شرابی از جنس نفرت
شرابی از جنس نفرت
پارت سیزده
ویو چویا:(دو ساعت بعد)
با صدای بلند شکستن شیشه از خواب پریدم.
ناخواسته خیلی سریع سرم رو بلند کردم و به اطراف نگاه سریعی انداختم.
یه گلدون که اصلا تا اون موقع اونجا نبود رو زمین پخش شده بود، تیکه های شکسته شیشه پخش شدن و گل بدونه اب رو زمین افتاده بود. اطرافش خیس بود که باعث میشد بفهمم داخلش اب بوده و با شکستن شیشه اب رو زمین ریخته.
ناگفته نماند که کل اتاق با نور بنفش پر شده بود و چیزی شبیه مه تو اتاق میچرخید...
اروم از جام بلند شدم و به سمت گلدون شیشه ای شکسته رفتم.
یه شاخه گل رز بنفش...اروم نشستم و یکی از تیکه های شکسته رو تو دستم گرفتم و نگاه کردم که...
در یهو با سرعتی که با باد برابری میکرد باز شد.
صداش باعث شد یه لحظه حواسم پرت بشه و یه ثانیه بترسم، و شیشه تو دستم با افتادن دست منم ببره.
قطره ای خون از دستم لیز خورد و پایین افتاد، با صدای برخورد قطره تازه خونم با زمین و شیشه صدای قدم های سرد یکی رو شنیدم.
چند ثانیه که گذشت... قدم ها نزدیکتر میشدن تا اینکه...
ناشناس با صدایی ترسناک و شیطانی:«سلام چویا!چطوری؟احتمالا خیلی وقته همو ندیدیم نه؟»
و مردی با موهای کوتاه و چشمای بنفش تیره وارد شد.
وایستا... اون فئودور نیست؟ اینجا چیکار میکنه؟
برای چی اینجاست؟
سریع بلند شدم و گفتم:«تو اینجا چیکار میکنی؟»
گفت:«هــــــع؟اینجوری استقبال میکنی؟الان نباید با جونت بهم هدیه بدی؟»
چ... چی داشت میگفت؟ اون عوضی...
با عصبانیت گفتم:«حرفای الکی نزن...چررا داری چرت میگی؟همین الان از دفتر من برو بیرون تا نکشتمت!»
با قدم های سرد نزدیکم شد و گفت:«آآآ؟...عزیزم...زیادی محتاطی...و خیلی احمق،همتون احمقین»
چی داشت میگفت؟ چرا؟
گفتم:«منظورت چیه؟»
تک خنده ای رفت و گفت:«واقعا فکر کردی دازای چنین کار احمقانه ای میکنه؟اینکه هم راز های اژانس و به مافیا بگه و هم راز های مافیا رو به اژانس اونم وقتی یک بار به مافیا خیانت کرده و باید اعدام میشد؟»
راست میگه... دازای سعی کرد اینو بهمون بگه ولی ما احمقا... فقط حرف خودمونو زدیم... یعنی همش نقشه اون بود؟یعنی الکی دازای اینهمه درد کشید و تنها موند؟
دستام مشت شدن و خواستم اونو بزنم که انگار فهمید چرا و گفت:«تقصیر منه یا اعتماد ضعیفه شما؟یا شاید دنبال بهونه واسه ترد مردن دازای بودین؟ولی تنها کسی که پیشش موند من بودم و شما فقط اونو مقصر کردین!»
دستم رو هوا متوقف شد؛ راست میگفت.
درسته ما همه بهش پشت کردیم بدونه اینکه باورش کنیم...
دیدم یه قدم جلو اومد و...
__
پایان پارت سیزده
پارت سیزده
ویو چویا:(دو ساعت بعد)
با صدای بلند شکستن شیشه از خواب پریدم.
ناخواسته خیلی سریع سرم رو بلند کردم و به اطراف نگاه سریعی انداختم.
یه گلدون که اصلا تا اون موقع اونجا نبود رو زمین پخش شده بود، تیکه های شکسته شیشه پخش شدن و گل بدونه اب رو زمین افتاده بود. اطرافش خیس بود که باعث میشد بفهمم داخلش اب بوده و با شکستن شیشه اب رو زمین ریخته.
ناگفته نماند که کل اتاق با نور بنفش پر شده بود و چیزی شبیه مه تو اتاق میچرخید...
اروم از جام بلند شدم و به سمت گلدون شیشه ای شکسته رفتم.
یه شاخه گل رز بنفش...اروم نشستم و یکی از تیکه های شکسته رو تو دستم گرفتم و نگاه کردم که...
در یهو با سرعتی که با باد برابری میکرد باز شد.
صداش باعث شد یه لحظه حواسم پرت بشه و یه ثانیه بترسم، و شیشه تو دستم با افتادن دست منم ببره.
قطره ای خون از دستم لیز خورد و پایین افتاد، با صدای برخورد قطره تازه خونم با زمین و شیشه صدای قدم های سرد یکی رو شنیدم.
چند ثانیه که گذشت... قدم ها نزدیکتر میشدن تا اینکه...
ناشناس با صدایی ترسناک و شیطانی:«سلام چویا!چطوری؟احتمالا خیلی وقته همو ندیدیم نه؟»
و مردی با موهای کوتاه و چشمای بنفش تیره وارد شد.
وایستا... اون فئودور نیست؟ اینجا چیکار میکنه؟
برای چی اینجاست؟
سریع بلند شدم و گفتم:«تو اینجا چیکار میکنی؟»
گفت:«هــــــع؟اینجوری استقبال میکنی؟الان نباید با جونت بهم هدیه بدی؟»
چ... چی داشت میگفت؟ اون عوضی...
با عصبانیت گفتم:«حرفای الکی نزن...چررا داری چرت میگی؟همین الان از دفتر من برو بیرون تا نکشتمت!»
با قدم های سرد نزدیکم شد و گفت:«آآآ؟...عزیزم...زیادی محتاطی...و خیلی احمق،همتون احمقین»
چی داشت میگفت؟ چرا؟
گفتم:«منظورت چیه؟»
تک خنده ای رفت و گفت:«واقعا فکر کردی دازای چنین کار احمقانه ای میکنه؟اینکه هم راز های اژانس و به مافیا بگه و هم راز های مافیا رو به اژانس اونم وقتی یک بار به مافیا خیانت کرده و باید اعدام میشد؟»
راست میگه... دازای سعی کرد اینو بهمون بگه ولی ما احمقا... فقط حرف خودمونو زدیم... یعنی همش نقشه اون بود؟یعنی الکی دازای اینهمه درد کشید و تنها موند؟
دستام مشت شدن و خواستم اونو بزنم که انگار فهمید چرا و گفت:«تقصیر منه یا اعتماد ضعیفه شما؟یا شاید دنبال بهونه واسه ترد مردن دازای بودین؟ولی تنها کسی که پیشش موند من بودم و شما فقط اونو مقصر کردین!»
دستم رو هوا متوقف شد؛ راست میگفت.
درسته ما همه بهش پشت کردیم بدونه اینکه باورش کنیم...
دیدم یه قدم جلو اومد و...
__
پایان پارت سیزده
- ۱۴.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط