{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدانستـَـــــــــم رویــــــــ ـــــــا بود ...

میدانستـَـــــــــم رویــــــــ ـــــــا بود ...

مــَــن و تـــــُ ــــو !؟

بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـــــ ـــــوشبختی !!!

حَتـــی در تَــــ ـــصـور ِخُـدا هـم نبود...

حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !

دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند !!! ‏
دیدگاه ها (۱)

ایـــטּ منـــم .. دختــرے تنــــها با قلـــــــــبے شڪــست...

“هست” را اگر قدر ندانی می شود “بود” و چه تلخ است “هست” ی که...

ایســــــتــــاده ام ... بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را ...

برای نبودن که . . . همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفت...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

پارت ۳۲

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط