زندگی آن دو پارت ۲
شرط پارت بعدی پنج تا لایک...
اینم پارت جدید. ✨
تا پارت ۹ داخل کانال سروشم گذاشتم. اگه میخواین عضو بشین.
کانال:https://splus.ir/senariyonovel
اول داخل پیام های ذخیره شده لینک رو بفرستین بعد روش کلیک کنین.
آن شب، آرسن قرار بود راشل را تا مغازه ای همراهی کند. قرار نبود معنی خاصی داشته باشد؛ چون این عمل در ذهن هر دوی آنها مثالی از محافظت های برادرانه او به حساب می آمد.
در راه متلک انداختند و شوخی کردند. حتی وقتی وارد مغازه شدند هم همه چیز عادی بود. راشل چند تا لباس برداشت و آرسن هم نظرش را میگفت:«نه این یکی یه کم گشاد نیست؟ به نظرم رنگ روشنه این یکی ببشتر بهت میومد.»
راشل پلاستیک را در دست دیگرش گرفت و گوشی اش را از جیبش بیرون آورد تا به مادرش پیامی دهد. در همان حال رو به آرسن گفت:«هی نظرت چیه قبل از اینکه منو برسونی خونه بریم کافه؟ دلم یه شیک شکلاتی میخواد.»
آرسن که دستانش را در اعماق جیبش فرو برده بود، شانه بالا انداخت و چند سانتی متر عقب تر از راشل راه میرفت. با لحن پر انرژی همیشگی اش گفت:«چرا که نه؟ امروز به حساب تو.»
تازه نم نم های باران تمام شده و آثارش را بر آسفالت زمین گذاشته بود. پوتین خیس شده آرسن، از فرو رفتن در گودال های آب، و نم دار شدن پاچه شلوار لی راشل به همان دلیل مشابه. هوای سنگین مه آلود آن روز مورد علاقه راشل بود و آرسن این را خوب میدانست. به همین دلیل میخواست بیشتر او را بیرون نگهدارد. راشل به جواب آرسن سر تکان داد و قبل اینکه به کوچه ای تاریک و تنگ برسند غرغر کرد:«قبوله. فقط چیز گرون نخر.»
دقیقا همان موقع شخصی راشل را در خیابان تنگ کشید و باعث شد پلاستیک از دستش روی زمین خیس بیافتد. هرچند این بی مقدمی باعث نشد آرسن گیج شود و توانست سر موقع دست دیگر راشل را بگیرد و آن را سمت خود بکشاند.
راشل که گیج و ترسیده در آغوش آرسن بود آب دهانش را قورت داد و به درون کوچه خیره ماند. دقیقا همان کاری که آرسن داشت انجام میداد. گروهی از پسران که با پوزخند هایشان آن دو را زیر نظر گرفته بودند.
راشل سریع خودش را جمع و جور کرد فهمید وضعیت آن چنان خوبی نیست و میدانست که ممکن است چه کسی آسیب ببیند، و برای چه کسی دردسر درست شود. پس دست آرسن را گرفت و تقریبا زمزمه وار گفت:«ولشون کن بیا بریم.»
اما همان موقع یکی از پسر ها با موهای بهم ریخته قهوه ای از تاریکی کوچه بیرون آمد و با پوزخندی چندش آور گفت:«هی رفیق عجب دختر خوشگلی رو بلند کردیه. چقدر پول بدیم میزاری باهاش خوش بگذرونیم؟»
صدایی خش دار و حال بهمزن داشت. یا اینگونه برای آرسن تعریف شد. تنش در شانه های راشل به وضوح قابل مشاهده بود. این موقعیت ها، جزو موقعیت هایی قرار داشتند که نقاب خونسرد راشل سریع میشکست؛ و حیف که آرسن عاشق این بود که آن چهره ترسیده و یا نگران را ببیند.
لبخند آرسن به پوزخند کشیده و با دستش راشل را پشت سرش برد. رو به پسر گفت:«اوه اینجارو باش، یه سری بدبخت که حتی نمیتونن مخ یه دختر رو برای خودشون بزنن اومدن تا با پول یه کاری برای خودشون انجام بدن.»
انتظار میرفت آرسن داد بزند و یا فحاشی کند. ولی فقط با پوزخندی که به چشمانش نمیرسید نزدیک آنها می شد. مرد که از این واکنش در تعجب مانده بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی آرسن زود تر حرف خودش را شروع کرد:«میدونین از چیه شما ها حالم بد میشه؟ اینکه ادعاهای الکی میکنین.»
پسر قدمی عقب برداشت و به پوزخند روی لب های آرسن خیره شد. تشخیص احساسات از آن چهره به شدت سخت بود.
آب دهانش را قورت داد و به چهار پسر دیگر که به دیوار تکیه و یا روی زمین نشسته بودند نگاهی انداخت. سپس نفسش را بیرون داد و تهدید کرد:«حواست باشه پسر. ما رو دست کم نگیر.»
همین که حرفش تمام شد مشتی محکم به صورتش خورد. دقیقا در وسط بینی اش. با همان حرکتِ آرسن، پسر روی زمین کثیف کوچه افتاد. همه ناگهان سیخ ایستادند.
راشل دستش را روی دهانش گذاشت و با قدم های آرام سعی کرد به آرسن نزدیک شود. آرسن که هنوز پوزخند روی لب هایش بود با پوتین خود لگدی به شکم پسر زد و با خنده گفت:«دست کم نگیرم ها؟ من هیچ وقت اینکار رو نمیکنم حرومزاده. ولی شما ها چی؟»
سپس چشمانش را به چهار فرد دیگر دوخت که سر جایشان خشک شده بودند. همین که آرسن راهش را برای رفتن سمت آنها کج کرد، بازویش توسط راشل گرفته شد. سرش را آرام برگرداند و دید دستان کوچک راشل چگونه کت چرمش را مچاله کرده است.
🔪کپی ممنوع🔪
پیگیری قانونی میشه.
نویسنده: آدنا
#رمان#سناریو#فنفیکشن#داستان#نویسندگی#عاشقانه#آبی#روانشناسی#دارک#رومنس
#وبتون#وایب#بنر#فن#فیکشن#کتاب
اینم پارت جدید. ✨
تا پارت ۹ داخل کانال سروشم گذاشتم. اگه میخواین عضو بشین.
کانال:https://splus.ir/senariyonovel
اول داخل پیام های ذخیره شده لینک رو بفرستین بعد روش کلیک کنین.
آن شب، آرسن قرار بود راشل را تا مغازه ای همراهی کند. قرار نبود معنی خاصی داشته باشد؛ چون این عمل در ذهن هر دوی آنها مثالی از محافظت های برادرانه او به حساب می آمد.
در راه متلک انداختند و شوخی کردند. حتی وقتی وارد مغازه شدند هم همه چیز عادی بود. راشل چند تا لباس برداشت و آرسن هم نظرش را میگفت:«نه این یکی یه کم گشاد نیست؟ به نظرم رنگ روشنه این یکی ببشتر بهت میومد.»
راشل پلاستیک را در دست دیگرش گرفت و گوشی اش را از جیبش بیرون آورد تا به مادرش پیامی دهد. در همان حال رو به آرسن گفت:«هی نظرت چیه قبل از اینکه منو برسونی خونه بریم کافه؟ دلم یه شیک شکلاتی میخواد.»
آرسن که دستانش را در اعماق جیبش فرو برده بود، شانه بالا انداخت و چند سانتی متر عقب تر از راشل راه میرفت. با لحن پر انرژی همیشگی اش گفت:«چرا که نه؟ امروز به حساب تو.»
تازه نم نم های باران تمام شده و آثارش را بر آسفالت زمین گذاشته بود. پوتین خیس شده آرسن، از فرو رفتن در گودال های آب، و نم دار شدن پاچه شلوار لی راشل به همان دلیل مشابه. هوای سنگین مه آلود آن روز مورد علاقه راشل بود و آرسن این را خوب میدانست. به همین دلیل میخواست بیشتر او را بیرون نگهدارد. راشل به جواب آرسن سر تکان داد و قبل اینکه به کوچه ای تاریک و تنگ برسند غرغر کرد:«قبوله. فقط چیز گرون نخر.»
دقیقا همان موقع شخصی راشل را در خیابان تنگ کشید و باعث شد پلاستیک از دستش روی زمین خیس بیافتد. هرچند این بی مقدمی باعث نشد آرسن گیج شود و توانست سر موقع دست دیگر راشل را بگیرد و آن را سمت خود بکشاند.
راشل که گیج و ترسیده در آغوش آرسن بود آب دهانش را قورت داد و به درون کوچه خیره ماند. دقیقا همان کاری که آرسن داشت انجام میداد. گروهی از پسران که با پوزخند هایشان آن دو را زیر نظر گرفته بودند.
راشل سریع خودش را جمع و جور کرد فهمید وضعیت آن چنان خوبی نیست و میدانست که ممکن است چه کسی آسیب ببیند، و برای چه کسی دردسر درست شود. پس دست آرسن را گرفت و تقریبا زمزمه وار گفت:«ولشون کن بیا بریم.»
اما همان موقع یکی از پسر ها با موهای بهم ریخته قهوه ای از تاریکی کوچه بیرون آمد و با پوزخندی چندش آور گفت:«هی رفیق عجب دختر خوشگلی رو بلند کردیه. چقدر پول بدیم میزاری باهاش خوش بگذرونیم؟»
صدایی خش دار و حال بهمزن داشت. یا اینگونه برای آرسن تعریف شد. تنش در شانه های راشل به وضوح قابل مشاهده بود. این موقعیت ها، جزو موقعیت هایی قرار داشتند که نقاب خونسرد راشل سریع میشکست؛ و حیف که آرسن عاشق این بود که آن چهره ترسیده و یا نگران را ببیند.
لبخند آرسن به پوزخند کشیده و با دستش راشل را پشت سرش برد. رو به پسر گفت:«اوه اینجارو باش، یه سری بدبخت که حتی نمیتونن مخ یه دختر رو برای خودشون بزنن اومدن تا با پول یه کاری برای خودشون انجام بدن.»
انتظار میرفت آرسن داد بزند و یا فحاشی کند. ولی فقط با پوزخندی که به چشمانش نمیرسید نزدیک آنها می شد. مرد که از این واکنش در تعجب مانده بود دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی آرسن زود تر حرف خودش را شروع کرد:«میدونین از چیه شما ها حالم بد میشه؟ اینکه ادعاهای الکی میکنین.»
پسر قدمی عقب برداشت و به پوزخند روی لب های آرسن خیره شد. تشخیص احساسات از آن چهره به شدت سخت بود.
آب دهانش را قورت داد و به چهار پسر دیگر که به دیوار تکیه و یا روی زمین نشسته بودند نگاهی انداخت. سپس نفسش را بیرون داد و تهدید کرد:«حواست باشه پسر. ما رو دست کم نگیر.»
همین که حرفش تمام شد مشتی محکم به صورتش خورد. دقیقا در وسط بینی اش. با همان حرکتِ آرسن، پسر روی زمین کثیف کوچه افتاد. همه ناگهان سیخ ایستادند.
راشل دستش را روی دهانش گذاشت و با قدم های آرام سعی کرد به آرسن نزدیک شود. آرسن که هنوز پوزخند روی لب هایش بود با پوتین خود لگدی به شکم پسر زد و با خنده گفت:«دست کم نگیرم ها؟ من هیچ وقت اینکار رو نمیکنم حرومزاده. ولی شما ها چی؟»
سپس چشمانش را به چهار فرد دیگر دوخت که سر جایشان خشک شده بودند. همین که آرسن راهش را برای رفتن سمت آنها کج کرد، بازویش توسط راشل گرفته شد. سرش را آرام برگرداند و دید دستان کوچک راشل چگونه کت چرمش را مچاله کرده است.
🔪کپی ممنوع🔪
پیگیری قانونی میشه.
نویسنده: آدنا
#رمان#سناریو#فنفیکشن#داستان#نویسندگی#عاشقانه#آبی#روانشناسی#دارک#رومنس
#وبتون#وایب#بنر#فن#فیکشن#کتاب
- ۶.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط