سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۲۱
به یکباره همان صدایی که بار قبل شنیده بودم را شنیدم که این بار گفت :
- فامیلی داییت مورس هستش این پسر هم ویلیام مک ویلیام هست
با تعجب به لباس نگاه کردم
سپس با شگفتی به هنری نگاهی انداختم امیدوار بودم که او هم مانند من آن صدا را شنیده باشد اما این طور نبود
کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیم که تا دیوانگی فاصله ای ندارم تازه متوجه شده بودم که دهانم باز مانده بود و به یک نقطه نگاه می کردم که با صدای ویلیام به خودم آمدم
- آلفرد حالت خوبه میخوای مامانت رو صدا کنم ؟
این برای اولین بار بود که ویلیام من را به اسم صدا زده بود برای همین هم گفتم:
- نه حالم خوبه
اما به هیچ وجه خوب نبودم چه بلایی داشت سرم می‌آمد قبلاً هم این صدا را شنیده بودم اما تنها به خودم میگفتم که خیالاتی شدم
هنری گفت:
- بهتره بریم با دیگران آشنات کنم تو که دلت نمی‌خواد از همین الان تاثیر منفی روی افکار اونها بذاری !
ویلیام درحالیکه به سختی لبخندی بر لب داشت گفت:
-هرچند همین الان هم ....
- ویلیام
این صدا متعلق به زنی میانسال بود که با عصبانیت به سمت ما می آمد به احتمال خیلی زیاد او خاله ام به حساب می‌آمد
هرچند که بخاطر حرف های ویلیام و هنری گیج شده بودم من می‌توانستم تارهای سفید رنگ را در موهای خاله‌ام ببینم او دوران میانسالی مادرم را برای من تداعی می کرد
ویلیام که سعی میکرد خودش را به من نزدیک کند به من گفت :
- آلفرد این مادر ننه ، یعنی خواهر مامانت
- سلام عزیزم
- اسمش سونیاست ، خواهر بزرگ مادرت و بیش اندازه به دیگران محبت می‌کنه
باز هم همان صدا با این تفاوت که صدایش در ذهنم طنین انداخته بود خیلی به خودم فشار آوردم که خودم را عادی جلوه دهم شنیدن صدای یک لباس در ذهنم چیزی نبود که بخواهم در مقابل این افراد به آن اعتراف کنم
سونیا خم شد و گونه من را بوسید و من ....
در روز مهمانی بارها صورتم سرخ شده بود و من اصلا از این وضعیت خوشم نمی‌آمد مادرم دارای دو برادر بود که یکی از آنها به علت مشغله کاری نتوانسته بود بیاید
یک خواهر داشت که سونیا مک ویلیام نام داشت اسم برادر دوم مادرم مت بود ، مت برادر بزرگ مادرم بود او چهار بچه داشت که دوتایی آنها ازدواج کرده بودند و بنا به دلایلی که من نمی‌دانستم نیامده بودند هرچند که در آن مهمانی با افراد زیادی آشنا شده بودم
که به عنوان دوست خانوادگی از سال ها قبل با خانواده مادری ام در ارتباط بودند با اینکه برخورد آنها چندان دوستانه نبود
اما من مجبور بودم که با مهمان ها به خوبی رفتار کنم خاله سونیا سه بچه داشت با نام های ویلیام ، مکس و سوزان دایی مارتین تنها یک پسر داشت که همان هنری بود البته مادر هنری سال ها پیش فوت کرده بود من به همراه هنری به سمت مردی رفتیم که از همان اول مهمانی نگاهش را روی خودم احساس میکردم از نگاه خیره اش اصلا خوشم نمی آمد و زمانی که نگاهم به نگاهش تلاقی کرد احساس کردم که چیزی وارد سرم شد و با همان سرعت اما با شدتی بیشتر به بیرون پرتاب شد
- مواظب باش اون می خواست به ذهنت نفوز کنه
بلافاصله متوجه منظور لباس شدم چون امروز این دومین باری بود که این اتفاق می‌افتاد و با اینکه اصلا چیزی درمورد نفوذ به ذهن نمی‌دانستم اما بی اختیار لبخندی به فرد مقابلم زدم
من هیچ اطلاعی در مورد مسائل عجیب نداشتم حتی تصور اینکه کسی بتواند وارد ذهن من شود برایم غیر ممکن بود
- این فرد گیلبرت ادمون هستش بهتره بهش بگی دیگه نباید به ذهنت نفوز کنه
دوباره همان صدای لباس را شنیده بودم نمی‌دانستم اعتماد به لباس کار درستی است یا نه برای همین هم با کمی مکث گفتم :
- لطفاً دیگه از این کارها نکنید آقای ادمون
می‌توانستم به وضوح آثار تعجب را در چهره گیلبرت ببینم حتی هنری هم با ناباوری به من نگاه میکرد انگار که من کاری نشدنی را انجام داده بودم
گیلبرت چهره‌ای سفید مانند ارواح داشت با اینکه من حتی یک روح هم به عمرم ندیده بودم اما کتاب های زیادی درمورد ارواح خوانده بودم
او لباسی سراسر سیاه پوشیده بود که روی آستین لباسش حروف نامفهومی دوخته شده بود که آن موقع از آنها سر در نمی آوردم گیلبرت بدون هیچ کاری روبروی من ایستاده بود به نظر می رسید که از درد دارد به خود می‌پیچد اما غرورش سبب شده بود که بی حرکت در برابر من بایستد
میلی نداشتم تا خودم را از دیدن چنین افرادی خوشحال جلوه دهم
به همین دلیل به سمت ویلیام که در گوشه ای از سالن که با دختری هم سن من صحبت میکرد رفتم من در بدو ورود به سالن آن دختر را دیده بودم اما اول مجبور بودم که با دیگران آشنا شوم تا با یک دختر زیبا خواستم سلام کنم که قرار گرفتن دستی روی شانه ام من را متوقف کرد
دایی مارتین پشت سرم ایستاده بود با تعجب به سمتش برگشتم
- چیزی شده
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

قسمت ۱۱

قسمت ۶

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

قسمت ۷

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط