچکس نمیتونه اونو ازت جدا کنه ولی باید یکم آروم باشی!}
تهیونگ:اون!اون به درخت میگن بگو پرنسس بگو ملکه بگو فرشته
ویو هانا
سریع از مغازه سیگار و فندک گرفتم و گذاشتم رو کیفم
به نگهبان گفتم دختر رئیسِم و وارد شدم
خوبه نه چانگ هست نه پدرم
پدرم حتما تو دفترشه
خیلی سوسکی از زیر دوربین ها رد شدم و وارد زیرزمین شدم..تهیونگ داره با کی حرف میزنه؟
رفتم سمتش..
هانا:تهیونگا داری با کی حرف می‌زنی؟
ویو تهیونگ
اون صدای بهشتی رو شنیدم
برگشتم و اون چهره ی بی‌نقصو دیدم
تهیونگ:او پرنسسم..چه خوب موقعی اومدی پیشم
هانا:گفتم داشتی با کی حرف می‌زنی؟
تهیونگ:با هیچکس بیب..ذهنتو درگیر نکن نمیخوام اذیت بشی
هانا:باشه تهیونگ..برات چندتا چیز میز خریدم(لبخند ملیح)
تهیونگ:پرنسس لبخندت باعث میشه هر حسی که ‌دارم و داشتم یادم بره(نیشخند)
هانا:این الان تعریف بود یا تخریب؟(خنده)
تهیونگ:هیچکدوم…حس من به تو بود..
^هانا یه لحظه تو فکر فرو رفت
تهیونگ:خب چیا برام اوردی فرشته؟
هانا:آممم یه لحظه(خنده ی برعکس)
+هانا از کیفش خوراکی ها و سیگار رو درمیاره و میده به تهیونگ
تهیونگ:اووو بیب بزرگ‌ترین رئیس مافیا باید شیرکاکائو بخوره؟(نیشخند)
هانا:خب ویسکی که نداشتم
تهیونگ:سیگار؟از کجا اوردی؟
هانا:خب راستش…
تهیونگ:نکنه میکشی؟؟(کمی داد)
هانا:چی؟نه نه نه به هیچ عنوان..اینو از مغازه ی کناری خریدم تهیونگی
تهیونگ:هوف خیالم راحت شد..صورتتو بیار نزدیک
*هانا کاری که کیم گفت رو انجام داد
دستم رو بردم سمت صورتش..چه لپ هاش نرم بود..انگاری بالشت بود
همینجور داشتم صورتش رو ناز میکردم که رسیدم به لباش..لب هاش وسوسه کننده هست..جوری که دوست دارم الان بهشون حمله کنم
بهتره اروم باشم..نباید دخترم رو بترسونم
دستم رو برداشتم و گفتم
تهیونگ:چرا موهاتو گیس کردی؟
هانا:خب خیس بود موهام گفتم گیس کنم بهتره
تهیونگ:با موهای خیس اومدی بیرون؟؟؟تو این هوا؟؟؟اگه سرما بخوری قسم میخورم کل کره ی نابود می‌کنم
هانا:هِییی آروم باش حواسم هست به خودم
یه نخ سیگار برداشتم و گذاشتم لای لبام
تهیونگ:پرنسس فندک؟
^هانا سریع فندک رو دراورد و سیگاری که بین لبای کیم بود رو روشن کرد
<تهیونگ یه پُک کشید و گفت
تهیونگ:سیگاری که تو روشنش کنی از بهشت هم بهتره
و….


<بخاطر جبران کارم دیگه شرطی نمیزارم
دیدگاه ها (۰)

حس میکنم به پوستر جدید عادت ندارید ....

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۹

پارت نوزدهم《Custom kiss》 +رفتم سم...

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا نهها...

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

خاطرات _عشق _ما ...

پارت : ۲۵ ادامه .....صاحاب مغازه : میگم شما آقای پارک جیمین ...

رمان : تا وقتی که عاشقت بشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط